عشق و عقل (شعری ازعلی عزلت طلب:شاعر اهل آستانه ی اشرفیه)
چون حسین بنموده بود عزم سفر
عزم خود کرده به راه پرخطر
عقل گفتا یا حسین این کار چیست
صبر بنما تا ببینم کار چیست
گفت باید خود روم در این مسیر
گرچه اهل خانه میگردند اسیر
هیچ شک و شبهه ای نبود به راه
تا که میگردد سرم از تن جدا
چونکه یاری میکنم دین خدا
آید هرساعت حسین جان مرحبا
عقل گفت برگرد این نبود صحیح
عشق گفت باشد حسین ما را مطیع
عقل گفت تسلیم حق جان را کنی
در ره حق فکر جانان را کنی
عقل گفتا عهد خود کردی وفا
در وجودت دیده ایم لطف و صفا
عقل گفتا این زمین کربلاست
عشق گفتا تا قیامت برملاست
عقل گفتا این حسین برحق بود
عشق گفتا بیش از این لایق بود
عقل گفتا تا چنین حالی بس است
چون خداوند بیکسان را هم کس است
عقل گفتا زیر سم اسبها
عشق گفتا پیشکش بر خصمها
عقل گفتا به ز میدان رفتن است
عشق گفتا بر سر نی رفتن است
عقل گفتا بهتر است بندیم راه
عشق گفتا وعده دارد با خدا
عقل گفتا آمدی اینجا درست
عهد بستی با خدا روز نخست
عشق گفت اینجا آغاز من است
چون حسین آماده ی ناز من است
عقل گفتا در اسیری میبرند
عشق گفتا با دلیری میبرند
عقل گفتا من دگر وامانده ام
عشق گفتا چونکه فکرت خوانده ام
عقل و عشق آخر به هم آمیختند
یکدگر را روی نی آویختند
صوت قرآن از روی نی شد به گوش
عشق و عقل آخر چون رفتند ز هوش
چونکه عزلت مانده است دست دعا
با حسین باشد در روز جزا
یا شود قربانی راه خدا
یا بمیرد در سرای کربلا
(از مجموعه شعر "خودشناسی":نشر بلور:1392)
