جادوگری کابالایی و آزادی زنان

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی 1910 میلادی، نیروهای پلیس زن در بریتانیا و در واکنش به شکایات مردمی از افزایش فحشا و مستی رشد کردند. علت رشد شر اخلاقی در بریتانیای آن زمان، فرار زنان بیگانه از کشورهای جنگ زده ی اروپایی به بریتانیا و تن دادن آنها به فحشا برای امرار معاش بود که به نوعی سبب عادی شدن فحشا و تن دادن زنان بریتانیایی به ولگردی بود. پلیس زن به وجود آمده بود تا زنان ناباب را شناسایی و ارشاد کند و یا کنار هم قرار گرفتن مردان و زنان نامحرم را در پارک ها و اماکن عمومی مورد برخورد قرار دهد. مارگارت دامر داوسون، لیلیان وایلز و مری سوفیا آلن، از معروف ترین پلیس های زن بریتانیا در این دوره هستند. فرمانده مارگارت دامر داوسون را دارای نیروی جادویی روحی خوانده اند که سبب میشد تا دختران ولگرد به او جذب شوند و با او احساس دوستی کنند و به راهنمایی او از شرورات اخلاقی بپرهیزند. بیشتر این زنان و اصلا پیدایش پلیس زن در بریتانیا تحت تاثیر رشد نیروی کار زن و سپردن کارهای مردان به زنان در آلمان قرار داشتند و جالب این که بسیاری از زنان پلیس زن انگلیسی به نازی ها علاقه داشتند و هیتلر را میستودند. شهرت هماورد شدن زنان و مردان در آلمان از دید انگلیسی زبانان که طی دوران نازی ها ادامه یافت، در پبدایش لغت "فمینازی" در ترکیب لغات فمنیسم و نازیسم برای شر نشان دادن فمنیسم در امریکا اثر خود را نشان داد. طبق فرهنگ لغت آکسفورد از زبان عامیانه ی سیاسی آمریکایی ، این واژه (به طور تحقیرآمیز) به "یک فمینیست متعهد یا یک زن با اراده ی قوی" اشاره دارد. طبق فرهنگ لغت انگلیسی اکسفورد ، اولین استفاده ی تایید شده از کلمه، مقاله ای در لس آنجلس تایمز در سال 1989 در مورد است که از شعار "زنان به خانه بروند" در مورد اعتراضات به نفع سقط جنین استفاده می کرد. این اصطلاح بعدا توسط راش لیمبیو مجری مجری محافظه‌کار رادیویی آمریکایی در اوایل دهه 1990 رایج شد. لیمبو ابداع این اصطلاح را به توماس هازلت استاد دانشگاه نسبت داد. گلوریا استاینم پیشنهاد تحریم لیمبیو را به دلیل استفاده از این اصطلاح کرد و بیان نمود: «هیتلر علیه جنبش قوی فمینیستی در آلمان به قدرت رسید، کلینیک‌های تنظیم خانواده را قفل کرد و سقط جنین را جرمی علیه دولت اعلام کرد. بیشتر شبیه راش لیمبیو است.":

“feminazi”: wikipedia

هیتلر مثل همه ی دشمنان امریکا ظرفیت جذب هر چیزی که کمبودش حس میشود را تحت هر شرایطی دارد، به شرطی که زمینه ی قبلی داشته باشد. پس عجیب نیست که در اسپانیا هیتلر چهره ی یک طرفدار حقوق زنان و فمنیست را در نزد ناراضیان از وضع موجود به خود بگیرد، بخصوص وقتی در نظر بگیریم که مردم اسپانیا دلشان برای ژنرال فرانکو تنگ شده و فرانکو به اندازه ی هیتلر، فاشیست تلقی میشود. با این حال، باید توجه کرد که رشد فمینیسم در آلمان به دنبال همپایه شدن یهودیان با دیگر شهروندان آلمانی در دهه ی 1870 و بخصوص پس از برابر شدن مردان و زنان یهودی از اوایل قرن بیستم صورت گرفت و هیتلر در آن تغییراتی ایجاد کرد که متفکران بلوک غرب، از آن به بدی یاد میکنند. مثلا لونگن پس از توضیح رشد فمنیسم یهودی در آلمان مینویسد: «استقرار آدولف هیتلر و رژیم ناسیونال سوسیالیستی در آلمان، تمام تلاش ها برای رهایی یهودیان و زنان را به یکباره پایان داد.»:

“german-jewish feminism in the twentieth century”: saMMUEL LUNGEN: https://www.lbi.org"

اخیرا سوزان آ.منینگ در کتابی به نام «اکستازی و شیطان: فمینیسم و ناسیونالیسم در رقص های مری وایمن» تا حدودی در دیدگاه رایج تغییراتی ایجاد کرده است. در معرفی کتاب در سایت آمازون آمده است:

«مری وایمن، برترین رقصنده ی مدرن آلمان در بین دو جنگ جهانی، رقصنده را در تسخیرنیروهای وجد و اهریمن تصور کرد. با تبدیل مجری به پیکربندی انتزاعی انرژی در فضا، آثار او شهوانی سازی سنتی زن رقصنده را زیر و رو کرد. منتقدان در زمان خودش و مورخان از آن زمان او را به عنوان یک مبتکر اصلی مدرنیسم رقص ستایش کرده اند. با این حال، آنچه مفسران تا همین اواخر اذعان نکرده بودند، همکاری او با نازی ها است. تحت حکومت رایش سوم، وایمن به طرز ماهرانه ای مضامین رقصی را که در جمهوری وایمار شهرت او را به ارمغان آورده بود، تغییر داد. با بازگشت به تصاویر سنتی تر از رقصنده ی زن، آثار او نشان دهنده ی تقسیم بین حوزه های مردانه و زنانه بود که در ایدئولوژی فاشیستی بسیار مهم است. بنابراین، حرفه ی رقص او دیدگاه غالب در مورد گسست شدید بین وایمار و فرهنگ نازی را به چالش می کشد. سوزان منینگ، مورخ رقص فرهنگی، حرفه ی وایمن را از مونته وریتا، مستعمره ی هنرمندانی که در آن جنگ جهانی اول را در تبعید داوطلبانه گذراند، تا برلین غربی، جایی که آخرین کار خود را تنها چند ماه پس از ساخت دیوار برلین به نمایش گذاشت، دنبال می‌کند. منینگ استدلال می‌کند که وایمن با ارائه ی یک هویت ملی اساسی و هاله‌ای عرفانی از آلمانی بودن، تماشاگر فضول مرد را به چالش کشید. منینگ با معرفی روش‌هایی که معمولاً در مطالعات رقص یافت نمی‌شوند، داستان وایمن را به فضایی میان رشته‌ای می‌چرخاند که با گفت‌وگوهای مداوم در مورد تاریخ بدن و سیاست جنسی و ملی مدرنیسم هنری محدود شده است.»

سپس از قول جوآن استاین از موزه ی ملی هنر امریکا در واشنگتون دی سی نقل می آورد:

«گاهی تاریخ نگاری پذیرفته شده وایمن و جایگاه او در توسعه ی رقص مدرن آلمانی و آمریکایی را به چالش می کشد و رد می کند. برای مثال، منینگ یک مورد قوی برای حمایت وایمن از زیبایی‌شناسی فاشیستی تحت نازیسم ارائه می‌کند و جایگاه Ausdruckstanz (رقص بیان) را در مقابل رقص مدرن پس از جنگ بازنگری می‌کند. او ناسیونالیسم ذاتی در آثار وایمن را تجزیه و تحلیل می کند و دستور کار ملی گرایی در ایجاد تاریخ رقص آمریکا را آشکار می کند. دانشجویان جدی تاریخ رقص، به تحقیق و روش شناسی پیشگامانه ی منینگ اهمیت می دهند.»
از قول سوزان ال.فاستر نویسنده ی کتاب "مطالعه ی رقص" نیز آمده است:

«منینگ، پیچیدگی رابطه ی رقص با محیط جنسیتی و سیاسی آن را با ارائه مثال‌های روشن از اینکه چگونه رقص به‌عنوان یک عمل فرهنگی مظهر ارزش‌ها و باورهای کلیدی است، جمع‌آوری می‌کند. کتاب منینگ مدلی زیبا و متقاعدکننده برای تفسیر محتوای ایدئولوژیک فرم رقص به ما ارائه می‌دهد و نوید می دهد که یکی از بهترین تاریخ های رقص زمان ما باشد.»

درواقع شاید این یکی از دیون تمدن نوین غرب به هیتلر باشد که حقوق زنان را به جلوه نمایی برای لذت مردان و تبلیغ ناسیونالیسم ملی توسط زن آزاد در صحنه های زرق و برق تجملی به مدل خوشایند سرمایه داری کاهش داد و هنوز هم انتظار میرود فمینیسم در این حد باقی بماند؛ به همین دلیل هم هست که امضای هیتلر بدنام از زیر صفحه ی قراردادش حذف شده است. فیلم باربی که اخیرا روی گیشه رفت این حس را احیا کرد. پریاموادا گوپال مدرس دانشکده ی زبان انگلیسی دانشگاه کمبریج دراینباره مینویسد:

«نشریه ی جناح چپ محترم ایالات متحده، ملت، اعلام کرد که بیش از فمینیسم، عظمت فیلم در این است که چگونه "نوعی از عشق که به ندرت جدی گرفته می‌شود: عشق به مصنوعات، اشیاء و سطوح" را اصالت بخشیده است. ناشر The Nation، کاترینا واندن هوول، در گاردین استدلال آرمان هایی رهایی بخش را استدلال کرد که باربی خود در مورد عدالت جنسیتی تجسم میکند و جناح راست آمریکایی از آن می ترسیدند، که در شعار عروسک تجسم یافته است: "ما دختران می توانیم هر کاری انجام دهیم." شادی مهیجی که باربی در این محله‌های مترقی با آن استقبال می‌شود، گواهی بر تداوم قدرت محافظه‌کاری پدرسالارانه خطرناک آمریکایی است که بی‌شک در سال‌های اخیر آسیب‌های زیادی به بار آورده است. واندن هوول اعلام می‌کند که فیلم "می‌خواهد دختران احتمالات را تصور کنند، و برای محافظه‌کاران، این احتمالات غیرقابل تصور است." با این حال، این خطر واقعی وجود دارد که فمینیسم با تمرکز شدید بر آنچه محافظه‌کاران نمی‌خواهند، به طعنه ختم شود و یک بار دیگر، تخیل خود را به فردگرایی «انتخابی» عمومی زنانه محدود کند که باربی در نهایت پیشنهاد می‌کند. فیلم حول محور کشف سلولیت، قوس پاهای افتاده و افکار مرگ توسط «باربی کلیشه‌ای» (با بازی مارگوت رابی) می‌باشد که به واسطه ی بحران شخصی صاحب انسان بالغ او (آمریکا فررا) تحریک شده است. او باید به دنیای واقعی سفر کند تا به این "مشکلات" رسیدگی کند و در این فرآیند، تحولی واقعی را تجربه کند که مستلزم ترک زندگی او به عنوان یک عروسک است... از آنجایی که از زنان آمریکایی خواسته می‌شود هر چیزی که می‌خواهند باشند - یعنی واقعاً حرفه‌ای‌های طبقه ی متوسط ​​مانند پزشکان، وکلا و فضانوردان، با چند برنده جایزه نوبل در ترکیب - ما در مورد نظم اقتصادی سرمایه‌داری و این واقعیت آن سکوت کرده‌ایم که ثروت نسبی آن دسته از زنانی که می‌توانند این انتخاب‌ها را انجام دهند، با فقر میلیون‌ها زن در سطح جهان که انتخاب‌هایشان نسبتاً محدودتر است، تسهیل می‌شود. بله، زنان بیشتری در اتاق هیئت مدیره ی Mattel هستند و همینطور بازیگران لاتین موفق تری مانند آمریکا فررا برای اینکه هالیوود کمتر سفید پوست شود. اما آیا تصورات ما در مورد آزادی باربی شامل اینها هم میشود: سوئیت شاپ و زنانی که برای تولید لباس های پرزیدنت باربی – و در واقع، خود عروسک ها – در کارخانه های آسیایی و آمریکای لاتین تلاش می کنند؟ زنان و خانواده های آواره شده به دلیل جنگ هایی که روسای جمهور آمریکا در آن شرکت داشتند؟ زنانی که توسط سربازان پیاده ی اقتدارگرایان و شوونیست های پوزخند زده مورد آزار و اذیت جنسی سیاست خارجی آمریکا قرار گرفته اند ؟ با وجود تمام ادعاهای متورم در مورد ماهیت ویرانگر، حتی انقلابی، و با همه ی تنوع خیره کننده ی باربیلند، فیلم در مورد دیگر ستم هایی که پدرسالاری به راه می اندازد - بی عدالتی نژادی، اقتصادی و اقلیمی (نظامی، اقتصادی و اقلیمی) – چیزهای کمی برای گفتن دارد. آخر، مسلماً انجام این کار برای یک عروسک ساخته شده از پلاستیک مشتق شده از سوخت فسیلی کمی سخت است. در نهایت، شاید، این فیلم یک میانه‌طلبی است که نمونه ی آن مونولوگ «نمایش آمریکا فررا است که جهت‌گیری‌های متناقض متعددی را که زنان به آن‌طور که به آنها دستور توقف داده شده و همه آن را انجام می‌دهند، محکوم می‌کند. ظاهراً در مورد همه ی زنان است، اما در واقع، این سخنرانی نوع بسیار خاصی از زن را فرا می‌خواند، ضرب المثل "رئیس دختر" با شغل و آرزوی ثروت، اما احساس می‌کند که در عین حال این فشار را احساس می‌کند که لاغر و سالم، یک رهبر و خوب باشد. اینها مشکلات موقعیتی و شخصیتی نیست که اکثر زنان در این جهان – در واقع، حتی اکثر زنان آمریکایی – در آن قرار دارند.»:

Is Barbie feminist? Not for all women: The film’s a marketing success, but its limited vision doesn’t apply to most women, for whom the world is grim, not pink.”: Priyamvada Gopal: Aljazeera: 4 Aug 2023

درواقع ما دراینجا با زنان معمولی روبرو نیستیم. مقابل ما روح یک تمدن قرار دارد که خود را در زنانی کاملا اشرافی مجسد میکند و لباس الهگانی را میپوشد که کشیش های ژزوئیت پیرو روبرتو دو نوبیلی طی به اصطلاح بازخوانی وداها در هند آنها را بازتولید میکردند و سر ویلیام جونز و ماکس مولر با جمع آوردن هندیان و اروپاییان زیر عنوان آریایی سعی در وارد کردن آنها به اروپا نمودند، همان مسیری که به ظهور نازیسم انجامید. تمام آن الهگان صورت های مختلف یک الهه ی واحد یعنی مایا بودند؛ الهه ی توهم که به شکل مایا یعنی حجاب مانع از درک واقعیت جامعه و جهان توسط مردم میشد؛ چیزی شبیه همان حجابی که سرمایه داری جلو چشمان مردم می اندازد. این حجاب از جنس مادیات است، چون الهه ی توهم قبل از این که در سیاست تجسد یابد، الهه ی زمین و دارای کارکرد کشاورزی بوده است. در روم که بستر اشرافیت اروپایی تلقی میشود، نام او کوبله بود. این لغت، شبیه اصطلاحات چابلا، چامبالا، گبالا و کبالا است. به نوشته ی جان نادا، همه ی این لغات، از ریشه ی "قبل" در عربی به معنی دریافت هستند و در اروپا به مالیات و عوارض اطلاق میشده اند. لغات ایتالیایی "چیامبلانو" و انگلیسی "چمبرلین" به معانی حاکمیت و خزانه داری ازاینجا می آیند و میتوان گفت لغت قبالا در عبری که در اروپا معمولا کابالا تلفظ میشود، درحالی عنوان عرفان یهود شده که قبل از هر چیز، ایدئولوژی حاکمیت را بازتاب میدهد. این ایدئولوژی یک ظرف مکانی برای تولید شاه نیز هست. در انگلستان، لغت چمبرلین معادل "هوس کارل" یعنی خانه ی شاه استفاده میشده و ازاینرو بعدا به مفهوم دفاتر سیاسی نیز کاربرد یافته است. سلسله ی کارل ها یا شارل ها یعنی شاه ها در روم هم کارولنژین یعنی شاه تباران نامیده شده است و خط آن به بنیانگذاری با نام خیالی شارلمان –به سادگی یعنی شاه بزرگ- میرسد. این شخص بود که با رسیدن به تاییدی پاپ، حکومت مسیحیت یهودی تبار را بر اروپا تحکیم کرد. یهودی های قرون وسطی به جعل سکه و پول و دادگاه های متعددشان به خاطر جرائم مربوطه معروفند. اما شاید این شهرت، پیش از هر چیز، شکل تاریخی شده ی شهرت آنان در جعل سکه برای تولید تاریخ باشد. درواقع بعید است که هیچ بخشی از تاریخ قبل از سال 1700 میلادی دارای اعتبار باشد و تمام تاریخ شرم آور و خونین توصیف شده برای قرون وسطی، دروغی باشد که وضع موجود در زمان برپایی سیاست کابالایی را نفرت انگیز و ساقط کردن آن را برحق نشان دهد. نابودی گذشته و ادوات آن، خود در حکم نابودی روم قبلی و تجسد ارواح آن در زنان الهی بود که میتوان آن را به کشتار جادوگران تشبیه کرد. جادوگران در آتش سوزانده میشدند چون وسایل قبلی بودند که در آتش ذوب میشدند تا فلز لازم برای جعل سکه فراهم شود. ایگور گرک، معتقد است این قصه ی احمقانه که در آن، زنان برای آزمایش کردن میزان جادوگریشان وزن میشدند اشاره به وزن شدن سکه ها برای سنجش خلوص آنها است. از طرف دیگر، گزارشات تاریخی، بزرگ ترین رقبای یهودیان در جعل سکه را کشیش های مسیحی نشان میدهند. کشیش جورج اولیور در «گزارشی از صومعه های مسیحی که در سمت راست رودخانه ی ویتهام قرار داشتند» از اتهام متواتر جعل سکه به کشیش های صومعه نشین میگوید. اولیور درباره ی راهب بودن این کشیش ها مینویسد که در زمان او اصطلاح «رهبانیت» تقریبا بار توهین آمیز و فحش گونه داشت چون کلیسای مسیحی تقریبا به یک نوع سلطنت تبدیل شده بود. آیا نمیتوان گفت سلطنت کارل ها و ایدئولوژی آن کابالا درواقع همان فرم نهایی مسیحیت علیه گذشته ی رهبانی خود بوده درحالیکه این رهبانیت اصلا به گذشته های دور تعلق نداشته است؟ بدین ترتیب روشن است که چرا در جعل تاریخ کابالایی، کشیش های پیرو یک ایدئولوژی قدیمی تر، مسئولان جنایتکار سوزاندن جادوگران در محکمه های الهیند. آخر، جادوگرسوزی آنها فقط ذوب فلز برای جعل سکه به موازات سکه های اصیل حکومتی است. اما تاریخی شدن یکچنین مفهوم اسطوره ای و نمادینی به صورت جنایت های انسانی واقعی در دروغ تاریخی قتلعام جادوگران توسط کشیش های مسیحی، بیش از همه توسط یکی از کارمندان ناپلئون به نام اتین لئون دو لاموت لانگون در سال 1829 جعل و اختراع شد. با توجه به این که تولید کنندگان سکه ها و وسایل اغلب مرد بودند، از کشتار مردان جادوگر نیز زیاد صحبت شده است. ولی تاریخ رسمی عمدا فقط روی کشتار زنان تمرکز میکند تا با مظلوم نشان دادن بیش از حد زنان، فاصله گذاری و تمایز و اختلاف بین مرد و زن را افزایش دهد و بنابراین به عقیده ی نینیب، قصه ی کشتار جادوگران، یکی از اسلاف راستین فمنیسم و همهویت شدن زنان با جادوگران شیطانی کابالا طی آن است:

“the church inquisition did not persecute people, but counterfeit coins”: igor grek: stolen history: jul18, 2021

توجه کنید که زنان مدرن در این ایدئولوژی، صرفا اشیاء از بین رفته و اجساد بی روحی هستند که از نو سر هم شده اند تا برای چیزی غیر از خودشان یعنی سرمایه داری روح ایجاد کنند. پس بیایید مراقب تلقیناتی که رسانه درباره ی آزادی زنان به ما میکند باشیم.

افسانه ی جادوگر سیاه و طوفان بزرگ انگلستان

نویسنده: پویا جفاکش

طوفان بزرگ بریتانیا در سال 1987

در سال 1987 سیل طوفانی وحشتناکی جنوب شرقی بریتانیا را در بر گرفت. گفته میشد از سال 1703 تاکنون چنین طوفانی در بریتانیا مشاهده نشده و ازاینرو آن را «طوفان بزرگ» نامیدند که هنوز هم به همین نام معروف است. طی این طوفان 18 نفر در بریتانیا کشته شدند. چهار نفر هم در برتانی فرانسه کشته شده بودند، جایی که طوفان از سمت آن آمده بود. نکته ی عجیب نیز همین بود. چون معمولا طوفان های بزرگ بریتانیایی از سمت اقیانوس اطلس در غرب می آیند نه از سمت شرق. از طرفی بعضی مردم، صداهای زوزه مانند ترسناکی در طوفان شنیده بودند. میتوانست فقط صدای باد باشد. اما غیرعادی بودن طوفان، باعث شده بود مردم تخیل کنند که صدای گرگ است؛ گرگ های هرنه خدای وایلدهانت یا شکار وحش. هرنه یا سرنونوس جن گوزن مانند جنگل و روح درختان است که به همراه یارانش در سبت سیاه، جنگل ها را محل عملیات جادویی موسوم به شکار وحش میکند. شایعاتی بر زبان افتاده بود درباره ی این که طوفان بزرگ را شخصیتی با نام مستعار «جادوگر سیاه» در راه اهداف هرنه مرتکب شده است و یا این که هرنه با طوفان بزرگ، دستکاری های جادوگر سیاه در خطوط انرژی موسوم به "لی" یا "لی لاین" را خنثی کرده است. "لی" نام دروئیدی خطوط انرژی گسترش یافته در جهانند که درواقع نسخه ی غربی جریان "چی" در فنگ شویی چینی را نمایندگی میکنند. درست مثل "چی" چینی که حاصل بر هم کنش نیروهای یین و یانگ (مادینه و نرینه) است، لی لاین ها هم از تضادهای طبیعت تغذیه میکنند و بر اساس آنها راه خود را در طبیعت پیدا میکنند. به هر حال، نظم جهان وابسته به خطوط لی است. همانطورکه چینی های قدیم معتقد بودند برای ساختمان سازی و جاده سازی باید اصول خاص فنگ شویی را رعایت کرد تا جریان چی دچار بی نظمی نشود، انگلیسی ها نیز معتقد بودند رشد سرسام آور و بی مبالات شهرها، جاده ها، کارخانه ها، لوله های آب و فاضلاب و خطوط برق و تلفن و غیره، به شدت به جریان های لی در بریتانیا که عمدتا بین درختان جابجا میشدند صدمه زده است. اما تراکم لی ها در بریتانیا بیشترین امکان جنبل و جادو را در آنجا ایجاد کرده است. تاریخ شاهان بریتانیا هیچ چیز فوق العاده ای از آنها به جز خشن و خونین شدن دعواهای بسیار بچگانه ارائه نمیدهد. بنابراین از دید یک ذهن ساده، فقط جادوگری بوده که میتوانسته سبب پیشرفت بریتانیا در جهان شود همانطورکه دروئیدهای بریتانیایی با جادو بر ضد رومی ها طوفان درست کردند و همین کار را جان دی در زمان الیزابت اول با ناوگان دریایی اسپانیا کرد؛ پس چرا باید عجیب باشد که جادوگر سیاه این کار را در انگلستان تکرار کند؟! جنگل کلافام را که گره گاه اغلب جریان های لی انگلستان تلقی میشود جایی ایدئال برای جادوگری میدانستند. آنجا محل فعالیت فرقه ای از جادوگران به نام «دوستان هکاته» دانسته میشد که به نظر برخی، در ارتباط با جریان فراماسون «باشگاه آتش جهنم» hellfire club بودند. این جادوگران، پرستندگان هکاته الهه ی دوزخ بودند و تصویر آنها از دوزخ پیرو تصویر باستان از تهاموت الهه ی طوفان و هرج و مرج بود؛ الهه ای از جنس آب که به ماهیان و جانوران خطرناک آبزی تشبیه میشد. این موجود هرج و مرجناک، اما کالبد زمین هم تلقی میشد و هم با نین خورساگ الهه ی زمین تطبیق میشد و هم با ارشکیگال الهه ی دوزخ که در بطن زمین قرار دارد. ازاینرو اگرچه ملقب به «نمو» یعنی مرطوب بود، اما به راحتی میتوانست خواص ضد خود چون آتش و گرمای آن را که وسایل مجازات گنهکاران در دوزخند در خود جمع آورد.

ربط جادوگری انگلیسی به باورهای کلدانی-آشوری بیش از این که ناشی از به هم وصل شدن لی ها در بریتانیا باشد، ناشی از اتصال فکری رهبران انگلستان به دیدان های آشوری است که با تیتان ها یا اجنه ی شرور تطبیق شده اند. دیدان ها را در تاریخ یونان به صورت مردم دودونا نیز بازسازی کرده اند. دودونا بیشه زاری بود که در آن، آپولو خدای خورشید از طریق پیشگویان زن خود با مردم سخن میگفت. این کاهنه ها پیتیا نام داشتند به نام پیتون، اژدهایی که آپولو کشته بود و این قتل آیینی، نسخه ی دیگر قتل تهاموت به دست آشور خدای خالق در نزد آشوریان بود. به نوشته ی گادفری هگینز، دودونای یونان ساخته شده توسط دودونیوم پسر یاوان دانسته میشد و جالب این که چندین محل مختلف در یونان با دودونا تطبیق میشدند ولی محلش به درستی معلوم نبود. در یک گزاره ی فیثاغورسی آمده است که زمانی آپولو از مردم یونان خشمگین شد و طاعون وحشتناکی بر آنها نازل کرد و یونان را ترک گفت و به سرزمین هیپربوریا در شمال رفت، جایی که بوریادها اعقاب بورئاس خدای باد بر آن حکومت میکردند. در گزارشی منسوب به آریستئاس، هایپربوریان ها در همسایگی آریماسپ ها در شمال دوری که بیشتر اوقات تاریک است ساکن بودند. توانایی های ماوراء الطبیعی پیروان آپولو نیز با او به شمال رفتند و تبدیل به سنت های جادوگری آباریس شدند. با انتقال بوریادها به بریتانیا این جادو نیز به آنجا منتقل شد. والنسی توهاته دانان در افسانه های ایرلندی را همان دودونایی های پیرو آپولو میداند که با او جابجا میشدند. کارته در تاریخ بریتانیای خود، هایپربوریان ها را در اصل همان اسکیت ها مهاجران اورال آلتایی به اروپا میشمرد و شباهت هایی بین آیین های کشاورزی آنان و آیین های کشاورزی دلوس از مراکز پرستش آپولو برمیشمرد. وی معتقد است این آیین های کشاورزی از کارتاژ در شمال افریقا به دلوس متقل و ازآنجا به سرزمین های اسکیتی تراس رفته اند. در دلوس، این آیین ها به آپولو و خواهر دوقلویش دایانا یا آرتمیس تقدیم میشدند که به ترتیب، موکلین خورشید و ماه بودند. آپولو هایپربوریایی کلت ها در گاول، سلطان جهان زیرین به نام "دیس" یا "پلوتو" بود که مرگ را به موجودات تحمیل میکرد.:

“the celtic druids”: godfrey Higgins: cosimoclassics: 2007 :P118-123

روشن است که سفر آپولو به سرزمینی تاریک در شمال، روایت دیگری از غروب خورشید و سفرش به جهان تاریکی است و در غیاب خورشید، ماه بر آسمان حکومت میکند که همان دایانا است و جالب این که هکاته هم الهه ی ماه است. آیین های کشاورزی آپولو و آرتمیس، با توجه به خاستگاه فنیقی-کارتاژیشان، قابل تطبیق با آیین های کشاورزی تموز و عیشتار هستند که در اساطیر یونانی به صورت قصه ی عشق آدونیس و ونوس نیز درآمده اند. تموز خدای کشاورزی است که در زمان مرگش زمین به خزان دچار میشود و فصل سرد سال رخ میدهد. به نظر میرسد ترکیب زمستان و تاریکی در قطب شمال، نشانه ی تطبیق تموز و آپولو و مرگ موقت خدا باشد و این که قرعه ی گسترش چنین مرگی به پای اسکیت های ترک و تاتار افتاده نیز عجیب نیست. چون نشانه های توصیف جهنم مسیحی را میتوان در تغییر و تبادلات زبانی اروپایی ها با اسکیت ها یافت ازجمله در توصیفات آتش و تاریکی.

در زبان ترکی، آتش را "آت" مینامیدند. این کلمه در زبان انگلیسی تبدیل به heat به معنی گرما و hot به معنی داغ شده است. در خود ترکی، بعدتر "آت" با پسوند ترکی ish بیشتر به کار رفت و لغت "آتیش" معمول تر شد. همزمان پسوند ترکی دیگر "اق" به آت اضافه شد تا مفهوم مکان آتش دار و گرم را نشان دهد و بنابراین لغت "اتاق" به مفهوم واحد های جزو ساختمان به وجود آمد و از آن نیز "طاق" به معنی سرپوش ساختمان حاصل آمد. از سوی دیگر، "آت" با "ار" که پسوند نسب ساز است جمع آمد و نتیجه ی این جمع آمدن، یکی لغت "اودور" به معنی دود بود و دیگری لغت "آترا" به معنی آتشی که توسط دیواره هایی مثلا در منقل محدود شده باشد. این لغت به صورت "آذر" از ترکی وارد فارسی شد. "واترا" نیز تلفظ اسلاو آترا بود که به معانی آتش و اجاق، و در زبان های بلغاری، چک، صرب و کوروات، و اوکراینی رواج پیدا کرد. آترا به ایتالیا نیز راه یافت و درآنجا تبدیل به آتریوم شد. این کلمه به معنی اتاق میانی ساختمان که در آن شومینه ای وجود دارد و گرمای آتش را از طریق دهلیزها به دیگر اتاق ها میدهد به کار میرفت. از لغت آتریوم، لغت "ترموس" به معنی گرم و "ترما" به معنی گرما به دست آمد که هر دو لغت به صورت های "گرم" و "گرما" بعدا وارد زبان فارسی شدند. سقف آتریوم سوراخ بود تا دود از آن خارج شود. اما باز هم دیوارها سیاه و لکه دار میشدند و ازاینرو لغت "اتر" در لاتین معنی سیاهی و تاریکی پیدا کرد. ترکیب تاریکی و درونی بودن در آتریوم، باعث پیدایش لغت "اودروم" به معنی های رحم زن و شکم از این لغت شد. لغت مزبور به صورت "اوندر" به معنی درون وارد زبان آلمانی شد و همین لغت است که در انگلیسی تبدیل به "اینتر" به معنی درون شده است. [باید لغات "اندر" و "در" و "اندرون" و "درون" در فارسی را نیز به این لیست اضافه کرد.] نکته ی جالب، ارتباط احتمالی این لغت با لغت یونانی "اندروس" به معنی انسان است که پیشتر بیشتر به معنی مرد به کار میرفته است. لغت "اتلت" به معنی قهرمان هم از "اتر" و مشتقاتش می آید و به نظر میرسد مرد بودن با قهرمان بودن و آن نیز با جمع آتش و تاریکی در آتریوم آنطورکه جهنم را به یاد می آورد مرتبطند. جهنم حاصل کائوس یا بینظمی است که از دید قدما بیشتر نتیجه ی به هم ریختگی سلسله مراتب اخلاقی و از بین رفتن قداست مادر در خانواده بوده است. زمانی که زن مقدس از مرد جهنمی یا اتلت قابل تشخیص نباشد این بحران بروز میکند. به چنین زنی «آمازون» گفته میشود. آمازون ها زنانی جنگجو و مردآسا و پرستشگر دایانا بودند که در کنار رودخانه ای به نام آتروس زندگی میکردند که باز با جهنم آتریوم مرتبط میشود. برخی نام آنها را در اصل "ها-مازون" یعنی منسوب به maze یا مارپیچ دانسته اند. مارپیچ میتواند کنایه از رحم مادر-زمین هم باشد که همان دوزخ است. مارپیچ یعنی به شکل مار بودن نیز یادآور تشبیه تهاموت الهه ی مادر به اژدها و مار است. جالب این که در انگلیسی لغت "آندر" به معنی زیر و پایین، به اندازه ی اینتر، از اونتر و اودروم می آید. این باعث میشود تا درباره ی اسکندر کبیر که با ملکه ی آمازون ها خوابید کنجکاو بشویم. نام او در اصل الکساندر است که به "محافظ انسان ها" معنی میشود. اما "الکس" میتواند صفت "اندر" به معنی مرد هم باشد. الکس نیز خود از لغت ترکی "اولوگ" به معنی بزرگ می آید و ظاهرا الکساندر همان الغ بیگ یا شاه بزرگ در تاریخ تاتارها است. اولوگ را در یونانی میشد آئلیوس خواند و البته به اندازه ی اولوگ از "ایلو" یا "اله" یا "الله" یا "الوهیم" در سامی می آید که به معنی خدا هستند. پس اسکندر یعنی مرد ایزدی. او یک هلنی یا یونانی باستان است چون هلیوس تلفظ دیگر آئلیوس است. جای آئل ها نیز ایلیون یا همان تروآ است. فتح تروآ توسط یونانیان میتواند همان به دست آوردن هویت نژاد خدایی باشد. استتار یونانی ها در درون یک اسب چوبی باعث راه یافتنشان به شهر و نابود کردن آن از درون شد و تلاش زنی تروآیی به نام کاساندرا برای جلوگیری از این تراژدی راه به جایی نبرد. در یک داستان عربی، به جای اسب، درخت ها را داریم و به جای کاساندرا یمامه ی زرقا را. یمامه یعنی کبوتر، و زرقا یعنی آبی رنگ. ظاهرا این زن نمادی از عیشتار الهه ی بابلی است که نمادش کبوتر بوده است. درباره ی لقب آبی برای او گفته اند که چشمانش آبی بوده است. زرقا دختر لقمان ابن عاد بود که همان لقمان حکیم دانسته میشود. لقمان، نام عربی احیقار دانشمند آشوری است که در غرب به نام ازوپ شناخته شده است. همسر زرقا، «تبع ابوغریب» رهبر قبیله ی جدیس بود که به روایتی یکی از پنج شاهی بود که توانستند تمام جهان را فتح کنند. تبع لقب شاهان سلسله ی او است که به خاطر این لقب به تبعان هم مشهورند. در زمان او قبیله ی جدیس شاهی به نام طسم را کشتند. قبیله ی طسم به رهبری سهم ابن طسم درصدد انتقام برآمدند. آنها برای این که شناسایی نشوند هر یک درختی را در جلو خود گرفتند و به مقر جدیس نزدیک شدند. زرقا که چشمانش خیلی خوب کار میکرد به شوهرش و قبیله ی جدیس گفت که گویی جنگل در حال نزدیک شدن به آنها است. ولی کسی حرف او را باور نکرد و همه فکر کردند او دیوانه شده است. درنتیجه قبیله ی طسم به پیروزی رسیدند و به سبب شهرت یافتن یمامه در این داستان، نام سرزمین جدیس به نام او یمامه نامیده شد. داستان مزبور، ریشه ی اصلی نمایشنامه ی مکبث از شکسپیر است. مکبث که ولینعمتش پادشاه وقت را کشته و با ظلم و ستم و وحشت پراکنی حکومت میکند، زمانی که با انتقام پسر شاه مقتول مواجه میشود، جنگلی را میبیند که به سمتش در حرکتند. ولی این جنگل، سربازان دشمنند که هر یک تنه ی درختی را مقابل خود گرفته و استتار کرده اند. مکبث بعد از روبرو شدن با سه جادوگر که پیشگویی شاه شدن او را کرده بودند به کشتن شاه وسوسه شد. اتفاقا تبع ابوغریب نیز پیشگویی موفقیت خود را از سه جادوگر دریافت کرده بود. اگر داستان مکبث شکل کامل تر شده ی داستان عربی باشد، پس طسم که قومش انتقام میگیرند، شاه قانونی جهان بوده است. نام طسم، از طاس یا تاز می آید که همان تازیان یا اعرابند. طاس همان توث یا تحوت خدای دانش قبطی است و بنابراین شاه شدن قهرمان جنگجویی به نام مکبث، نشانه ی به قدرت رسیدن قهرمان در معنای مرد جنگجو و جهنمی به بهای سقوط عقل و دانش است. قهرمان پیروز یاد شده، ایدئال قبیله ی جدیس است. این نام، لغتا با دو موضوع مرتبط است: 1-مذهب جادو یا جودی یا یودی یا یهودی 2- برج جدی یا بز که موکل دی ماه یعنی همان ماهی است که در ابتدای آن عیسی مسیح به دنیا می آید. در قرون وسطی یهودیان را به بز تشبیه میکردند و تولد مسیح در برج جدی، همان تولد عیسی مسیح از قوم یهود است. بنابراین از این داستان چنین نتیجه گیری میشود که یهودیان و مسیحیان بخصوص در جمع موقعیت هایشان در اروپای غربی، حق اعراب و پیروان آیین آنان یعنی مسلمانان را خورده اند و بساط فرهنگ و حکومتشان به کل از جنس جهنم است. اما اعراب و مسلمانان باید حق خود را پس بگیرند همانطورکه پیشتر یک بار این کار را کردند. در نسخه ی دستورالعمل آینده که به گذشته فرافکنی شده، بزرگترین نگرانی آنها قرار گرفتن در تیررس دید یمامه ی زرقا است که حکم روح همیشه بیدار یک شهر را دارد. در مقام مقایسه با الهه ی کبوتر، شهر معادل بابل، کالبد عیشتار است و عیشتار در مقام ملکه ی آنجا به سمیرامیس سازنده ی بابل تشبیه میشود که توسط کبوتران بزرگ شده است. کبوتر، پرنده ی روح القدس نیز هست که در بطن مریم حلول میکند تا مسیح را به دنیا آورد. لغات یمامه و حمامه به معنی کبوتر در اصل از "ام آمه" به معنی مادر مادران می آیند که لقب عیشتار است. نام عیشتار، مخفف "عشتاروت" است که در بین ختی ها به "اشاره" معروف بوده است. او فرم مونث عاثتر یا عاثیرات خدای دوجنسه ی سیاره ی زهره بوده است. عیشتاروت در مقام یک ربه النوع، معادل عنات به معنی الهه بود. عنات –مونث آنو یا خدا- پیشتر اغلب به صورت آنتوم، لقب "عرش" الهه ی زمین و همسر آنو یا آسمان بود. نکته اینجاست که در دوران شاهان بین النهرین، نام آن یا آنو که درابتدا به معنی آسمان و ازاینرو خدا بود، به حد صاحب و رئیس به صورت عمومی کاهش پیدا کرده بود بطوریکه شاهان را انسی یعنی رئیس حکومتگر مینامیدند. جوردانس، "آنسس" anses را عنوان نیمه خدایان دانسته است یعنی انسان هایی که از نسل ایزدانند. در دوران شاهان ایزدی، لغات "آن"، "ان" و "ال" معادل لغت «دیگر» به کار میرفتند. «دیگر» هم به معنی آسمان و بهشت و قلمرو ناشناته بود و هم به معنی موجودات ماورائی که از جهانی غیر از جهان ما می آیند. اما در عین حال، «دیگر» مخفف «دینگیر» به معانی خدا و آسمان بود که آن هم تقریبا معادل "آنو" و "ایلو" بود. حالا خدای بزرگ فقط آنو نبود، بلکه «عنان» یا «حنان» یعنی «آن آن ها» -خدای خدایان- بود و همسرش عرش نیز «عنانه» یا «حنانه» نامیده میشد که شکل مونث شده ی نام او است. نام عنانه به صورت «ینانه» و «جنانه» به زبان های هندی وارد شده و درآنجا به معنی دانش استفاده شده است.:

Inanna/jnana and ishara/ishvara: aratta.wordpress.com

با خلاصه شدن عیشتار در یمامه ی زرقا به عنوان ملکه، جنانه یعنی دانش نیز یک مقوله ی حکومتی میشود و هر گونه توفیقی علیه آن بستگی به دور بودن تغییرات مردم از دیدرس حکومت دارد. از سوی دیگر، چنین تغییرات، حکم عمومی شدن دانش با بازگشت سرسبزی طبیعت را نیز دارند. میتوانید آن را مقایسه کنید با باغ های معلق بابل که نبوکدنصر برای همسرش در قصر خود در بابل ساخت درحالیکه بابل همیشه عمدا یک بیابان تصویر میشود. در چنین تصویری شاه مهمترین عامل زندگی، و گیرنده و دهنده ی آن است که میتوان او را با آپولو اسکیتی در هیبت پلوتو خدای مرگ مقایسه کرد. او درواقع همان شمس خدای خورشید است که پس از هبوط به جهان زیرین تبدیل به نرگال خدای دوزخ میشود و با ارشکیگال ازدواج میکند. او خدای بیابان ها هم هست چون مرگ طبیعت نیز به ارده ی او است. بنابراین درختان به عنوان لشکر پیش رونده در داستان های یمامه ی زرقا و مکبث، حکم پیروزی زندگی بر مرگ و از این طریق پیروزی دانش عمومی بر جهالت عمومی را نیز دارند. در داستان تروآ اسب به جای جنگل نشسته است، چون اسب، جابجا کننده ی ارابه ی خورشید است که پس از غروب در دریا تبدیل به جانور پوزیدون خدای دریای یونانیان شده و به آشوب دریایی تتیس –از فرم های یونانی الهه ی دریا- نظم داده است. این ظاهرا مرتبط با داستان طوفان بزرگ هم هست. چون دراینجا نیز طوفان دریایی له یا علیه لی هایی که به واسطه ی درختان و عناصر طبیعت نظم کشور را تامین میکنند عمل میکند. خرافات انگلیسی دانش جالبی در خود دارند چون نشان میدهند عصر اساطیر ظاهرا کهن طبیعت پرستی هنوز از ما فاصله ی چندانی ندارد.

فرقه ی اتش جهنم و دستورالعمل یهودی سازی یک مملکت به نام دشمنی با یهود

نویسنده: پویا جفاکش

آثار قدیمی در جمهوری آذربایجان

یکی از دوستانم، مادربزرگی دارد که حدود 95 سال دارد و به گفته ی او از مرگ هیچکس ناراحت نمیشود، بلکه برعکس خوشحال میشود که از یک نفر دیگر بیشتر عمر کرده است. او تازه در پیری و درحالیکه نمیتواند راه برود و ویلچرنشین است دارد از زندگی لذت میبرد و شاید تمام عمر منتظر بوده تا آن پذیرایی ای را که خودش از سر وظیفه در جوانی از پیران خانواده اش میکرده، دیگران نثارش کنند. این ناشی از جوانی نداشته ی او در زندگیش است. هیچوقت پدرش را ندیده چون وقتی چند ماهه بوده، پدرش مرده بود؛ آن هم از یک بیماری معمولی و احتمالا قابل درمان، فقط به این خاطر که در روستای پدر، نه جاده ای بوده نه آمبولانسی و نه تلفنی که به کمک آن بتوان به سرعت دکتر خبر کرد. در غیاب پدر، خانواده باید به شدت کار میکردند و زحمت میکشیدند. مادربزرگ دوستم، از کودکی هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب باید همراه خانواده راه دوری را از حدود آستانه ی اشرفیه تا حدود لاهیجان پیاده میرفته و تا نزدیک غروب در مزرعه کار میکرده است. وقت غروب آنقدر خسته بود که دلش میخواست همانجا در مزرعه بخوابد. ولی خانواده اصرار داشتند که قبل از تاریک شدن کامل هوا در خانه باشند مبادا در راه مورد حمله ی گراز و حیوانات وحشی دیگری که به درستی آنها را نمیشناختند، قرار بگیرند. دنیای اکثر مردم جهان در ابتدای قرن بیستم چنین بود و این دنیا از جهان سیلان اطلاعات و دانش ها که ما اکنون در آن زندگی میکنیم خیلی فاصله داشت.

در اروپا نیز غیر از این نبود. نماد صلیب که برای مسیح استفاده میشود کاملا یک نماد کشاورزی است. صلیب به شکل حرف t لاتین است و این حرف را در عبری tau میخوانند که تلفظ دیگر تام یا تموس یا تموز خدای کشاورزی است. تموز که خدای رشد گیاهان بود، از زمین های کشاورزی حفاظت میکرد و از این جهت قابل مقایسه با مترسک بود که پرندگان را از مزرعه دور نگه میداشت. مترسک از دو تیر چوبی ساخته میشد که شکلی شبیه حرف t تولید میکردند. اما این که چرا باید مترسک از اول مرده، نماد مرد به قتل رسیده ای به نام مسیح شده باشد، ازآنرو است که تموز هم یک خدای مقتول بود. هبوط او به جهان زیرین و بازگشتش ازآنجا مبنای وقوع پاییز و بهار بود که فصل های مرگ و رویش گیاهانند. انسان نیز مثل تموز با مرگ، از این جهان میرفت تا در جهان دیگری از نو زنده شود. ازاینرو کلمه ی «تومب» به معنای قبر در انگلیسی از نام تام می آید. تومباس کوه فرشته میکائیل در کورنوال، حتی نام شبیه تری به تموز دارد. به گفته ی سرهنگ فورلانگ از قرن 19 این کوه را تومبلا یعنی قبر خدا نیز خوانده اند. یک نام عجیب دیگر هم دارد: تومبلانا؛ این بار یعنی قبر هلنی ها. آخر، بریتانیایی های قدیم، هلنی ها یا یونانیان باستان را هم در جزایر خود بومی کرده و آنها را پیروان الین از یاران شاه آرتور خوانده بودند. هم معنا بودن الین با پرستنده ی بلوس (بعل) در انگلستان، نشان میدهد پیرو الین بودن یعنی چه؟ بعل تقریبا تمام خدایان دشمن یهوه را در خود خلاصه کرده بود ولی ظاهرا همزمان با میکائیل مقدس قابل تطبیق بود. در کوهستان تومباس، غارهای زیادی بود و غارها همچون قبرها محل ورود به جهان زیرین بودند. در این غارها پیروان میترا خدای خورشید به پرستش او میپرداختند. میترا در غار با "اوریل" فرشته ی نور تطبیق میشد. نور چیزی است که فقط در تاریکی است که تابشش آشکار میشود درست مثل خدا که فقط در جهانی که در آن دستورات خدا زیر پا نهاده میشود اهمیتش روشن میشود. ازاینرو نظریه ای پدید آمد که برای متوجه کردن مردم به خدا باید آنها را به کفر دچار کرد. عامل این فساد ذهنی را بعل بریت میدانستند که یهودیان را به فحشا و قربانی انسان و آیین های مربوط به این اعمال کشاند. مفسران مسیحی، بعل بریت را با مرکوری و ژوپیتر فدریس تطبیق کرده اند. مرکوری خدای کتابت بود و در بین عرب ها و کلدانیان به "کاتب" یعنی نویسنده شهرت داشت. به نظر فورلانگ، هیچ قومی به اندازه ی یهودیان عقاید خود را ننوشته و تکثیر نکرده اند و ازاینرو است که مرکوری دانشمند به این لیست درآمده است. از طرفی "کتب" ریشه ی کاتب، "کتو" نیز تلفظ میشده که با "کید" از دیگر نام های مرکوری قابل جمع است. مرکوری کاتب را کلدانیان "اورمه" یا "قرمه" مینامیدند که ظاهرا با نام یونانی مرکوری یعنی هرمس مرتبط است. این کلمات مسلما مرتبط با لغت عربی "کرام" به معنی گرامی هستند. اما از طرف دیگر، "قرمه" مرتبط با "قرم" در عبری به معنی کشتن است که بیشتر درباره ی سربازان به کار میرفت. یهوه خدای یهودیان عاشق تقدیم قربانی خونین به خود بود و جنگ ها را دوست داشت. ازاینرو با شیوا خدای مرگ و نابودی در هندوستان مقایسه میشود. جالب این که در هند، انگلیسی ها با کیش پرستش شیوا و نیمه ی مادینه اش شاکتی، در قالب های لینگام (قضیب مرد) و یونی (فرج زن) برخورد کرده اند که درست مثل فحشای آیینی یهودی بر مجامعت جنسی مرد و زن استوار بود. ازاینرو شیوا نیز همان بعل بریت به نظر میرسید. شیوا مهاکال یعنی سیاه بزرگ نامیده میشد و به نظر میرسد این لغت، در ابتدا همان نام میکائیل بوده باشد. فورلانگ معتقد است کیش جنسی مزبور را سکاهایی گسترده اند که متاثر از یهودی های کوثایی بوده اند و در اروپا معلم کلت ها و به واسطه ی آن، مردم یونانی-رومی شده اند. در دنیای یونانی-رومی، این به صورت مجامعت ژوپیتر و جونو درآمد و بعد در قالب رابطه ی مسیح و مریم مجدلیه مسیحی شد.:

“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P248-255

پیروی سکاها از یهودیان در آدیابنه در شمال عراق اتفاق افتاد و با پیشروی بیشتر یهودی ها در شمال، به ظهور دولت ترک یهودی مآب خزر در روسیه ی کنونی انجامید. گسترش قرائی گری در بین تاتارهای روسیه در زمان خزرها اتفاق افتاد. قرائی گری یک مکتب عراقی الاصل یهودی است که از سنت یهودی فقط کتاب مقدس را دارد و تا حدود زیادی تحت تاثیر سامری ها و صادوقی ها است. در قرن 19 قرائی های روسیه تا حدود زیادی برای دفاع از خود در مقابل آزار و اذیت یهودی ستیزان، اصرار میکردند که یهودی نیستند و ترکانی هستند که تحت تاثیر یهودی مآبی دوره ی خزرها قرار داشته اند و این سبب شده بعضی مدعی باشند یهودیان اشکنازی که از ترکیب خزرها با مردم آلمان پدید آمده اند، اصلا بنی اسرائیل نیستند. به هر حال، تصور میرود خزرها همان قبایل اکاتزیر در تراکیه باشند که همراه هون ها در غرب پیش رفته و در گاول –فرانسه و بلژیک- حکومت هایی تشکیل داده اند. گروهی از آنان به آن سوی دریا رفته و در بریتانیا به قدرت رسیده اند و چون نمادشان حرف رونیک "اینگ" بوده باید همان انگل ها یا انگلیسی ها باشند.:

“the khazars”: yair davidiy: britam.org

هون ها به وحشی گری در قتل و فحشا معروف بودند و در هم هویتی با تاتارهای زردپوست، «تارتار» یعنی اهل تارتاروس یا جهنم تلقی میشدند. پس وجود یک شعبه ی انگلیسی برای اینان عجیب نبود. ترویج اعمال جهنمی را در انگلستان، به فرقه ای منسوب کرده اند که انگلیسی ها از آن به hellfirclub یعنی «باشگاه آتش جهنم» یاد میکنند. باشگاه جهنم در اوایل قرن 18 و همزمان با فراماسونری انگلیسی تاسیس شد و بنیانگذارانش هم همان بنیانگذاران فراماسونری انگلیسی بودند. فرقه ی معروف دیگر "طلوع طلایی" the golden dawn از باشگاه جهنم برخاست و تعجبی نداشت که به زودی الیستر کراولی بدنام عضوش شود، هرچند خود کراولی در فروپاشی فرقه نقش مهمی ایفا کرد. باشگاه جهنم هنوز در ایرلند و بخصوص در بین جامعه ی دانشگاهی، آیین های مخفی خود را اجرا میکند. اما آیین های قدیمی انگلیسیش یک موضوع خیلی غریب تر بودند. اعضای اخوت از طریق حفره هایی در زیر کلیسا به شبکه ای از غارهای زیرزمینی وارد میشدند و این غارها اسم های مختلفی داشتند. جالب این که یکی از غارها فرانکلین نام داشت به نام بنجامین فرانکلین از رهبران انقلاب امریکا. تاریخ رسمی مدعی است که فرانکلین یک عضو مهمان در باشگاه جهنم بود. اما بدبینان میپرسند چطور ممکن است یک عضو مهمان در فرقه آنقدر مهم باشد که یک غار آیینی به نامش شود؟ ازاینرو برخی بنجامین فرانکلین را چیزی بیش از یک جاسوس بریتانیا در انقلاب امریکا دانسته اند. به هر حال، پرستش در غار، دراینجا در ارتباط مستقیم با پرستش اوریل است و ازاینرو این فرقه تبار خود را به "جان دی" جادوگر دربار ملکه الیزابت اول میرساند که ادعا میکرد دانش خود را از فرشته اوریل دریافت کرده است. البته هیچ مدرکی برای تداوم مکتب شخصی به نام جان دی از قرن 16 تا باشگاه جهنم قرن 18 وجود ندارد ولی بدنامی اعمال باشگاه جهنم کافی بود تا در قرن 19 مجموعه ای از ادبیات درباره ی حقه بازی ها و شارلاتانی های جان دی و شاگردش ادوارد کلی –تا حد کلک زدن های ادوارد کلی به استادش جان دی- درست شود. علت شهرت حقه بازی جان دی یکی از مهمترین دلایل برجستگی باشگاه جهنم است. جان دی ادعا میکرد با فرشتگان در ارتباط است ولی برای ارائه ی کلام آنان، از یک زبان بی سر و ته به نام زبان انوخی استفاده میکرد. او عمدا این زبان را به این نام نامیده بود تا ادعای احیای ارتباط فرشتگان با آدمیان در دوران انوخ در قبل از سیل نوح را بنماید. ظاهرا این بازگشت به هزاران سال قبل از ظهور یهودیت بود ولی درواقع تسری دادن مرز یهودیت و مسیحیت به دوران ماقبل تاریخ بود. این مرز، ایلیا یا الیاس نبی یهودی است که مانند انوخ از نظرها غایب شده و هنوز در بین ما زندگی میکند و بسیاری از یهودیان، او را همان مسیح موعود میدانند. الیاس سوار بر یک ارابه ای که جرقه میزد و دود میکرد به هوا رفت یعنی بهترین گزینه برای توصیف ماشین هایی که در قرن 19 در حال ظهور بودند و وعده ی تغییر جهان مردم کشاورز و بدوی را میدادند. فیلیپ نوئل توجه کرده است که در کتاب حزقیال نیز فرشتگان با وسیله ای از این نوع به زمین می آیند و حزقیال تصور میکند که بد نیست آنها بعضی از مردم را با سفینه شان به آسمان ببرند. ظاهرا فرشتگان مزبور بال نداشته اند و با مرکابه یا ارابه ی دودزا سفر میکردند. بنابراین نوئل میگوید ما دراینجا با اصل قصه ی متواتر یوفوهای قرن بیستم و سفینه های فضاییشان روبروییم؛ نمودی از نوسازی افسانه های مذهب یهود برای عصر صنعت. نوئل اضافه میکند این دقیقا بر الگوی رشد خود مسیحیت استوار است. نطفه ی ظهور مسیحیت یهودی تبار در راه نجات همه ی مردم با یهودی کردن همه شان، به خود تورات برمیگردد. ظاهرا یهوه است که ابراهیم را انتخاب کرده است. ولی کسی که این انتخاب را تایید میکند ملکی صادق شاه "سالم" یعنی همان اورشلیم است که از خانواده ی ابراهیم نیست. لغت "صدق" که "صدیق"، "صادق" و "صادوق" هم تلفظ میشود، الگوی جعل یک نسخه ی نایهودی از پیروان یهوه ی تورات به رهبری ملکی صدق از روی یهودی های موسوم به صادوقی است و ترفند ایجاد مسیحیت توسط یهودیت هم در نسخه ی صادوقی مسیح یعنی "معلم عدالت" آشکار میشود. معلم عدالت، یک صادوقی درستکار و طرفدار مردم است، ولی دشمن او رهبر فرقه ی صادوقی است. بنابراین وقتی شما قدرتی را ایجاد میکنید که فاسد و بدنام است، برای این که بتوانید مکتبتان را حفظ کنید، یک نفر از فرقه ی خودتان را رنگ مردمی میزنید تا شما را متهم کند که اصول راستین فرقه را تحریف کرده اید و ادعا میکند که میخواهد مکتب را به جایگاه مردمی اولیه اش برگرداند. کار معلم عدالت صادوقی را مسیح فریسی بهتر پیش میبرد و برای همین است که در داستان پیدایش مسیحیت، مهمترین عامل گسترش آن یک فریسی به نام سنت پاول است. نوئل میگوید همین کار را مادی گرایی کاپیتالیسم با سوسیالیسم کرده است و در این راه باز شاگردی یهودیت را کرده است. انقلاب سوسیالیستی در روسیه ی تزاری که در گرماگرم جنگ جهانی اول و برای از بین بردن دشمن توسط آلمان و انگلستان و شرکایشان تدارک دیده شد، توسط 52 رهبر سوسیالیستی که آلمان با قطار به روسیه فرستاد، رقم زده شد و از این 52 نفر همه به جز لنین یهودی بودند. فعالیت اینان به ظهور شبکه ای از 59 رهبر سوسیالیسم انجامید که باز 56 نفرشان یهودی بودند و آن سه نفر غیر یهودی –شامل ژوزف استالین- از خانواده های مزدوج با خانواده های یهودی برخاسته بودند. درحالیکه مادی گرایی افسارگسیخته در قالب سرمایه داری، دشمن مردم فقیر و ضعیف بود، سوسیالیسم نوع روسی، ادعای نجات محرومان و ضعفا با یک مادی گرایی افسارگسیخته تر را داشت که قرار بود چنان بلایی بر سر مردم بیاورد که مردم دلشان برای سرمایه داری زورگوی اروپای غربی و امریکا تنگ شود. نوئل حتی معتقد است پیوند سرمایه داری با یهودیت در راه ملت سازی، حتی علیه خود یهودیت هم به شیوه ای مشابه موضع گرفته است بطوریکه هیتلر یهودی ها و کمونیست های یهودی را دشمن آلمان میخواند ولی درست مثل یهودیان، ملت خودش یعنی آلمان و نژاد خود که همان نژاد موهوم آریایی باشد را ملت و نژاد برگزیده میخواند و بدین طریق به نام دشمنی با یهودیت، به یهودی شدن هرچه بیشتر دنیا کمک میکند.:

“the nature of the beast: part4”: felix noill: conjuringthepast.com

به ایران زمان مادربزرگ دوستم بیندیشید که داشت برای دولت-ملت سازی و بیرون آمدن از عصر پرستش مترسک ها از همان آلمان نازی و بنیادهای فکری آن در پان آریانیسم اروپایی برای ملت سازی استفاده میکرد درحالیکه در دولت-ملت پدید آمده، یهودی ها قدرت اقتصادی-سیاسی عظیمی به هم زده بودند. طبیعتا شکلگیری انقلاب به صورت یک جنبش اسلامی، تا حدود زیادی نتیجه ی یهودستیزی اسلام و بازگرداندن حق به امت اسماعیل بود که رقیب امت یعقوب در جانشینی خدا بر روی زمین بودند. اما چینش رسانه و آموزش در انتقال ذهنی ما به این سفر بی بازگشت، فریبکارتر از آنی عمل کرده که گول حماقت بهلولیش را نخوریم. فراموش کردن این نکته که ایران نوین درست مثل آلمان نازی بر یک پایه ی ستبر یهودی قرار گرفته، نگذاشت متوجه شویم که مدرنیته ی ناسیونالیستی نازی ایرانی، هرچقدر بیشتر شعار ایرانی و اسلامی بودن سر داده، هرچه بیشتر هم مملکت را یهودی کرده و حالا در سالگرد به اصطلاح جنبش مهسا میتوانیم بعینه ببینیم که الان بسیاری از ایرانی ها به دنبال یهودی ها به کالت بعل بریت پیوسته اند و به شیوه ی شیوا خدای نابودی، با شهوتپراکنی و جنگ پرستی، خدایان زنده در اروپا و امریکا را عبادت میکنند تا شیوا بوسیله ی پیامبرانش در غرب، و برای تشویق مردم ایران، بیشتر نابودی بر ملت ایران فرو فرستد.

آیا دنیای خدایان باستان، یک دنیای یهودی است؟

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا پروفسور گونار هینسون –جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی و صاحب نظر در زمینه ی تاریخ- پس از چند ماه مبارزه با سرطان درگذشت. هینسون به دلیل علائق جامعه شناختی خود به تاریخ جلب شده بود. چون به دنبال تحقیق در جامعه شناسی یهودی ستیزی در آلمان زمان هیتلر، به خصوصیات نامتعارف یهودیان از دید مردم نا یهودی جلب شده و متوجه شده بود بسیاری از مسائل داستانی که تاریخ بخش اعظم ملت های اروپا و شرق نزدیک را تشکیل میدهند درواقع دغدغه های یهودی غیر قابل درک برای نا یهودیان قدیم محسوب میشوند. ازاینرو متوجه شد که تاریخ رسمی تقریبا برای تایید توصیف جهان در تورات و جهانبینی یهودی آن ترسیم شده است. بدنه ی تاریخ رسمی دنیا روی تاریخ ملل باستان به روایت اوزیبیوس از پدران کلیسا استوار است و او این تاریخ را برای پر کردن تاریخ 6هزار ساله ی زمین به روایت تورات از ملل و شخصیت ها پر کرده است. این در عین حال، با جهانبینی مسیحی کلیسا جور در می آمد که بر اساس آن، شرع یهودی تورات به همه ی مردم دنیا تعلق داشت. بنابراین تاریخ باید جوری نوشته میشد که تمام مردم دنیا دارای ذاتی شبیه به یهودی های مورد نظر اوزیبیوس و سنت جروئم باشند درحالیکه برای مردم بی اطلاع از تاریخ، این نوع جهانبینی غریب و مایه ی یهودستیزی نخستین بود. هینسون برای این که ببیند توصیف اوزیبیوس از تاریخ ملت ها آیا با باستانشناسی جغرافیای یهود نخستین -یونان و روم و شرق نزدیک- جور است یا نه، به تحقیق درباره ی تاریخ سنجی با کربن14 روی آورد و متوجه شد که کربن سنجی هیچ وقت تاریخ دقیقی نمیدهد و زمان های ارائه شده برای وقایع در باستانشناسی همیشه دلبخواهیند. پس بیشتر روی توالی سلسله ها توجه کرد و باز متوجه شد که برای بیشتر طول دوران سلسله های پادشاهی خاورنزدیک، هیچ شواهد باستانشناختی و حتی اسم شاهان در دست نیست و مثلا طول عمر سلسله ی کاسیان در بابل 500سال تشخیص داده شده فقط برای این که زمان بین چند فرعون در تاریخ "مانه تو" به روایت اوزیبیوس پر شود بی این که اصلا تعداد آثار به جا مانده از دوران کاسی از انگشتان دست بیشتر باشد آن هم درحالیکه مانه تو منسوب به مصر دوران یونانی مآبی است نه عصر فراعنه. با مقایسه ی آثار باستانی به جا مانده از دوران های مربوطه، هینسون حکم عجیبی صادر کرد و آن این که بیشتر دوره های درست شده برای تاریخ خاور نزدیک، تکرار چند سلسله ی معدودند و آغاز تمدن در خاورنزدیک تنها در حدود 3هزار سال پیش در بین النهرین رقم خورده است؛ مصر چند هزار ساله ی اوزیبیوس که اوزیبیوس اولین فرعون آن یعنی منس را همان حضرت آدم دانسته بود، تا قبل از سده ی 8 قبل از میلاد وجود نداشت؛ دوران ظهور انسان های اولیه نه در چندین میلیون سال قبل بلکه 500 سال قبل از تمدن بوده و هومو ارکتوس و انسان نئاندرتال و هوموساپینس ساپینس های ابتدایی بین 3500 تا 3000سال پیش در کنار چهارپایان دوران معروف به عصر یخبندان زندگی میکردند. هینسون بعدا حتی میل به کوتاه تر کردن دوران زیست بشر در زمین نیز پیدا کرد و این دفعه به دوران حساس همزمان با میلاد مسیح پرداخت. وی برای توضیح سرعت اتفاقات و از بین رفتن سلسله ها در زمین، روی به نظریه ی ولیکوفسکی آورده بود که بر اساس آن، دو بار در دوران باستان، برخورد شهابسنگ به زمین، سبب ظهور بلایا و نابودی موجودات در زلزله، سیل، آتشفشان، تغییرات آب و هوایی چون خشکسالی، و شیوع بیماری های کشنده چون طاعون به دنبال جابجایی های انسانی ناشی از این اتفاقات شده است. با این حال، درحالیکه ولیکوفسکی، شواهد زمینشناسی را برای اثبات معجزات پیامبران یهودی در تورات جمع کرده بود، هینسون زمان بلای شهابسنگ را بسیار جلو آورد و به حدود 1000 سال پیش رساند. ازآنجاکه بلایای شهابسنگ، وسیله ی اثبات خشم خدای یهودی از گناهکاری مردم تلقی شده اند، او این را چیزی در حد تغییر جهانبینی بشر با شهابسنگ میدید که در مسیحی شدن امپراطور کنستانتین کبیر پس از مشاهده ی یک شهابسنگ در آسمان متبلور شده بود. بنابراین زمان کنستانتین باید بسیار به فاجعه ی کیهانی هزار سال پیش نزدیک میبود درحالیکه وی به قرن 4 میلادی منسوب است. این اتفاق همچنین باید توضیح زوال و نابودی امپراطوری روم غربی در قرون 5 و 6 میلادی با ظهور شهابسنگی دیگر و به دنبالش بلایایی دیگر میبودند. این شهابسنگ در دوران حکومت ژوستینیان بر روم شرقی در قرن 6 میلادی و همزمان با تولد پیامبر اسلام ظاهر شده بود. اما هینسون، کنستانتین و ژوستینیان هر دو را به قرن اول میلادی برد. به عقیده ی او دوران شکوه روم غربی موسوم به دوره ی هادریانی یک دوره ی خیالی و یک جعل بعدی بوده که در لای دو دوره ی انحطاط و فروپاشی روم بین قرون اول و سوم میلادی گنجانده شده است. یعنی متحد شدن روم توسط کنستانتین کبیر پس از 4 تکه شدن روم در قرن سوم، پایان همان دوره ی کوتاه بی نظمی در روم بعد از سقوط نرون در قرن اول میلادی است و کنستانتین کبیر همان وسپازیان امپراطور بازگرداننده ی نظم در قرن اول و البته نابودکننده ی معبد یهودیان در اورشلیم است. بلایای پس از بازگشت نظم چون طاعون دوران مارکوس اورلیوس نیز همه نشانه های جا مانده از این واقعیت هستند که این دوران، بازسازی دوران ژوستینیان در روم شرقی و طاعون گسترده ی آن دورانند. خلا فجایع عصر ژوستینیان را فتوحات اعراب پر کرد و هینسون مدعی شد که این اعراب درواقع سازنده های واقعی شکوه معماری عصر موسوم به هادریانی هستند. هینسون بناهای رومی خاورمیانه را دنباله ی معماری اعراب نبطی پطرا میپندارد و یادآوری میکند که اورشلیم دوران مسیح نیز تحت رهبری هرودها بود که سلسله ای از عرب های یهودی شده ی نبطی پطرا بودند. تعطیل شدن تدریجی یهودیت در اورشلیم بین دوره های وسپازیان تا هادریان سبب قدرتمند شدن عنصر نبطی در اورشلیم شده و یهودیان پطرا سعی کرده اند با تکیه بر نبطی ها دوران خود را بازیابند. ازاینرو اسلام را به عنوان شکل نو شده ی یهودیت ساخته اند و روی تاریخ پیامبران یهود سوار کرده اند و این سبب ادعای نبطیان برای فتح کامل اورشلیم بدون نیاز به رومیان شده است. هینسون نظریه ی گیبسون را میپذیرد که مکه ی اصلی مسلمانان را پطرا میداند چون در احادیث و زندگینامه ی محمد در متونی چون سیره ی ابن هشام، محیط مکه ی احادیث و بخصوص کوه های آن شباهتی به مکه ی کنونی در حجاز ندارد و بیشتر شبیه پطرا است ضمن این که برخلاف مکه ی حجاز، یک مرکز تجاری مهم هم بوده است. مدینه را نیز همان الحجر یا مدائن صالح در نزدیکی مدینه ی کنونی میداند. حجر هم یک سکونتگاه نبطی و نتیجه ی پیشروی نبطی های پطرا در عربستان سعودی کنونی بود. هینسون، معماری دولت موسوم به اموی را دنباله ی معماری نبطی ها میداند و تعجب میکند که فرهنگ و معماری نبطی طی 700 سال –از قرن اول تا قرن هشتم میلادی- اصلا دگرگون نشده است و این را دلیلی بر عدم وجود این 700 سال میداند. او ضمنا شک دارد که یهودیت بعد از تنظیم تورات بلافاصله پیش از سرکوب وسپازیان، برای 700 سال هیچ ننوشته باشد مگر این که بگوییم این 700سال وجود نداشته و درحالیکه یهودی های شرق در قرون هشتم و نهم میلادی به اسلام پیوسته بودند، یهودی های غرب در حال نوسازی سنت یهودی تحت سیطره ی مسیحیت بودند. به همین ترتیب، هینسون درباره ی دوران وایکینگ ها و سکونتگاه های متعددشان در اروپای قرون هشتم و نهم میپرسد چرا وایکینگ ها رشد اولیه ی خود در زمان ژولیوس سزار را برای بیش از 700 سال متوقف کردند و صبر کردند تا اعراب بیایند و به آنها تمدنی همراه با نوشته های عربی بدهند؟ او مدعی است این رشد میتوانست با ملت های دیگر حوزه ی مدیترانه ادامه یابد مگر این که فرض کنیم بلافاصله بعد از وقفه ی ناشی از بلایا در دوره ی اولیه ی سزارهای رومی، اعراب حکام جدید شده و ملل قبلی به اعراب پیوسته باشند. ازاینرو است که معماری وایکینگی و ژرمن و بیزانسی و کارولینژی و انگلیسی قرون هشتم و نهم، تفاوتی با معماری رومی اولیه ی قرن اول میلادی ندارد چون دوران اوج و افول امپراطوری روم اصلا وجود نداشته است. خلاصه ی این سخنان را میتوانید در زیرفصل های صفحه ی gunnar heinsohn در q-mag.org بیابید. این زیرفصل ها اسلایدهایی هم با مضمون مقایسه ی هنر و معماری تمدن های یادشده دارد که بعضی از این اسلایدها را در زیر فهرست کرده ام. با نگاهی دقیق میتوانید متوجه شوید که هینسون حداقل درباره ی عدم تعلق این تمدن ها به نقطه های زمانی بسیار دور از هم درست میگوید.

جالب این که در همان منبع، مقاله ی دیگری با عنوان Mithras, jesus and josephus flaviusاز شخصی به نامflavio barbieroمنتشر شده که میتواند مکمل نظریه ی هینسون باشد. باربیرو در این مقاله به ظهور میترائیسم در روم همزمان با تخریب معبد یهود میپردازد و توجه میکند که میترائیسم از ابتدا پیوندی با مسیحیت داشته است. وی به نقل از کتاب ساتورنالیا اثر ماکروبیوس منسوب به 430 میلادی، بیان میکند که میترائیسم به هیچ وجه منکر خدایان دیگر نبود؛ برعکس، تمام خدایان، اعم از زئوس و ونوس و هرکول و لیبریوس و ایزیس و آتنا و غیرهم را انعکاس های جنبه های مختلف میترا میدید و اعضای میترائوم ها علاوه بر میترا خدایان دیگری را هم که با سلایق شخصی یا خانوادگیشان جور بود میپرستیدند و جالب اینجاست که تمام این مجموعه یک زیرمجموعه ی وفادار به کشیش های مسیحی ای بود که بعدا دشمن این خدایان شدند. شکل های اولیه ی مسیح شبیه به آپولو خدای خورشید بود: نامی که معادل میترا به کار میرفت. اما از همه جالب تر این که اولین میترائوم در رم را تیتوس فلاویوس ایگنیوس افبیانوس ساخت: یک یهودی که برده ی آزاد شده ی تیتوس فلاویوس پسر و جانشین وسپازین بود. اولین اعضای میترائوم به جز افراد خاندان سلطنتی نیز اشراف یهودی بودند. باربیرو تنها راه امکان این رویداد را نقش مهم جوزفوس فلاویوس پر امتیاز ترین یهودی به قدرت رسیده در دربارهای وسپازین و تیتوس فلاویوس میداند که با فامیل شدن با خاندان سلطنتی، سبب به قدرت رسیدن یهودیان در دربار روم گردید. وی از رهبران شورش یهود علیه رم در زمان نرون بود که پس از دستگیری توسط وسپازین، به او پیوست و به یاران سابق خیانت کرد. در زندگینامه ی منسوب به او آمده است که خدا را شاکر است که اگرچه نتوانسته جلو تخریب معبد مادی خدا را بگیرد و در این تخریب شرکت کرده، اما در عوض، یک معبد معنوی بسیار بزرگ تر برای خدا درست کرده است. باربیرو میگوید این معبد معنوی بزرگ تر نمیتواند چیزی جز مسیحیت بوده است. یعنی عیسی مسیح پسر یوسف، همان مسیحیت تولید یوسف (جوزفوس) است. به گفته ی باربیرو، کلام جوزفوس در کتابش بارها شبیه کلام پاول قدیس میشود و جالب این که هر دو آنها نیز صددرصد فریسی هستند چون فریسی ها در آن زمان، قدرت را در بین یهود در دست داشتند. بنابراین مسیحیت و شمایل بتپرستانه ی اولیه ی آن یعنی میترائیسم، راهی برای به قدرت رساندن دوباره ی فریسیان در زمانی بود که آنها چاره ای جز تن دادن به بت پرستی نداشتند. در این راه، یهودیان از "هلیوس" خدای خورشید وام گرفتند. چون نامش تلفظ دیگری از "اله" یا "الوهیم" بود که در تورات با یهوه تطبیق شده بود. باربیرو تصور میکند که جوزفوس در رم دوران نرون، شاگرد پولس شده باشد و خدای انتخاب شده را میترا نامیده چون در طرسوس زادگاه پولس، خدای خورشید را معمولا "میترا" مینامیدند و درواقع میخواسته اصالت تعلق مسیحیت به پولس و طرسوس او حفظ شود. به عقیده ی باربیرو، میترائیسم نه یک مذهب واقعی بلکه یک اخوت سیاسی بود که بعدا به فراماسونری تبدیل شد. افراد برای قدرت گیری سیاسی و نظامی عضو میترائیسم میشدند و تحت پوشش این فرقه عمدا یهودیان به درجات بالای قدرت میرسیدند و اینطوری کم کم امپراطوری روم از درون یهودی شد. با این که کنستانتین کبیر، علنا مسیحیت را مذهب رسمی روم نامید ولی مسیحیت او هنوز نیمه میترایی بود تا این که به مرور، میترای در حال تبدیل به مسیح، تمام بت پرستی ها را به خود جذب کرد و مملکت را با شرع یهودی مسیحیت تثبیت شده ی پاپ ها تنها گذاشت و رفت.

نظر باربیرو وقتی با نظر هینسون مقایسه شود نتایج جالبی میدهد. ظاهرا باید کنستانتین و وسپازین هر دو یک نفر باشند و هر دو نیز پیشگام تولید مسیحیت یهودی تبار. اما در زمان این هر دو، بخصوص وقتی یک تن در نظر گرفته شوند، خدایان یونانی-رومی در اوج قدرتند. این خدایان بعدا در رنسانس از نو زنده میشوند. اما واقعا ممکن است هرگز نمرده باشند تا مجددا بخواهند زنده شوند. نظر جالب دیگری وجود دارد که میگوید وقایع قرون 15 و 16 که معاصر رنسانس در روم غربی و ظهور امپراطوری عثمانی در روم شرقیند درواقع تکرار وقایع سقوط روم غربی باستان در قرون 5 و 6 میلادیند. اول این قرون اختراع شده و بعد نشانه های تقویم میلادی با حروفIو Jکه حروف مخفف نام isus یا jesus یعنی عیسی مسیحند، با عدد 1 اشتباه گرفته شده و سال های هزاره ی اول را به سال های هزاره ی دوم میلادی تبدیل کرده اند. نویسنده ی انگلیسی بی نامی که این نظر را داده، یادآوری میکند که هم در روم قرون 5 و 6 و هم در روم قرون 15 و 16 اسراف و افزایش اعمال ضد اخلاقی در حکومت، منجر به حمایت عمومی از افزایش سختگیری های کلیسا در مسائل شرعی شد. در هر دو بازه ی زمانی، بخش هایی از برتانی فرانسه در اثر بلایای زمین شناختی و هجوم بربرها متروک شدند. در هر دو تاریخ، در انگلستان شرقی و بخش هایی از آلمان، سیل های عظیم روی میدهند. در انگلستان قرن ششم، شاه آرتور را داریم و در انگلستان قرن 16 آرتور شاهزاده ی ولز و پسر هنری هفتم که ظاهرا اعمالش به شاه آرتور باستانی نسبت داده شده اند. دوران مزبور با وقوع تغییرات آب و هوایی شدید در آنچه عصر یخبندان کوچک نامیده میشود مرتبط است. نویسنده این دوره را منشا تمام موقعیت های زمین شناسی ای میداند که نتیجه ی عصر یخبندان بزرگ تلقی شده اند و معتقد است عصری که در آن اسب های آبی در انگلستان شنا میکردند بلافاصله قبل از افزایش یخبندان در قرن 17 قرار داشته است. او شیرهای وحشت آفرین بریتانیای قرون وسطی را نه شیرهای فرار کرده از قفس بلکه بخشی از حیات وحش انبوه باستانی اروپا میداند که در فاجعه ی شهابسنگ از بین رفتند اما نه در 10 هزار سال قبل آنطورکه تاریخ رسمی میگوید، بلکه نهایتا در قرون 16 و 17؛ چون بعید است در منطقه ی مرطوب بریتانیا، استخوان های جانوران بیشتر از چند صد سال بتوانند دوام بیاورند.:

“add a thousand years” , “anomalies tell tales”: ihasfemr.net

بنابراین رم دوره ی رنسانس میتوانسته همان رم در حال سقوط قرن 6 و به قول هینسون همان رم در حال سقوط قرن اول باشد که نویسندگان دوره های بعدی آنها را سه دوره ی متفاوت وانمایانده و با اشخاص و وقایع دروغین پر کرده اند. خدایان یونانی-رومی کشف شده در رنسانس هم درواقع همان خدایان تایید شده توسط میترائیسم و جلوه های مختلف میترایند و ما در رنسانس، در حال حرکت واقعی از شرک به یکتاپرستی و جمع کردن ملت زیر پرچم خدایی واحد –یهوه ی مجسد شده در مسیح- هستیم. بازیابی خدایان در گنجینه های به اصطلاح کلاسیک نیز نه به جهت کشف خدایان بلکه به جهت بازتعریف آنها آن گونه که اصحاب نیمه یهودی کلیسا بپسندند بود. همین مطلب با پذیرش مسیح کلیسا توسط عثمانی ها در شرق اسلامی هم تکرار شده است. اما آیا قابل باور است که آنچه عده ای کشیش اراده کرده اند، بلافاصله از سوی عوام بیسواد در سراسر قاره پذیرفته شود بدون این که هیچ رسانه ای وجود داشته باشد و آن وقت کل فرهنگ قبلی بی هیچ اثری از خود درجا نابود شود؟ پاسخ قطعا منفی است مگر این که اسطوره های قبلی در حال جذب کردن وقایع جاری به خود و در حال آماده سازی برای یک بازسازی سیاسی نوین و متفاوت از بالا باشند. در انگلستان که مرکز بعدی میترائیسم رومی و شکل نوین آن یعنی فراماسونری است این مطلب قابل تعقیب است.

در آغاز قرن 18 دوره ی یخبندان رو به پایان نهاد و آب و هوا گرم تر شد. همزمان گزارش های فراوانی درباره ی از خواب برخاستن مارهای غولپیکر و اژدهایان منتشر شد که برای مردم دردسر درست میکردند و شوالیه های قهرمان، آنها را میکشتند. اکثر این گزارش ها از محل های اطراف جاده های منتهی به لندن و اکسفورد یعنی همان جاهایی می آمدند که محل های اصلی شکار جادوگران یا محاکمه ی آنها بودند. هرچند نواحی محل محاکمه ی جادوگران معمولا متفاوت از محل سکونت اصلی آنها بود. جادوگران که تقریبا همیشه زن بودند دقیقا مثل اژدهایان، دزدنده ی احشام اهلی و کودکان، و نیز گاها متصف به آدمخوار بودند. آنها در غارهایی فعالیت میکردند که به طرز غریبی اغلب در نزدیکی جاده های تجاری قرار داشتند. حتی بعضی از این قرارگاه ها در مجاورت خط آهن بعدی کنت هستند گویی که جادوگران خیلی به پیشرفت صنعت علاقه داشته و ظهور یک حمل و نقل پیشرفته در آن مسیر در آینده را پیشبینی و در نزدیکی گذرگاه آن مستقر شده باشند. در افسانه های زنانه، جادوگران زن، دشمنان خانواده و زنان خانه دارند و به سبب شهوت خویی، مردان را از خانواده شان باز میدارند. اما عجیب این که در ادبیات ضد خانوادگی انگلیسی، این نه زنان جادوگر، بلکه همسران مسافرخانه دارها یا آشپزهای مسافرخانه ها هستند که از مردان دل ربایی میکنند و باز هم به نظر میرسد جادوگر مرتبط با سفر است. برای مردی که از خانه اش دور است، سفر برای کار انجام میگیرد و کاری که مرد را از خانه اش دور کند اغلب کار صنعتی است. این ما را به یاد نظریه ی پاتریک مک کافرتی می اندازد که معتقد است فولکلور انگلیسی درباره ی جادوگران، جعلیات نویسندگان قرن 19 برای خلق گذشته ی انگلستان از روی داستان های نامتعارف مردم زمانه بوده که بعد، خودشان الگوی فولکلورسازی بعدی مردم شده است. قرن 19 دوره ی رشد صنعت در بریتانیا است و اژدها نیز خیلی اوقات شبیه یک کارخانه است. مثلا گاهی کشته میشود چون با زهرش، آب ها را، یا با نفسش هوا را مسموم میکند و به نظر میرسد دارد اشاره به صدمات زیست-محیطی کارخانه ها میکند. گاهی وقتی اژدها کشته میشود، از زهری که از جسدش ترشح میشود، بخش بزرگی از زمین بی گیاه میشود. شاید اینجا حرکت نکردن کارخانه، تعبیر به مردن او شده باشد و صدمات زیست-محیطیش تعبیر به خروج سم از بدنش گردیده باشد. اما چرا اژدها مادینه است و به صورت زن جادوگر تشخص یافته است؟ تقریبا به همان دلیلی که نگاره های کلیسایی فرانسوی از زنی که به مارها شیر میدهد به وجود آمده اند. این به بنیاد بین النهرینی شرک و خرافات اروپایی برمیگردد. چون معروف ترین مظهر اژدها در بین النهرین، الهه ی بی نظمی است. در گزارشات یونانی، او را به نام "تهالات" شناخته اند. در این کلمه، "ت" اول، ظاهرا معادل "دی" آکدی است که اول نام ارباب انواع قرار میگیرد. جزو دوم، آلات یعنی الهه است. وی را به نام "تهاموت" یا "تیامات" یا "تمتوم" نیز نامیده اند که تمام این کلمات معنی دریا میدهند. باز هم "ت" اول، جای "دی" نشسته و بقیه ی کلمه شامل "آمات" یا "عمه" یعنی مادر است. بنابراین تیامات یعنی مادر-خدا. پرستندگانش وی را به لقب "ام خبور" میخواندند و معتقد بودند او به همه چیز شکل داده است. احتمالا نام دیگر او یعنی "انگور" این را نشان میدهد. چون وقتی "دی" مزبور را به اول این کلمه اضافه کنیم، لغت "دینگور" به دست می آید که ظاهرا همان دینگیر به معنی خدا است. لغت دینگیر بیشتر درباره ی آنو یا آسمان به کار رفته که خالق همه چیز است. اما تیامات بیشتر با زمین مربوط بوده است و در این رابطه به شخصیت منفی افسانه ی آفرینش به روایت پیروان حئا تبدیل شده است. در این روایت، تیامات شوهر آبزو اولین رئیس قلمرو آب شیرین احاطه کننده ی زمین بوده است. آب شیرین، نماد حیات است و به خلقت مربوط است. به دنبال نقشه ی آبزو برای کشتن فرزندانش، حئا او را میکشد و خودش صاحب آبزو میشود. در این هنگام، تیامات به صورت یک اژدهای ترسناک قیام میکند و تبدیل به آب های هرج و مرج میشود و چون از شدت خشم، بدنش مسموم میشود، بخش اعظم آب های شیرین آبزو تبدیل به آب شور دریا میشوند. حئا بعل مردوخ را به وجود می آورد و مردوخ اژدها را میکشد و از جسدش جهان مادی را می آفریند. به نظر میرسد این داستان، انعکاس آسمان در زمین طی خلقت را نشان میدهد. دریا چه زمانی که آسمان آبی است و چه زمانی که آسمان به رنگ سیاه است، به رنگ آسمان است و این انعکاس را خوب نشان میدهد. آب شور دریا از آب شیرینی که از آسمان می آید تامین میشود. پس آبزو مظهر حیات میتواند خود آنو یا آسمان باشد و زمین یا تیامات چیزی نیست جز فیزیک مرده ای که توسط خدا جان میگیرد همانطورکه زمین با آب آسمان زنده میشود. بنابراین میشد گفت دریا شور است چون تیامات از اول زمینی بی بر بوده که آب آسمان به آن اضافه شده و حیات زمین هم متشبه به دریای شوری است که زمین را احاطه کرده است. بنابراین نرینه زندگی بخش است و مادینه مرگ آور. این دو تشبیه میشوند به دو ماه فروردین برای خدای نرینه که در آن ایام سرسبزی طبیعت رقم میخورد، و مهرماه برای خدای مادینه که در آن ایام خزان طبیعت به وقوع میپیوندد. موکل های این دو ماه، صورت فلکی حمل برای فروردین و صورت فلکی میزان برای مهر تلقی شده اند که به ترتیب به سیارات مریخ و زهره تعلق دارند. خدایان این دو سیاره را در رومی لاتینی، مارس و ونوس میخوانند. رومیان اولین ماه خود را به نام مارس، مارتیوس قرار داده بودند. اما مارس آنان همان تیوز خدای مریخ در نزد ژرمن های شمالی تر است. تیوز نیز فرم معوج نام تیواز خدای ترکیه است و تیواز نیز لغتا کسی نیست جز تموز خدای بهار در بین النهرین. نام تیواز به صورت تئوس یا دئوس در یونانی درآمده که همان زئوس یا ژوپیتر خدای اعظم یونانی-رومی است. زئوس مظهر پادشاهی است و ازاینرو موکل مشتری سیاره ی شاهان است. شاهی از رهگذر جنگ به دست می آید. بنابراین مشتری فرم تکامل یافته ی جنگ است که مریخ نماینده ی آن است. از طرف دیگر چون شاه طبقه ی جنگجو را ایجاد میکند و از آنها انتظار وفاداری دارد، در نزد رومیان ژوپیتر خدای مشتری پدر مارس خدای جنگ است. ولی ژوپیتر امروز، خود مارس دیروز بوده است. به همین دلیل امپراطوری روم در مرز اعصار حوت و حمل پدید می آید که اتفاقا مرز دوران مسیحی و ماقبل مسیحی رم نیز هست. چون تولد مسیح درست در زمانی روی میدهد که اعتدال بهاری به جای برج حمل در برج حوت رخ میدهد. در این هنگام، اول بهار به برج حوت می افتد که موکلش مشتری یا ژوپیتر است و او همان یهوه پدر مسیح است. آغاز پاییز نیز به برج سنبله یا زن دوشیزه می افتد که همان مریم مقدس مادر مسیح است. امپراطوری این دوره، نتیجه ی جنگجویی مردانه ی رومی های قبلی است که توحش بربرانه ی اروپایی های شمالی تر اصل آن تلقی شده است. به همین دلیل، نماد رم، گرگ است. چون ژرمن ها در وقت جنگ، طی مراسم جادویی مسخ و حلول، از انسانیت خالی و تناسخ یافته به روح گرگ میشوند و سربازان حکم گرگ هایی را پیدا میکنند که برای شکار انسان با هم متحد شده اند. گرگ دراینجا نسخه ی اجتماعی تر شیر است که حیوان نرگال خدای مریخ بین النهرین است. نرگال یعنی شیر نر. او به شکل شیر یا مردی با سر شیر نشان داده میشد. خدای خورشید بود که پس از ازدواج با اللات الهه ی جهان مردگان، پادشاه مردگان و فروفرستنده ی مرگ و نابودی بر زمین شده بود. ختی های ترکیه او را آپال انلیل یا آپلو میخواندند که هر دو عنوان، نشاندهنده ی برابری او با آپولو خدای خورشید یونانی-رومی است. هبوط نرگال به جهان مردگان در زیر زمین، همان غروب خورشید و سایه گستردن شب بود که در این هنگام او تبدیل به سیاره ی سرخ مریخ میشد. ازآنجاکه مرگ آوری او همزمان با اتحاد او با الهه ی زمین یا همان اژدهای تیامات بود، داسی ها و ژرمن ها مارس خدای جنگ و نابودی را به شکل ترکیبی از گرگ و اژدها درآورند. ماهیت نیمه مادینه ی خدا دراینجا کم کم او را در نزد گوت ها و بعدا دروئیدهای بریتانیایی تبدیل به موریگان الهه ی جنگ کرد که به دلیل همهویتیش با شرایط بی نظمی اجتماعی و اخلاقی، گسترش دهنده ی فحشا و الهه ی جادوگران نیز شمرده میشد. نماد دیگر چنین اتحادی، تصویر متواتر الهه ای در کنار شیران یا سوار بر شیر است. در رم، این الهه کوبله است که کالسکه اش را شیران میکشند. کوبله الهه ی ترکیه بود که به دلیل کمک به رومیان در شکست کارتاژ، تبدیل به ماگنا ماتر یا مادر بزرگ رم شد. تصور میشد وی الهه ای تروآیی و همان ونوس مادر انئاس بوده که انئاس و مردمش را در سفر به ایتالیا و تاسیس رم یاری کرده است. کوبله در ترکیه گاها با هپه الهه ی طلوع خورشید تطبیق میشد که به نظر میرسد همان زهره در هنگام طلوع خورشید است. در برخی کیش های بین النهرینی، الهه ی طلوع، «آیه» نام داشته و همسر شمش خدای خورشید شمرده میشده است. طلوع خورشید از درون زمین اتفاق می افتد و کوبله هم الهه ی زمین بوده است. کاهنان کوبله را گالی ها یا مردان زن مانند تشکیل میدادند و این با این مطلب مرتبط است که معشوق کوبله آتیس یکی از فرم های تموز بوده است. تموز، فرمی به نام گیزیدا داشت که تبدیل به زن میشد و در این حالت، "نین" نام میگرفت. گیزیدا نیز به پیروی از تموز، به جهان زیرین سفر میکرد و بازمیگشت و در این حالت، به مار تبدیل میشد. ازاینرو قتل الهه ی اژدها به دست قهرمان، درواقع همان غلبه ی خورشید طالع بر فرم غروب کرده و زن شده ی خودش است که در افسانه های یونانی، به صورت قتل اژدهای پیتون به دست آپولو بروز میکند.:

“mars and venus: the king and queen”: aratta.wordpress.com

بدین ترتیب، شوالیه ی قرون وسطایی که فراماسونری عصر صنعت، خود را بر اخوت او استوار کرده بود، خدایی بود که با کشتن شکل قبلی خود در قالب اژدها، جسد خود را تبدیل به صنعت مرده ای میکرد که وسیله ی خلقت نوین بود. بدن این اژدها مسموم بود همانطورکه آب آبزو در اثر مسموم شدن، تبدیل به دریای شور شده بود. کیفیت سیاست و اندیشه در دنیای صنعتی نیز همان کیفیت دریای تیامات است: خس و خاشاک بالاتر از همه و روی سطح آب میمانند و گوهرها در اعماق دریا یافت میشوند.

وعده ی خدا به قطع ارتباط ملل نا یهودی با خدا در یک پیشگویی یهودی قرن بیستمی

نویسنده: پویا جفاکش

آدم ها ادعاهای کذب زیاد میکنند. اما یک زمانی بعضی آدم ها میتوانستند هر ادعایی داشته باشند. مثلا خاخام اشلاق در کمال خونسردی ادعا کرده بود که در ایام فاجعه بار جنگ جهانی اول، خدا را دیده که به او یک رسالت الهی داده است:

«در روزهای جنگ، روزهای کشتار وحشتناک، من در تمام شب به شدت گریه می کردم، دعا می کردم. و اینک، در سپیده دم، به نظر می رسید که همه ی مردم جهان در یک گروه در برابر چشمان من جمع شده اند. آنها را گرفتند و بدنشان به حوض بزرگی افتاد و تبدیل به دریایی از استخوان شد. و صدایی مرا ندا داد: "من خداوند هستم، خدایی که با رحمت فراوان بر جهان حکومت می‌کنم. دستت را دراز کن و شمشیر را بگیر، زیرا اکنون به تو قدرت و نیرو بخشیدم." سپس روح خدا به من لباس پوشاند، من شمشیر را در دست گرفتم و آن مرد فورا ناپدید شد. وقتی به جای او نگاه کردم، او رفته بود و شمشیر در اختیار من و مال خودم بود. خدا به من گفت: "از کشورت برو، به سرزمین دلپذیر، سرزمین پدران مقدس، جایی که تو را حکیمی بزرگ خواهم ساخت و همه ی حکیمان زمین در تو متبرک خواهند شد، زیرا من چنین اراده کرده ام. تو را به عنوان حکیمی عادل در تمام این نسل انتخاب کردم تا با رستگاری پایدار، رنج بشر را شفا دهی. این شمشیر را در دست بگیر و با جان و دل از آن محافظت کن، زیرا این نشانه ای است بین من و تو، که همه ی آن چیزهای خوب به واسطه ی تو اتفاق خواهد افتاد، زیرا تا کنون، من هیچ مرد وفاداری مانند تو نداشتم. این شمشیر را به تو دادم بدين جهت که بدكاران همان كاري كردند كه كردند، ولي از اين پس هر خرابكاري كه شمشير مرا در دست تو ببيند، فوراً محو و از سرزمين بيرون خواهد شد." و صورتم را پنهان کردم، زیرا می ترسیدم به کسی که با من صحبت می کند نگاه کنم. و شمشیر، شمشیر ساده و آهنینی که در تخیل من به عنوان ویرانگر وحشتناک ظاهر شد، در دستانم به حروف درخشان اسم مقدس "شدای" تبدیل شده است که درخشش آن سرشار از نور، رضایت، آرامش و اطمینان است. و با خود گفتم: به همه ی ساکنان جهان قطره ای از پاکی این شمشیر عطا کنم، زیرا در آن صورت خواهند دانست که خوشایند خداوند در زمین است. چشمانم را بلند کردم و اینک خداوند بالای سرم ایستاد و به من گفت: "من خداوند، خدای پدران تو هستم. چشمانت را از جایی که در برابر من ایستاده ای بلند کن و تمام واقعیتی را که من هستی را از غیبت آفریده ام، بالا و پایین را با هم، از همان خلقتشان در آشکار شدن واقعیت، از طریق تکامل مستمرشان ببین. برای تکمیل آنها، همانطور که شایسته ی کار دستان من است، جایی که من در آن تجلیل می کنم. سپس آفرینش با شکوه و آنچه در آن است و لذتی که همه ی ساکنان زمین از آن برخوردارند را دیدم و شاد شدم. و من شکرگزار پروردگار بودم. سپس به خداوند گفتم: "ما تو را با ترس و لرز خدمت خواهیم کرد و تا ابد سپاسگزار نام تو خواهیم بود، زیرا از تو نه بدی بیرون می‌آید و نه خیر، بلکه سلسله‌ای طولانی از خوشایندی، از ابتدا تا انتها در برابر ما قرار گرفته است. و خوشا به حال کسانی که در دنیای تو که برایشان برای خوشی و لطافت و فراوانی آماده کرده ای گام بر می دارند. در همه ی اعمال شما، بالا و پایین با هم، هیچ گونه مکر و مانعی نیست." و من پر از حکمت شگفت‌انگیز شدم، و بالاتر از همه ی آنها، حکمت مشیت خصوصی مطلق او بود. و بنابراین من روز به روز برای بسیاری از روزها - صد و هشتاد روز - خرد کسب کردم. در آن روزها فکر می‌کردم که به آفریدگار دعا کنم و بگویم: "اینک من بیش از همه ی کسانی که قبل از من بودند سرشار از حکمت شده‌ام و چیزی در جهان نیست که ندانم. اما من یک کلمه از سخنان انبیا و حکیمان خالق نمی فهمم. همچنین اکثر اسماء مقدس را نمی فهمم. و من فکر کردم که آفریدگار چنان حکمت و دانشی را به من وعده داده است که به زبان حکیمان و موجودات مخلوق تبدیل شود، اما من هنوز سخنان آنها را نمی فهمم. و قبل از اینکه بخوانم، خالق بر من آمد و گفت: "اما بنگر و ببین که حکمت و دستاورد تو بسیار بالاتر از همه ی حکیمانی است که تاکنون روی زمین زندگی کرده اند. از من چه خواسته ای که نداده ام؟ چرا روح خود را با درک کلمات نبوت که مطمئناً از درجه ای پایین تر از تو بیان می شود، آزار می دهی؟ آیا دوست داری که تو را از درجه ات پایین بیاورم تا بتوانی سخنان آنان را مانند آنان بفهمی؟" من سکوت کردم و خوشحال بودم و هیچ جوابی ندادم. پس از آن از آفریدگار پرسیدم: "تاکنون چیزی از ماندگاری مکتب خود نشنیده ام. تمام منافع و مقدراتی که به من رسیده از جانب معنویات است و همه به آنجا هدف می‌شوند. اگر بیماری آسیب بدنی ذهنم را گیج کند و در برابر تو گناه کنم چه؟ آیا مرا از حضور خود بیرون می کنی و این همه فراوانی را از دست می دهم یا مجازاتم می کنی؟" و آفریدگار در برابر من به نام اعظم و وحشتناک خود و در عرش جاویدان خود سوگند یاد کرده است که هرگز رحمت خود را تا ابد از من دور نخواهد کرد. گناه کنم یا نکنم، رحمت اعلیحضرت هرگز برای همیشه از من دور نخواهد شد. و شنیدم و خوشحال شدم. "زیرا تو قبلاً به هدف خود رسیده ای و من تمام گناهان تو و این رحمت را بخشیدم." و پس از این همه روز، به تمام وعده ها و سرنوشت هایی که از سوی خالق برایشان انتخاب شده ام، با دقت گوش کردم. با این حال، من در آنها نه رضایتی یافتم و نه سخنی که بتوانم با آن با ساکنان این دنیا صحبت کنم و آنها را به خواست خدا سوق دهم، همانطور که او به من گفته بود. نمی‌توانستم در میان مردمی که بیهوده‌اند و به خالق و خلق او تهمت می‌زنند، قدم بردارم، در حالی که سیر بودم و ستایش می‌کردم و با شادی راه می‌رفتم، گویی آن بدبختان را مسخره می‌کردم. مسائل تا اعماق مرا متاثر کرده است و تصمیم گرفتم که هر چه ممکن است، حتی اگر از درجة عالی خود فرود بیایم، باید از صمیم قلب از خالق استدعا کنم که به من نبوت و حکمت عطا کند. و کلماتی که بوسیله آنها به مردم مات و فریب خورده ی جهان کمک کنم تا آنها را به همان درجه ای از خرد و دلپذیری من برسانم. و با اینکه می دانستم نباید روحم را غمگین کنم، نتوانستم کنار بیایم و قلبم را به دعا ریختم. صبح چشمانم را بلند كردم و آفريدگار را ديدم كه بر من و سخنان من مي خندد. و او به من گفت: "چه می بینی؟" و گفتم: "دو نفر را می‌بینم که با هم دعوا می‌کنند، یکی عاقل و کامل و قوی، دیگری کوچک و احمق، مثل یک بچه ی تازه متولد شده. و دومی ضعیف و کوچک و بی مزه، آن قوی و کامل را شکست داد." و آفریدگار به من گفت: این کوچک برای بزرگی مقدر شده است. و آن كوچك دهان خود را گشود و كلماتي را به من گفت كه من به اندازه ی كافي درك نكردم، با اين حال تمام گنجينه هاي حكمت و نبوت را در آنها احساس كردم كه در ميان همه ی پيامبران حقيقي است، تا اينكه دانستم كه خداوند مرا اجابت كرده است و در میان تمام پیامبران و حکیمان خالق به من راه داده است. و خدا به من گفت: برخیز و به مشرق بنگر. و چشمانم را بالا بردم و دیدم که کوچولو به یکباره بلند شده و خود و سطحش را به سطح بزرگ برابر کرده است، هرچند که همچنان مانند سابق فاقد ذوق و عقل بود. و من گیج شدم. پس از آن، خداوند با چشم انداز با من صحبت کرد و گفت: "در سمت راست خود دراز بکش." و روی زمین دراز کشیدم. و او به من گفت: "چه می بینی؟" و گفتم: «مردم و ملت‌های بسیاری را می‌بینم که برمی‌خیزند و سقوط می‌کنند، و چهره‌هایشان انسان‌های بد شکل است." و خداوند به من گفت: "اگر بتوانی به همه ی این امت‌ها شکل ببخشی و روح زندگی را در آنها بدمی، آنگاه تو را به سرزمینی خواهم آورد که به پدرانت قسم خورده‌ام که به تو و همه ی چیزهایم بدهم. اهداف توسط تو محقق خواهد شد.":

PROPHECY FROM RABBI ASHLAG - BAAL HASULAM: yeshshem.com

از دید پیروان خاخام اشلاق، رویایی که بر او حادث شده، یک نبوت و یک پیشگویی برای آینده است. شاید ما در ایران از این که این مطلب نبوت محسوب شده، به خشم آییم. چون ما مسلمان ها درحالیکه مفاهیم نبی و نبوت را از یهودیت گرفته ایم، معتقدیم آن با پیامبر اسلام به پایان رسیده است. ولی در عین حال، متوجه نیستیم که نبوت و پیشگویی در نزد یهودیان چقدر به هم پیچیده اند و هنوز فکر میکنیم پیشگویی میتواند رخ دهد بی این که نبوتی در کار باشد. یادم هست که در دوره ی دبیرستان- این که کتاب ادبیات فارسی این را گفته بود یا کتاب زبان فارسی، خاطرم نیست- به ما یاد داده بودند که بین لغات "پیشگویی" و "پیشبینی" تمایز قائل شویم و آنها را به جای هم به کار نبریم. پیشبینی یعنی این که بر اساس تجربه و تخصص، حدس بزنیم روند فعلی یک پدیده به کجا می انجامد. مثلا در نجوم، با اطلاع از سرعت یک سیاره پیشبینی میکنیم که آن در ماه آینده در کجای آسمان قرار میگیرد یا با اطلاع از علم اقتصاد پیشبینی میکنیم که وضع اقتصادی یک کشور در ماه آینده بهبود خواهد یافت یا بدتر خواهد شد یا با انجام پژوهش های سیاسی یا جامعه شناختی روی یک کشور، پیشبینی میکنیم که اتحاد آن با یک کشور ثالث موفق خواهد بود یا خیر. در طول عمرم، پیشبینی های زیادی را شاهد بوده ام که شکست خورده اند؛ مثلا یادم هست در مستندی به نام "گروه اکاونگو" که در دهه ی 1370 از تلویزیون پخش شده بود گفته شده بود دانشمندان پیشبینی میکنند تا سال 2000 نسل کرگدن به طور کامل در افریقا نابود شود درحالیکه کاملا برعکس، زحماتی که مامورین محیط زیست در کشورهای افریقایی برای نجات این گونه کشیدند باعث افزایش جمعیت آن در قرن 21 شد. ولی به هر حال، این پیشبینی های نادرست هم همیشه بر اساس مطالعه ی شواهدی انجام میگرفتند. پیشگویی اینطوری نیست. یعنی شما از روی تخصص و قراین حرف نمیزنید بلکه بر اساس جادو و علوم غریبه حرفی را میزنید که هیچکس نمیتواند تایید یا رد کند چون بر دانش بشر معمولی استوار نیست. برای این که بفهمید ارتباط این علوم غریبه با نبوت چیست باید به سراغ منابع اصلی دانش ملکوتی خاخام اشلاق بروید که پیروانش نبوت او را اثبات بر حق بودن این منابع میدانند. این منابع عبارتند از: 1-کتاب کابالایی قرون وسطایی «زوهر» 2- تفسیر زوهر در بعل هاسولام. کتاب دوم، نبوت و رویا را اتفاقات پیشگویی کننده در ارتباط با بشر میبینند. موضوع رویا در اسلام هم برجسته است و برایش علم خوابگزاری برگزار شده است. رویاها معمولا نتیجه ی اعمال اجنه محسوب میشوند. کلمات عربی "حلم" به معنی خواب آشفته و رویا، و «احتلام» به معنی جاری شدن آب منی از مرد در خواب، هر دو مرتبط با لغت سریانی «حلم» به معنی جن هستند. امروزه برخی معتقدند که رویا ها با نشان دادن جنبه هایی نامعلوم از وجود خودمان وقتی که آگاهی ما مزاحممان نیست، میتوانند عواقب اعمالمان را به ما نشان دهند و این بر ماوراء الطبیعه استوار نیست. اما نبوت یهودی بر مفهوم ماوراء الطبیعی رویا استوار و مرحله ی پیشرفته تر آن است.

در بعل هاسولام، نبوت، یک امر مردانه و رویا یک امر زنانه محسوب میشود. مردانگی نیز درجات مختلف دارد و نبوت به مردانی تعلق میگیرد که به بالاترین درجه ی مردانگی رسیده اند. درجات بالای مردانگی فقط به بنی اسرائیل تعلق دارد و نبوت هم در قدیم فقط در این قوم بروز کرده و امروز به دلیل تن دادن قوم به عادات نا یهودیان و دچار آمدن به زنانگی همچون آنان است که نبوت بسیار کمیاب و محدود به انگشت شماری خاخام های ملکوتی است. اما رویا به فراوانی در نزد تمام اقوام روی میدهد چون زنانه است و موکل رویا نیز فرشته ی جبرئیل میباشد. هاسولام، سعی میکند رد این پندار یهودی را در داستان مهم رویای بیتیل پی بگیرد. بر اساس سفر پیدایش، یعقوب وقتی در صحرا سرش را بر سنگی نهاده بود، خواب دید نردبانی در صحرا به آسمان متصل است و فرشتگان از آن بالاو پایین میروند. تفسیر هاسولام میگوید یعقوب زمانی این رویا را دید که پدرش اسحاق هنوز زنده بود و خودش در راس قوم هنوز به وجود نیامده ی اسرائیل قرار داشت. بنابراین نسل مردان واقعی هنوز شکل نگرفته بود. خود یعقوب هم جوان بود و هنوز ازدواج نکرده بود و بنابراین هنوز بر زنی اعمال سلطه نکرده بود تا ثابت کند مرد است. ازاینرو بود که رویا دید. تنها پس از ازدواج و فرزند دار شدن یعقوب و اثبات مردانگی او با زورگویی به زنان و فرزندانش بود که بر او نبوت فرود آمد. با این حال، باز هم به جای نبوت [یا همان "وحی" به مفهوم شرعی آن در اسلام] گاه از کلمه ی رویا استفاده شده درحالیکه یعقوب در بیداری «رویا» را دریافت میکند. این به سبب آن است که نبوت فعلی یعقوب دنباله ی رویای بیتیل است. یعقوب زمانی آن رویا را دید که نه در ارض ملکوتی یهوه بلکه در "پدن آرام" یا سرزمین آرامیان بود و فرشتگانی که درآنجا دید معبودین کفار بودند که به سیاستمداران و رهبران آنان تجسد می یافتند. نردبان وصل شده به آسمان که فرشتگان از آن بالا و پایین میرفتند اشاره به توانایی نمایندگان سیاسی اقوام کافر برای دست یافتن به بخت و اعتبار گرفتن از خدا بود. اگر این نردبان قطع میشد کفار نیز سقوط میکردند. دراینجاغ کفار یاد شده، امت دورگه ی عیصو و اسماعیل یعنی اعراب بودند و عیصو و اسماعیل، هر دو رقبای یعقوب در دریافت وعده ی حکومت بر جهان از سوی یهوه به ابراهیم محسوب میشدند. رسیدن یعقوب به نبوت که اعتبار برخاستن قوم برگزیده ی خدا از نسل او بود خودبخود به افول بخت کفار و قطع ارتباط آنان با آسمان می انجامید. پیدایش پادشاهی های داود و سلیمان نشانه ی این اوج گرفتن فرزندان یعقوب بود. اما این اوج گیری ادامه نیافت و داستان ارتباط سلیمان با خدا این را نشان میدهد. پس از آن که به قول یهودیان، هاشم (یهوه) «به سلیمان حکمت داد»، سلیمان از یهوه نبوت دریافت میکرد و در بیداری با او صحبت میکرد. اما سلیمان به تدریج تحت تاثیر همسران غیر یهودیش به روش های زندگی مشرکین اعتبار داد و به راه اقوام ملعون رفت. درنتیجه نبوت بر او قطع شد و پس از آن، یهوه فقط در هنگام خواب بر او رویا میفرستاد. این به معنی افول یهود و بازگشت عصر رویای یعقوب با اوج گیری بخت کفار و برقراری دوباره ی نردبان بین زمین و آسمان بود.:

“Zohar vayeitze: sect8”: yeshshem.com

به نظر میرسد با بازگشت نبوت در داستان خاخام اشلاق، اوج گیری یهود در فلسطین از نو یهودی شده و قطع ارتباط نا یهودیان با خدا در حال تکرار بود. این ظاهرا همان موضوعی است که در بخشی حساس از الهامات خاخام اشلاق اعلام میشود: شکست خوردن یک موجود قوی مسلط از یک موجود ضعیف احمق. این تکه را ما میشناسیم. این همان داستان ویمانا تجسد ویشنو خدای هندو به صورت یک کوتوله است. در دورانی که آسوراها خدایان هندو موسوم به دیواها را شکست داده و پادشاهی جهان به مها بالی شاه دیواها رسیده بود ویشنو در هیبت ویمانا با شیرین کاری موفق شد بالی را قانع کند که حکومت سرزمینی به حد سه گام را به او ببخشد. با موافقت بالی، ناگهان ویمانا به غولی تبدیل میشود و با سه گام، تمام جهان را قدم برمیدارد و بالی و آسوراهایش را به پاتالا یعنی جهنم تبعید میکند.

ویشنو قهرمان داستان ویمانا خدای زندگی است و در مقابل شیوا خدای مرگ قرار دارد. ناگاها یا خدایان مارمانند در خدمت شیوا هستند و گارودا عقاب ویشنو که فرم دیگری از خود او است علیه این مارها است. مشابه این نبرد در اساطیر یونانی با فن پیشگویی مرتبط است. بدین معنی که پیشگویی را پیتیا ها یا کاهنه های آپولو انجام میدادند. این کاهنه ها جانشینان اژدهایی با نام مشابه پیتون بودند که به دست آپولو کشته شده بود و آپولو از دهان اینان با مردم سخن میگفت. اینها همه به داستان نبرد آخرالزمانی فرشته میکائیل با اژدهای شیطانی ارتباط می یابند که نبرد سنت جورج با اژدها پیش درآمد زمینی آن است. سنت جورج پیشوای شوالیه هایی است که در ادبیات اروپایی قرون وسطی پیاپی در حال نبرد با اژدهایان دیده میشوند. در انگلستان یعنی همان دولتی که اسرائیل نوین را در فلسطین اشغالی ایجاد کرد این بن مایه ی محبوبی بوده و یک دلیل آن هم مقر گرفتن شوالیه های تمپلار در بریتانیا بوده است.

از سال 1699 و بخصوص از 1700 به بعد به دنبال پایان یافتن یک دوره ی سرما و زمستان طولانی در بریتانیا، هوا رو به گرم شدن نهاد و ناگهان گزارش های متعددی درباره ی مشاهده و شکار کرم های جهنمی شامل اژدهاهای افسانه ای و مارهای غولپیکر که از خوابی گران بیدار شده و از خاک و یا رودخانه بیرون می آمدند به وجود آمد. با این که همه ی این اتفاقات ظاهرا در اوایل قرن 18 روی داده اند ولی گزارش و توصیف آنها همه در اواخر قرن 18 انجام گرفته است یعنی زمانی که رمانتیسم در انگلستان پر و بال میگرفت و نویسندگان انگلیسی خیلی سعی میکردند گذشته ی کشورشان را پر از جن و پری و موجودات تخیلی نشان دهند. این اجنه از طریق داستان سنت پاتریک که مارها را از ایرلند اخراج کرد، به شیطان مارنمای تورات مرتبط میشدند. کشیشی به نام پارکینسون که بسیاری از داستان های اژدهایان را در مقاله ی «افسانه های مارهای یورک شایر» مستند کرده است، خود در آنجا مینویسد که تصور میکند در این داستان ها اژدها کنایه ای از گروه های انسانی است و حدس میزند خاندان های ظالم اربابی در داستان های مردم محلی، به اژدهایان تشبیه شده اند. ریچاردسون نیز در بازگویی داستان اژدهای لمبتون منسوب به 1846 بیان میکند که احتمالا اژدها دراینجا نماد گروهی از انسان ها است. این موضوع قطعا با قتل اژدهایان توسط شوالیه ها و انعکاس آنها در ادبیات خاص شوالیه های تمپلار نسبت واقعی دارد. میدانیم که تمپلارها قدرت خود را مدیون محافظت از زوار بودند و برای این که منظور انگلیسی از زائر را بفهمیم باید به یکی از بازی با کلمات جالب درباره ی لغت انگلیسی زائر یعنی pilgrim توجه کنیم: peel به معنی پوست کندن +grim به معنی جن و شیطان. پس پیلگریم یعنی کسی که پوست شیطان را میکند. این لغت تقریبا با گردهمایی هم در ارتباط است چون پیشگام های میادین و بازارها در بریتانیا را pilor میخواندند. این لغت با گردهمایی های مدهای لباس اشراف نیز مرتبط است. لباس پوست دوم آدم تصور و درآوردنش به پوست کندن تشبیه میشد. در نمایشگاه های مد لباس، مدام این لباس ها کنده و پوشیده میشدند. در تهیه ی بسیاری از این لباس ها از پوست گوسفندها و بزها و چرم گاوها استفاده میشد و این جانوران در این راه باید کشته و پوست کنده میشدند. ربط آنها به مار آنجا بروز میکند که پوست تبدیل به لباس های رنگارنگ زنانه میشود و این لباس های رنگارنگ به پوست مارهای سمی تشبیه میشوند. پیرو آن، زنان جذاب درست مثل مار خوش خط و خال، ظاهر گول زننده و باطن خطرناکی پیدا میکنند. ولی این زنان، دقیقا همان زنان زیبایی هستند که شوالیه برای تصرفشان اژدهای نر را میکشد. کشتن اژدهای نر، کندن پوست قوچ و گاو به کنایه از کشتن مرد شیطانی است و کشتن اژدهای زن، درآوردن لباس زنی که ناموس مرد شیطانی است برای تجاوز به آن زن یا تولید فرزند دورگه ی شوالیه از او. شوالیه اینجا به جای زوار باستانی خانه ی خدا نشسته که همان یهودی هایی هستند که در راه خدا کفار را میکشتند و زنانشان را به کنیزی میگرفتند. حالا میفهمیم که ممکن است این داستان های نفرت انگیز تا قبل از دوران مدرن اتفاق نیفتاده و نسخه ی اصلیشان بیان حقیقتی رمزآمیز در لفافه باشد. کافی است در نظر بگیریم که کلمه ی coat به معنی لباس با کلمه ی god به معنی خدا مرتبط است. خدا یک چیز روحانی است. وقتی مرد نا یهودی بی ناموس میشود، یعنی این که روحش به جای پوستش از تنش کنده میشود و از او فقط یک جسم غریزی بی وجدان به جا میماند. وقتی هم که زن نا یهودی بی حجاب میشود و بدن خود را بی پروا به نامحرمان عرضه میکند مثل این است که با کندن لباسش روح یا پوست خدایی خود را هم از دست میدهد. بدین ترتیب، سرکرده های یهودی و شاگردان شوالیه ی آنها در هر جایی مذهب و اخلاق بومیان را نابود میکنند تا بتوانند آنچه خودشان میخواهند را بر مردم دیکته کنند. مردم خودبخود از این دیکته تبعیت میکنند وقتی که میبینند مرگ ناموس مرد و بی نظمی ناشی از بی عفتی زن چه بلایی بر سر جامعه می آورد. در افسانه ی آفرینش بابلی این موضوع بیان شده است. با قتل ابزو به دست خدایان، همسرش تهاموت تبدیل به یک اژدهای دریایی وحشتناک میشود که همه چیز را به نابودی میکشد تا این که بعل مردوخ، تهاموت را میکشد و نظم را از نو احیا میکند. اگر یهوه بخواهد جای بعل ها یا فرشتگان معبود گوییم (نا یهودیان) را بگیرد باید این مسیر را تکرار کند. در هندوییسم هم ظاهرا این انجام گرفته است. چون شاکتی نیمه ی زنانه شیوا در موقع خواب یا مرگ صوری او تبدیل به یک الهه ی شیطانی وحشتناک و نابودگر به نام کالی میشود که نامش فرم مونث کال (یعنی سیاه) لقب شیوا است. فورلانگ معتقد است رابطه ی شیوا و کالی، همان رابطه ی بعل فنیقی با خواهرش عنات است. زمانی که حداد ملقب به بعل کشته میشود، عنات از خشم انتقام او تبدیل به الهه ای وحشتناک و غیر قابل کنترل میشود تا زمانی که دشمنان از بین بروند و بعل زنده شود. فورلانگ معتقد است عنات همان آنائیتیس الهه ی پارسی است که به گفته ی یونانیان برایش آیین های فسق و فجور برگزار میکردند. در این رابطه، فورلانگ اشاره میکند که شیوا گاهی به شکل یک ورزاو تجسم میشود که شاکتی خود را راه میبرد. پس نبرد ویشنو خدای زندگی با شیوا خدای مرگ میتواند همان قتل ورزاو به دست میترا خدای خورشید و فرم دیگر آپولو در نگاره های رومی باشد. در انگلیسی ورزاو را bull مینامند که تلفظ دیگر بعل است. فورلانگ، نام "بالی" رئیس اسوراها در افسانه ی ویمانا را نیز تلفظ دیگری از نام بعل میداند. بعل با پیل و پیلگریم هم مرتبط و مجسد در پیلار یا قبله است. سنگ مقدس قبله به تئوس یا دیوس یعنی خدا مرتبط بود. زئوس خدای اعظم رومیان که به شکل گاو در می آمد، همچنین تئوت یا تحوت خدای دانش که با هرمس تطبیق شده است، در نام با این عنوان مرتبطند. تحوت را در انگلستان جنوبی غولی به نام taut idris میدانستند و معتقد بودند فرشته میکائیل آخرالزمان بازگشت او است. برخی نام ادریس را "هیدرس" یعنی مرتبط با آب تلفظ میکردند و معتقد بودند او دریانوردی بوده که با کشتی به انگلستان آمده است. در کورنوال بلندترین کوه را kaer idris یعنی صتدلی ادریس میخواندند چون معتقد بودند ادریس روی آن مینشست. به سبب همین ادریس بوده که ظاهرا در آن نزدیکی یک کلیسای سنت مایکل یا میکائیل مقدس بنا بود. نام میکائیل را در هندوستان گاهی "مها کال" تلفظ میکردند تا "کال بزرگ" معنی دهد که کال همان شیوا است. یعنی صحنه ی آخرالزمانی میکائیل، همان بیدار شدن شیوا از خواب برای بازگشتن حالت بی نظمی کالی به نظم است.:

“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P243-6

اگر آبزو شیوای قبل از خواب باشد و مردوخ شیوای بعد از خواب، در این صورت، یهوه در هر سرزمینی پس از کشتن خدای بومی، رنگی از خدای بومیان و اخلاقیات آنها را به خود میگیرد تا نظم از دست رفته باز پس گرفته شده به نظر برسد. درحالیکه خودش فعالانه در نابودی نظم قبلی نقش ایفا کرده است. پیشگویی خاخام اشلاق میگوید این کار سختی نبوده است. خوب توجه کنید: اشلاق تعجب میکند که حکمتش بیش از همه ی انسان ها است ولی حکمت ها و دستورات کهن را نمیفهمد. خدا در جواب سردرگمی او به او میگوید که تو از باستانیان خیلی جلوتری؛ پس دلیلی ندارد نوشته های آنها را بفهمی. بنابراین هر چیز مقدسی امروز آن چیزی است که حتی المقدور قابل فهم باشد و دیگر نیازی نیست نوشته های قدیمیان را مستقیما بخوانید؛ فقط کافی است اطلاعات را از یک رسانه یا بنگاه علمی یهودی یا مزدور یهودیان مستقیما اخذ کنید. این بلافاصله پس از آن، در صحنه ی پیروزی کوتوله ی احمق مسخره، بر مرد جدی دانا در الهامات خاخام اشلاق منعکس میشود. مردم چیزهای ابلهانه را به عنوان سرگرمی میپذیرند و آن چیزی که اول فقط سرگرمی به نظر میرسید، درنهایت سبب شورش مردم بر کلام جدی باستانیان میشود. یعنی درواقع دارد از ترویج فرهنگ پاپ و نابود کردن اصول فرهنگی به بهانه ی سرگرمی های عامه پسند صحبت میشود.

مقایسه ی این سخنان با روند جاری فعلی و سیاست های فرهنگی در پیش گرفته شده در اقصی نقاط دنیا نشان میدهد این، بیش از این که نبوتی از سوی خدایی دمدمی مزاج در آسمان باشد یک دستور سیاسی است. ظاهرا کتاب درسی فارسی ما در دوره ی دبیرستان یک نکته را در تعریف پیشگویی جا انداخته بود: پیشگویی میتواند یک نقشه ی سیاسی باشد که به مردم داده میشود تا وقتی که نقشه جواب داد و مردم از همه جا بی خبر از تحققش شگفتزده شدند بهشان ثابت شود که خدا خواسته اتفاقات جاری به نفع یک گروه سیاسی-مذهبی خاص رخ دهند. پس طبیعتا کسی بهتر پیشگویی میکند که پول و قدرت بیشتری داشته باشد و امکانات بیشتری در راه تحقق نقشه ی سیاسیش هزینه کند.

چطور شد که مذهبی به نام «عشق» به وجود آمد؟

نویسنده: پویا جفاکش

اولین دو تصویر بالا، دروازه ی ژوپیتر در معبد بعلبک را نشان میدهند و تصویر پایین تر، سازه ای در قنات سانتافه در مکزیک که همانطورکه خطوط قرمز نشان میدهند، تزئیناتی مشابه دروازه ی ژوپیتر بعلبک دارند اگرچه تاریخ رسمی، ارتباط بین زمان ها و مکان های تعیین شده برای این دو بنا را غیر ممکن دانسته است. به هر حال، در هر دو معبد، برجستگی عقاب مشهود است. عقاب، پرنده ی ژوپیتر یا زئوس خدای اعظم یونانی-رومی است که در بعلبک با بعل حداد خدای پهلوان تطبیق شده است. حداد که یک بار کشته میشود و بعد به مساعدت خواهرش عنات از نو زنده میشود شکل جنگجو شده ی تموز خدای طبیعت است که حامی چوپانان و کشاورزان و غالبا در هیبت آنان است. نقش عنات در داستان، حداد و خواهرش را مرتبط با داستان یونانی ونوس و آدونیس درباره ی آدونیس از نسخه های لبنانی تموز نشان میدهد. حداد در بعلبک، با دیونیسوس و ونوس یک تثلیث تشکیل میداد و این سه به ترتیب خدایان سیاره های مشتری، عطارد و زهره بودند. جالب این که دیونیسوس، خود فرم توسعه یافته ی آدونیس بود و درواقع ژوپیتر و دیونیسوس، نیمه های کامل کننده ی خدایی واحد بودند. ارتباط آنها را البته الهه ونوس که همان عشتاروت الهه ی بومی است روشن میکند. او درواقع همان سنت باربارای نیکومدیا است که به بعلبک منسوب است. باربارا را پدرش برای جلوگیری از مسیحی شدن او، در قلعه ای زندانی کرد ولی فرشته ای به بارابارا درس مسیحیت آموخت و او را با مسیح و سلوک او آشنا کرد. پدر بارابارا او را کشت ولی قبل از آن او در زندان شاگردانی یافته بود که مسیحیت را گستردند. درواقع میتوان گفت زئوس یا ژوپیتر، خدای مسیح است و دیونیسوس ترجمان خدا به زبان انسانی پس از معرفی توسط باربارا که در این صورت دیونیسوس مسیح پسر خدا از باربارا، و باربارا خود مریم مقدس به عنوان موجد تصویر مسیح است. قتل مسیح که مانع از به دست آمدن فرصت شناسایی درست مردم با خدا شد همان مرگ باربارا است. در اساطیر رومی نیز دیونیسوس پسر زئوس است. درواقع عقاب دو سر رومی ها میتواند تمثال دیونیسوس باشد که دو شکل دارد: تموز مهربانی که به عیسی مسیح تغییر شکل داده، و یهوه ی بداخلاق و کشنده ی تورات. گفته میشود کیش دیونیسوس از بعلبک به ترکیه و تراس و یونان و از آنجا همراه اتروسک ها به ایتالیا وارد شده است. در ایتالیا وی به لیبر معروف بوده و همسری به نام لیبرتاس یعنی لیبر مونث داشته که فرم مونث خود او است همانطورکه باربارا فرم تکمیل کننده ی مسیح است. این لیبرتاس همان لیدی لیبرتی الهه ی آزادی در انقلاب های فرانسه و امریکا است و با ونوس تطبیق میشود که الهه ای شهوتپرست در برداشت عمومی از آزادی است. ونوس یا آفرودیته، مادر کوپید است: پسرک بالداری که افراد را دلداده ی هم میکند و در ارتباط با آیین های اورجی سابازیوس فرم وحشی دیونیسوس که با لیبر تطبیق شده، درواقع خود دیونیسوس است. تصویر مرد بالداری که کنار عقاب دروازه ی ژوپیتر بعلبک نقش شده است باید خود کوپید باشد. او فرم انسانی تر عقاب مزبور است درست مثل مسیح که فرم انسانی پدرش یهوه است. ماری که در جدال با عقاب دیده میشود اشاره به نبرد یهوه با اژدهای لویاتان مظهر بینظمی است. از طرفی دیونیسوس در بعلبک خدای عطارد و از این جهت برابر با هرمس-مرکوریوس است که عصایی به نام کادوسئوس دارد. عصای او را معمولا درحالیکه دو مار دورش پیچیده اند و همزمان مزین به بال های عقاب نشان میدهند گویی که عقاب با دو بال دو جهته و مارهای تضاد، دو روی یک ایزدند. در هندوستان نیز مردی عقاب آسا داریم به نام گارودا که دشمن خدایان مارمانند موسوم به ناگاها است. گارودا مرکب ویشنو خدای زندگی و درواقع فرم مکمل او است. ویشنو نیز فرم انسانی محبوبی به نام کریشنا دارد که مثل تموز چوپان و آوازه خوان است. او در رقص کیهانی با نیمه ی مونث خود رادها به سر میبرد. مانند لیبر و لیبرتاس، کریشنا و رادها هم یک موجود واحدند که گاها از او به رادها-کریشنا یاد میشود. اتحاد اینها همان اتحاد لینگا و یونی یعنی قضیب مرد و فرج زن به کنایه از شیوا و نیمه ی مونثش شاکتی است که در یوگا تانترای هندی تبلیغ میشود. اما جالب این که قاتل کریشنا شکارچی ای به نام "جارا" است که پرستنده ی شیوا است. او پای کریشنا را با گوش آهویی اشتباه میگیرد و کریشنا را با پرتاب تیر، به درختی میدوزد. جارا از قبیله ی شکارچی و بدوی "دونگری بهیل" است: قبیله ی سیاهپوست که زندگی ای معمولی دارند و از جنگ های بزرگ اشرافیت های ثروتمند معاصر کریشنا برکنارند. شکارچی بودن آنها، آنها را شبیه شیوا میکند که خدای مرگ و نابودی است و از مرگ موجودات و پدیده ها تغذیه میکند. همانطورکه این اشرافیت ها به دوران اولیه ی این انسان های بدوی پایان دادند، دوران قبل از عقاب نیز دوران مار است که عقاب تا حدی به آن پایان میدهد. مار و عقاب، هر دو موجوداتی مرگ آورند ولی به عنوان دو نیمه ی عالی و دانی یک جانور مرگ آور واحد ظاهر میشوند که همان شیر حیوان یهوه است. شیر قبل از یهوه تصویر حیوانی نرگال خدای دوزخ در بین النهرین بود که مانند شیوا ایزدی مرگ آور و عامل جنگ ها بود. نرگال با هرکول پهلوان تطبیق شده که همان ملقارت خدای فنیقیان است و البته ملقارت نیز فرمی از بعل حداد است. زمانی که شیر با نیمه ی عقاب مانند و پیشرو خود تطبیق میشود تبدیل به گریفین یا شیردال میشود که موجودی نیم شیر-نیم عقاب است. لغت گریفین از کروبین یا کروبی مانند می آید در اشاره به نامیده شدن فرشتگان یهوه به کروبی. در ادبیات مسیحی، گریفین ها را نمادی از تاتارها میدانستند و معتقد بودند که آنها در در کنار تاتارها زندگی میکنند و تخم هایشان توسط مردم تاتارستان خورده میشود. بعدها و در اوایل قرن بیستم، روی چاپمن اندرو، فسیل های دایناسورهایی به نام پتروسوروس را در کنار بقایای انسان ها در مغولستان کشف کرد. این سوسمار، جانور چهارپای نسبتا کوچکی –در مقایسه با تصویر ما از دایناسورها- بود که منقار داشت و ظاهرا همین دوگانگی چهارپا و پرنده در او سبب تطبیق او با گریفین شد. گریفین ها البته در ادبیات غربی با مورهای سیاهپوست نیمه عرب نیز مرتبطند. ملکه کالیفیا، رهبر سیاهپوست مسلمان آمازون ها یا زنان جنگجوی سرزمینی در امریکا که به نامش کالیفرنیا نامیده شده، با قومش در کنار گریفین ها زندگی میکرد و دشمنان اسپانیایی مسیحیش را خوراک گریفین ها مینمود. او نیز پیش از حکومت بر کالیفرنیا در ارتش تاتارها به رهبری سلطان محمد فاتح، حضور داشت و به همراه آمازون هایش در فتح قستنطنیه با سلطان ترک همکاری نمود. گریفین ها محافظان گنجینه ها و معادن بودند که اغلب دفن شده در زیر زمین و جهان مردگان تلقی میشوند. ازاینرو مورهای مسیحی کش کالیفیا به "دونگری بهیل" قبیله ی سیاهپوست قاتل کریشنا، و از طریق او به شیوا متصل میشوند.:

“new free book on moors and tartarians”: vinib gldius: stolen history: feb4, 2023

روشن است که قتل ویشنو خدای زندگی توسط پیروان شیوا خدای مرگ، فرم دیگر قتل مسیح به نمایندگی از مسیحیت توسط کفار نا مسیحی است. سرزمین کفار، همان جهان مردگان و قلمرو اژدهایان و مارها است و گنج ها نیز در همان جا ها قرار دارند و توسط گریفین ها مراقبت میشوند. گریفین ها مرتبط با مورها و تاتارها به ترتیب نمادهای قومی نژادهای زرد و سیاه هستند که در مستعمرات در مقابل اروپایی های سفید مسیحی قرار دارند. بدین ترتیب درست مثل استعمار امریکا که سبب ثروتمند شدن کشورهای اروپایی و افزایش قدرت آنها در استعمار جهان گردید، استعمار شرق نیز دنباله ی استعمار سیاهان مور و سرخپوستان تاتار در امریکا بود. اما اصل مسیح هم در لای این گنج ها در جهان مردگان شرق قرار دارد و همراه آثار باستانی شرق، ذره ذره به موزه های غرب منتقل میشود. چون مسیح مزبور، نمیتواند مسیح توصیف شده توسط کلیسا باشد. آخر مسیح پسر مریم، همانطورکه دیدیم، همان کوپید پسر ونوس است و نمیتواند عیسی مسیح مجرد کلیسای رم باشد. اما حالا معلوم شده کوپید دقیقا همان کوپید مشهر شده در غرب نیست. به عبارت دیگر، او برابر با لیبر منشا لیبرتی یا آزادی در تعریف غربیش نیست و کشف این مطلب است که باعث میشود سرمایه داری غرب، رسانه های داخلی و خارجی کشورها را هرچه بیشتر، موظف به نابود کردن بازمانده های فرهنگ سنتی شرق و جا باز کردن در آنجا برای لیبرالیسم غربی کند. "رهب مونا شاکر" درباره ی مردم مهاجر به غرب یا ذوب شدگان در آن در ممالک شرقی، از سرگردانی آنها بین عشق غربی و چیزی که نمیدانند چیست مینویسد:

«با کنار گذاشتن آشفتگی ناشی از طرح مسائل جدی فمینیستی در زندگی واقعی و مجازی، تصور عمومی رایج در بین مردم این است که مردان آشکارا با زنان معاشقه می کنند و زنان از عشق غر می زنند، گاهی مخفیانه و گاهی علنی. مردان در مورد زن/خانه ای که کمرش در ستارگان پیچیده است و ابرها بر سینه هایش پرسه می زنند، آواز می خوانند. زنان نیز به نوبه ی خود، شعر را تحقیر می کنند و در صورت لزوم از ترور کوپید دریغ نمی کنند. خوب به یاد دارم که یک روز عصر با چند زن جوان سوری که اخیراً به هلند پناهنده شده بودند ملاقات کردم. گفتگوی ما ناگزیر به موضوع مورد علاقه ی ما - عشق - تغییر کرد. تعجب کردیم که عشق را چگونه تعریف می کنند. یکی از ما گفت: "عشق این احساس است که شخص دیگری به شما اهمیت دهد، نه این که تنها آن را از شما دریافت کند." تعاریف معمولاً از تجربیات خاصی می‌آیند، و فکر نمی‌کنم به توضیح جزییات تجربه‌ای که منجر به این تعریف از عشق شده است، لازم باشد .من هنوز به یاد دارم که چگونه مکالمه ما، بلافاصله و بدون تردید، از عشق به روابط عاشقانه ی پیچیده تبدیل شد - نوعی که گاهی اوقات نمی توانیم از آن خارج شویم. ما به طور تصادفی متوجه شدیم که بسیاری از ما به روابط ناامیدکننده‌ای پایان داده‌ایم که دیگر قابل نجات نبودند. پس از رودررو شدن صریح با خود، هر کدام از این زنان متوجه شده بودند که نمی خواهند در کنار کسی که فقط به فکر خودش است هفتاد ساله شوند. آیا این تصادفی است که بسیاری از ما این تجربه ی خاص را پشت سر گذاشته ایم؟ من انکار نمی کنم که چند بار این زنان جوان به صراحت گفتند: "من مرد عرب نمی خواهم." به نظر می رسد که زنان عمیقا ناامید شده اند و مردان باید از رویاهای گلگون خود بیدار شوند. اوضاع خوب نیست. برای مردان ضرری ندارد که کمی سر خود را بخارانند و در کنار این زنان زیبا فکر کنند که دریافته اند دیگر نمی توانند دردی را تحمل کنند، به نظرات آنها در مورد عشق گوش دهند و از شر عاشقانه های دروغین خلاص شوند که به هیچ معشوق واقعی ای نمی رسد و نشان دهنده ی یک قطع ارتباط عمیق و توام با احساس تنهایی است. طبیعی است که یک فرد با احساس امنیت و اعتماد مناسبی به این دنیا بیاید، که سپس بر اساس تجربه زندگی یا تقویت می شود یا به خطر می افتد. نوزادان خود را تسلیم هرکسی می‌کنند که از طریق نوازش یا ظلم به آنها بیاموزد که به چه سمتی بروند و آیا همچنان به آنها اعتماد می‌کنند یا مشکوک می‌شوند. وقتی به این اعتماد کودکانه در رابطه با تفاوتی که در نگرش مردان و (برخی) زنان نسبت به عشق مشاهده کرده ام فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که به طور کلی، مردان هنوز در روابط عاطفی خود احساس امنیت می کنند. غریزه ی آنها برای دلبستگی هنوز سالم است، و روابط آنها با زنان هنوز منبع حمایت عاطفی است. مطمئناً، آنها تلاش می کنند، زحمت می کشند و از شرایط رو به وخامت دنیا رنج می برند، اما بیشتر اوقات این اتفاق در محیطی می افتد که نسبت به آنها به عنوان مرد خصمانه نیست. این نظم طبیعی چیزهاست. آنچه "غیرطبیعی" است، نگرش جدیدی است که (برخی) زنان نسبت به عشق دارند، نگرشی که بیانگر از دست دادن اعتماد است. چه اتفاقی افتاد که باعث شد همه ی این زن ها جوک های تند درباره ی عشق بگویند که نشان دهنده ی درد عمیق است - عبارات شوخی مانند "عشق حماقت است." یا "این چیز ساختگی عشق نیست، هورمون است." یا "نیمی از عمرم را در عشق گذراندم و نیمی دیگر بهتر بود." یا "من طلاق نگرفتم، من آزاد شدم." در واقع، من تعجب می کنم که کسی از افزایش ناگهانی طلاق بین مردان و زنان سوری در سال های اخیر شگفت زده شده است و اینکه برخی هنوز تعجب می کنند که خشم عمومی و بدبینی عاطفی زنان از کجا می آید. آیا ممکن است که عدم تعادل به اندازه ی روز برای همه روشن نشده باشد؟ به نظر می رسد چنین باشد. واقعیت بارها و بارها ثابت کرده است که به طور کلی و در مقایسه با مردان، زنان زودتر تعصبات و نشانه های ستم جنسیتی را درک می کنند. موقعیت آنها در حاشیه به آنها اجازه می دهد که هر دو دیدگاه حاشیه ای و "مرکزی" را درک کنند. در حالی که افراد ممتاز برای کشف نقاط کور خود به زمان و حسن نیت زیادی نیاز دارند. به نظر من، نگرش «غیرطبیعی» این زنان نسبت به عشق از جایی نشأت نمی‌گیرد – به نظر می‌رسد تجربه‌های عاشقانه‌شان با نگرانی و تاریکی همراه است. من بی اعتنایی به روابط عاشقانه ی سالم را به موارد مردانگی مثبت، که کم نیستند، تعمیم نمی دهم. بلکه کلی می گویم تا بتوانیم نتیجه گیری کنیم که ساختار اساسی جامعه را نادیده نگیرد. شکی نیست که نگرش «غیرطبیعی» زنان نسبت به عشق، هم از انباشتگی و هم از آگاهی تازه‌ای نسبت به فرمول از دست دادن سرچشمه می‌گیرد، که آنها اولین قربانی آن هستند: از دست دادن انرژی، انسانیت، بهترین منافع، و همچنین سلامت جسمی و روانی. یک زن تمام تلاش و زندگی خود را صرف مراقبت از اعضای خانواده اش می کند، خودش و رویاهایش را کنار می گذارد تا آنها را به جلو سوق دهد و بعد از آن همه سخاوت، او خود را دست خالی یا تنها می بیند، گاهی با بی تفاوتی و خودخواهی مواجه می شود، یا در مواقعی با قلدری، خشونت و تکبر روبرو می شود. بنابراین، تعجب آور نیست که برخی از زنان به محض اینکه شانس کسب استقلال در کشوری را داشته باشند که از حقوق آنها به عنوان زنان محافظت می کند، آزاد شوند. احساسات گرایان البته سخنان من را توهین آمیز می دانند، زیرا همه چیز به جز عشق بازی منصفانه است. اما چرا وقتی به وضوح می دیدند که روابط صمیمانه چه در داخل و چه در خارج از حوزه ی خانواده اغلب بر اساس تبعیض یک طرف نسبت به طرف دیگر است، ناراحت نشدند؟ چرا آنها با حسادت از عشق محافظت نکردند وقتی متوجه شدند که به ندرت به ایجاد تعادل بین علاقه ی متقابل بین دو جنس کمک کرده است؟ یا اینکه وابستگی عاطفی اغلب منجر به روابطی می شود که از نظر اقتصادی، اجتماعی، قانونی، فرهنگی و روانی نامتعادل هستند؟ به خودمان دروغ نگوییم. به آنچه جان استوارت میل در «تسلیم شدن زنان» (1869) اشاره کرد، توجه کنید که متأسفانه محبت زن به مرد همان زنجیره ای است که زندانی او را در وضعیتی پست نگه می دارد. مرد به نوبه ی خود، نه تنها اطاعت یک زن، بلکه احساسات او را نیز می خواهد - او باید به میل خود تسلیم او شود. به همین دلیل، زنان در طول تاریخ در معرض ابزارهای مختلف انقیاد ذهنی قرار گرفته‌اند تا هنر جذب را بیاموزند و وقتی مورد تحسین و تایید مردی قرار می‌گیرند، از خوشحالی می‌پرند. هیچ طبقه ی برده ی دیگری وجود ندارد که احساسات بردگی در آن نقش مهمی داشته باشد - به همین دلیل است که وضعیت زنان به طور منحصر به فرد و استثنایی دشوار است. عشق هرچقدر هم که نجیب باشد، نجیب تر از عدالت نیست. نباید بهانه ای برای ظلم به دیگران باشد. برخی ممکن است بر این باور باشند که بی عدالتی به عشق صدمه نمی زند یا نسبت به سایر اشکال بی عدالتی دردناک تر است. چند بار جملات نفرت انگیزی شنیده ایم مثل این که «آسیب زدن به معشوق مثل کشمش خوردن است» و مانند آن. من می گویم بی عدالتی در عشق دردناک ترین است، زیرا در عشق انسان شکننده و آشکار است. وقتی مرزهای بین انسان ها برداشته می شود، پرده ها بر روی انسانیت یا غیرانسانییت باز می شود. افراد یا کامل می شوند یا بیشتر به خطر می افتند، از دیگری پر می شوند یا از خود خلع می شوند. همه ی عشق ها سخاوت متقابل نیستند و واقعیت ثابت کرده است که هیچ چیز در مورد عاشقان مقدس نیست.»:

“love is a feminist question”: rehab mouna chaker: “in depth”: 3 may 2022

بله. عشق واقعا آنقدر مقدس نیست که با شخصیت کوپید، به تخت مسیح تکیه بدهد. موضوعات اخلاقی بزرگتری وجود دارند که بدون آنها عشق ممکن نیست و تقدس آن موضوعات به همان اندازه ی غرب، اکنون در شرق هم در حال کمرنگ شدن به نفع عشق های دروغین است.

دانلود انیمیشن دهه ی هفتادی "گلبرگ ها" قسمت "بال شکسته"  با دوبله ی فارسی

دانلود گلبرگ ها: بال شکسته

معلمی که از باربی لند می آید: چطور اسلام زمینه ی تقلید ضد فرهنگی از امریکا را در خاورنزدیک مهیا کرد؟

نویسنده: پویا جفاکش

در نقشه ی تاتارستان اثر آبراهام اورتلیوس، یکی از معروف ترین کلیشه های توصیف تاریخ نخستین امریکا هنوز آشکار است. نام های بعضی از قبایل بنی اسرائیل در سرزمین تاتارها به چشم میخورد و اینها همان قبایلیند که قرار است همراه تاتارها به امریکا بروند و ایدئولوژی مورمون را که اصیل ترین دین یهودی خدا است درآنجا به جوزف اسمیت بدهند. سفیدپوستان مهاجر، بیش از هر کجا در سواحل غربی امریکا به دنبال یهودیان گم شده و ارض موعودشان میگشتند. چون در آنجا بود که میشد چهره ی اصیل تاتارها را هنوز در آپاچی های جنگجو، اسبسوار و دشمن سفیدپوستان یافت. در همان منطقه بود که اسپانیایی ها کالیفیا خلیفه ی مونث زنان سیاهپوست مسلمان مور را در جزیره ی کالیفرنیا شکست دادند. این آمازون های جنگجو با سلطان محمد فاتح در فتح قستنطنیه همکاری کرده و بنابراین بخشی از لشکر تاتار بودند. حضور سیاهان بنی حام در بین تاتارها برای گمراه کردن این قوم مطابق پیشگویی نبرد ابدی بنی حام و بنی سام لازم بود و ازآنجاکه زردپوستان معمولا کوتاه قامت بودند، مغول های عظیم الجثه را اسلاف سیاهان میشمردند. نبرد صلیبی نیز با مورها و تاتارها انجام گرفته و ظاهرا همان در کالیفرنیا بومی شده بود. حتی محلی به نام مکه نیز در نزدیکی کالیفرنیا قرار داشت. نام این مکه امروزه "لاس وگاس" است. طبیعتا علاقه ای به وجود آمده بود که بین سرگردانی بنی اسرائیل بعد از سقوطشان به دست بابل و آشور و پیدایش مورها در اثر افزایش قدرت فنیقی های کافر به دنبال از بین رفتن مانع یهودی های کافرکش ارتباطی حس شود. کارتاژ در شمال افریقا نتیجه ی امپراطوری سازی فنیقی همزمان با سقوط دولت افرائیم بود و تمدن مور نتیجه ی شهرسازی کارتاژها در شمال افریقا بوده است. برای مسیحی ها این مثل رشد تمدن عرب بعد از افتادن اورشلیم به دست عرب های مسلمان است. طبیعتا این وقایع باید در تاریخ زردپوستان غربی کپی-پیست میشدند. همانطورکه میدانیم تمدن تاتار در آن سوی دریای کالیفرنیا قرار داشت و پس از آن رشد کرد که تاتارها چین را فتح و پکن را پایتخت خود قرار دادند. اما چینی ها تاتارها را که شامل قبایل بنی اسرائیل میشدند از کشور خود اخراج کردند و یا بر آنها دست بالا یافتند چنانکه کنعانی ها پس از سقوط یهودیه و افرائیم، قدرت سابق خود را بازیافتند. اگر قرار بود یک ناوگان فنیقی مثل ناوگانی که کارتاژ را در سرزمین مورها احداث کرد در تاریخ امریکا بازسازی شود قاعدتا یک ناوگان چینی بود و ازاینرو بحث کشف امریکا توسط چینی ها قبل از کلمب وجود دارد. همانطورکه انتظار میرود رهبر این ناوگان یک هویی یعنی مسلمان چینی است. نام او جنگ هو ذکر شده و گفته شده که خدمتکار فقیر دربار امپراطور یونگ له بود که در اثر لیاقت نشان دادن های پیاپی از خود، رشد کرده و بلاخره به رهبری ناوگانی بزرگ از کشتی های تجاری رسیده که به بنادر مختلف جهان سفر میکردند و مردم را تابع امپراطوری چین مینمودند. یکی از این کشتی ها باید به سواحل غربی امریکا رسیده باشد. با توجه به این که سفر به شرق در دریایی که آن سویش معلوم نیست کار خطرناکی بوده، احتمال درست تر این بوده که کشتی به سمت سواحل آشناتر تاتارستان در شمال چرخیده باشد که از قدیم با آن تجارت داشته و ازاینرو در طول مسیر توانسته از تاتارهای ساحل نشین آذوقه و امکانات بگیرد و از طریق تنگه ی برینگ به قاره ی امریکا برسد و ساحل را به مقصد سرزمین های جنوبی تر دنبال کند. بدینم ترتیب، نظمی چینی بر تمام این ممالک حاکم میشود که اروپاییان فقط با رسیدن به سرچشمه ی بینظمی میتوانند بر آن غلبه کنند. چون بینظمی با یک جزیره به نام کالیفرنیا از نظم جدا شده و البته کالیفرنیا امروز دیگر جزیره نیست تا امریکا فاصله ای با نظم پایتخت کنونی فراماسون ها یعنی ایالات متحده ی امریکا نداشته باشد. چون دریا خودش نماد الهه ی بینظمی است که کالیفیای جنگجوی مردنما و لشکر زنان مشابهش انعکاسی از اویند. این الهه عنانه یا حنانه الهه ی سامی است که منشا آشوب، هرج و مرج و ازجمله جنگ شمرده میشد. او نیمه ی زنانه ی مرد بود و ازاینرو است که لغت "گاهنس" در آلمانی به معنی آشوب و هرج و مرج، همزمان به معنی همزاد نیز هست. اتحاد مرد با او نیمه ی زنانه ی خود که به دلیل شباهت به ازدواج با محارم، به آمیزش خواهر و برادر تشبیه میشد را به یونانی، هیروس گاموس یا ازدواج مقدس میخواندند و به لحاظ یک موضوع روانی، موضوع مورد علاقه ی کارل یونگ در روانکاویش بود. خادمان معبد حنانه، مردانی دوجنسه یا دارای خصلت های زنانه بودند که قادر به ایجاد تعادل روانی در ارتباط با الهه بودند. چون الهه خود به خود به مردان جنگی دلاور علاقه داشت و طغیان احساسات ناخوشایندش نسبت به این مردان، سبب بروز مصیبت های بزرگ برای مردان مزبور میشد. تنها مردی که که طی ارتباطی بسیار پیچیده با الهه توانسته بود تا حدودی از ارتباط با الهه سودی ببرد تموز بود که کاهن اعظم، جوانی را در نقش او مسئول حکومت بر معبد حنانه به کنایه از جهان مینمود. آب، عنصر جدانشدنی الهه به صورت حوضی در حیاط معبد تعبیه میشد و این حوض بعدا در خانه های اشراف و حیاط مساجد مسلمین تکرار گردید. این حوض، نماد آبزو پایتخت حئا خدای آب ها بود که بر بستر آب موسوم به اریدو استوار بود و رابطه ی تموز و حنانه هم دنباله ی رابطه ی حئا با آب های متلاطم بود. این آب های متلاطم، هویت تهاموت الهه ی لجه و مادر همه ی خدایان را میساخت که آبزو شوهرش او را به نظم درآورد و از او خلقت هایی پدید آورد. حئا جزو چندمین نسل بعد از حئا و آبزو بود که با ساقط کردن آبزو و تبعیدش به اعماق زمین، جای او را در حکومت بر آبزو گرفت. اما این کار، طغیان تهاموت به شکل اژدها و مخلوقات ناخوشایند دریایی را به دنبال داشت و حئا با آفرینش مردوخ و غلبه ی مردوخ بر تهاموت، مشکل را حل کرد. این غلبه به خلق جهان کنونی از جسد تهاموت به دست مردوخ انجامید. مردوخ قطعا یک مخلوق دیرآمده ی اساطیر بین النهرینی است. در داستان قبلی تهاموت خود یک خالق بود. حئا نیز فرزند بلافصل او از آنو یا آسمان بود که ظاهرا آنو بعدا با آبزو جانشین شده است. "حئا" از "حی" در عربی به معنی زنده می آید ولی نامش را e-a مینوشتند که معنی "خانه ی آب" میداد. آب هم همان موجودیت تهاموت بود که شکلی نداشت و نیروی نرینه در قالب حئا مثل یک خانه به آن شکل و محدودیت میداد. تهاموت به دلیل ارتباط با آب، به نام های "نمو"، "نمه" و "نما" هم نامبردار بود که همه از "نم" به معنی رطوبت می آیند. تهاموت همچنین به "انگور" نامبردار بود که به معنی آب های زیرزمینی است. چون حئا موجد آب های زیرزمینی بود که برای بسیاری از مردم خاورنزدیک، تنها آب حیاتبخش دردسترس بود. کلمه ی "حی" علاوه بر زنده، به معنی آب های زیرزمینی نیز بوده است. حئا خدای عقل و دانش هم بود و ازاینرو نامبردار به "گشتو" و "گوش" به معنی هوش بود. نبو خدای عطارد که موکل دانش بود قبل از این که به خدای مجزایی در پانتئون تبدیل شود خود حئا بود. مطابق این روایت، انلیل بود که از تهاموت خواست آدم ها خلق شوند تا برده ی انلیل باشند. اما تهاموت به انلیل گفت که فقط به کمک پسرش حئا میتواند آدم ها را خلق کند. حئا زمانی که آدم ها را خلق میکرد امکاناتی به آنها داد تا علیه انلیل بشورند و خود تا جایی که میتوانست حامی آنها باقی ماند. ازاینرو حئا به یک خدای محبوب در بین النهرین، فنیقیه و در بین ختی ها و حوریان تبدیل شد. ازاینرو نبرد خدای خالق با وضع قبلی، انعکاسی از تغییرات اعمال شده از سوی سیاست با محیط پیش از وضع سیاسی مستقر بوده است که بیشتر از طریق حکومت ختی ها بر سوریه توسعه یافته و گسترش یافته است و در اساطیر یونانی به شورش زئوس علیه تیتان ها نامبردار شده است. الگوی سوری نبرد بعل علیه یم خدای دریا، ممکن است نبرد تسحوب خدای طوفان ختی با اژدهای ایلویانکاس باشد که بعدا در نبرد مردوخ با تهاموت کیهانی تر هم شده است. در داستان یهوه خدای یهودیت نیز نبرد او با یک اژدهای دریایی به نام لویاتان را داریم. باز همین اژدهاکشی در تاریخ مسیحیت نیز به شکل نبرد سنت جورج با اژدها تکرار میشود.:

“sacred marriage or chaskampf”: aratta.wordpress.com

با توجه به این که نبرد سنت جورج با اژدها در شمال افریقا و در کارتاژ رخ میدهد، اینجا باز نبرد مسیحیت با مورها را داریم که از موروکو (مراکش یا کشور مورها) به سرزمین همنام امریکا انتقال می یابد و خلیفه یا حکمران مسلمانان را درآنجا به صورت تهاموت الهه ی دریایی مونث میکند و به کالیفیا یعنی خلیفه ی مونث نامبردار مینماید. از طرف دیگر، تهاموت دراینجا کالبد فرهنگ است که حئا به او شکل داده و حئا پدر مردوخ مترادف کرونوس پدر زئوس است که زئوس با سرنگون کردن او به قدرت میرسد همانطورکه سقوط تهاموت به دست مردوخ پسر حئا پایان دوران حکومت حئا و آغاز دوران حکومت مردوخ است. پس یم حاکم دریا همان حئا حاکم پهنه ی آبی آبزو نیز هست. در امریکا این تا دوران مدرن قابل بازتولید بوده آنگاه که خصم بزرگ یعنی ژاپن از سمت دریا به امریکا حمله برد. امریکا برای شکست دادن ژاپن، در جنگ جهانی دوم شرکت کرد و طی آن به مقام ابرقدرتی رسید. سپس مردوخ رهبری نبرد با اژدهایی بزرگ تر دئر شرق یعنی چین را بر عهده گرفت. به دنبال این اتفاقات، امریکا جای پدرش امپراطوری بریتانیا را گرفت همانطورکه مردوخ جای حئا و زئوس جای کرونوس را گرفتند. اما این جایگزینی، خودبخود نظم پروتستان قبلی را که حالا یک حئا و یک حکومت تیتانی جلوه میکرد بی اعتبار مینمود درحالیکه پیشتر آن یک نظم یهودی دلخواه یهوه بود. یهوه نیز کسی جز انلیل نبود که سعی میکرد بردگانش انسان ها را از تسلط حئا دربیاورد و آنها را حسابی بچاپد. اما مردوخ بیش از آن که تفوق حئا را از بین برده باشد، جای برادر او انلیل را گرفته و درواقع الان خودش انلیل جدید به شمار میرفته است. پس راه و رسم امریکایی نیز در پرستش انلیل (یهوه) تغییراتی ایجاد میکند که به تغییرات اجتماعی اعمال شده بر نظم عمومی پس از جنگ مربوطند. فیلم «باربی» (2023) بعضی از این تغییرات را نشان میدهد. «کن» قهرمان مرد فیلم، بدون «باربی» قهرمان زن فیلم، انگیزه ای برای زندگی ندارد چون او برایش تکرار تهاموتی است که یک نیروی ایزدی نرینه باید به آن شکل بدهد. کن یک مرد بازیگوش در ساحل است و اصلا همه ی مردهای بدبخت باربی لند چنینند. بازی آخرین چیزی است که در جامعه ی وظیفه محور پروتستان میتوان به آن فکر کرد و فقط در وقت بازی است که مرد به اندازه ی یک خدا آزاد است و در این حالت هم وظیفه دارد خدا بودنش را با زن بارگی حداکثری اثبات کند. اما در یک جامعه ی پر از بیکاری مردان، جوانان آنقدر درگیر بازیند که باید صبح تا شب به دنبال دخترهایی بگردند که برایشان تهاموت باشند درحالیکه زن ها علاقه ای به دادن چنین اجازه ای به آنها ندارند. در خاورنزدیک نیز وضع بهتر از این نیست. ختی های بنیانگذار در ترکیه ی جنوبی و نواحی هم مرز با بین النهرین، همان عثمانی های پیرو سلطان محمد فاتحند که از سمت ترکیه ی جنوبی به سوریه حمله بردند. آنها به همان اندازه ی حکومت های غربی، یهوه ی یهودی را برجسته نمودند که انلیلی بود که خود را حئا معرفی میکرد تا نیات پلیدش از مردم دور باشد. اگر امروز ما علاقه ی زیادی به امریکایی شدن و غوطه زدن در باربی لند حس میکنیم، برای این است که اسلام یهودی زده ی عثمانی بلاخره کارمان را به اینجا میکشاند و فقط شرایط جغرافیایی و سیاسی و اقتصادی امر کردند امریکا زودتر به این درجه برسد. حالا بقیه ی دنیا وظیفه دارند تا امریکا را معلم خود بدانند.

در این رابطه جالب است که آن که مطلب را به ما اعتراف کرد و به بهترین وجه نشان داد فیلم باربی بود. چون یادم است در دوران راهنمایی، معلم پرورشیمان، اولین دژ حمله ی فرهنگی امریکا به ایران پس از انقلاب را آدامس هایی با عکس های ضمیمه ی عروسک های باربی خوانده بود و میگفت از همان زمانی که حکومت چشمش را به روی خطر این تبلیغ فرهنگی بست، سهل انگاری در مقابل بقیه ی ورودی ها عادی شد. یادم هست عروسک های باربی را روی کاغذ های آدامس از سال های 1372 و 1373 دیده بودم. ولی معلم پرورشیمان را بعدتر و در دوره ی دولت اصلاحات زده بود که به سرعت داشت مملکت را به صورت فیزیکی و روانی غربی میکرد. اگر مردم از تغییرات استقبال نمیکردند قطعا تغییرات نیز اینقدر سریع اوج نمیگرفتند. چیزی در ما بود که امریکایی شدن را دوست داشت؛ امریکا البته ما را زیاد دوست نداشت و ما حتی نمیفهمیدیم چرا وقتی در مملکت انگلیسی دیگری به نام کانادا در همسایگی امریکا هستیم، هنوز در خانه ی امریکاییمان زندگی میکنیم. خانه ی امریکایی ما همان ابزوی تکثیر شده بود؛ چیزی از جنس الهه ی آشوب که تنها وسیله ی خلقت بود که خدای قرض گرفته شده از یهودیت از آن استفاده میکرد.

نگاهی به یک نظریه ی جدید درباره ی قدمت تمدن در ایران و جهان: قسمت دوم

نویسنده: پویا جفاکش

سلجوقیان که نوئل و اسکارلت به پیروی از امت سوئینی آنها را همان سلوکیان یونانی مآب ارض روم در ترکیه دانسته اند، ترک های تورانی بودند که از شرق به ایران و عراق هجوم بردند و در آن جا ها به قدرت رسیدند و سپس طی جنگ هایی با بیزانس یا روم شرقی، اراضی یونانی نشین ترکیه را تصرف کردند. طبیعتا هجوم آنها به روم شرقی به شکل هجوم ترک های تاتار به روم غربی بازتولید شد و چون روم غربی لاتینی سرزمین خدا بود معنی هجوم شیاطین جهنمی به سرزمین خداوند را یافت. کلمه ی تارتار که به جای تاتار مستعمل شد با تارتاروس به معنی جهنم هم معنی بود اما قبل از آن معنی زندانی میداد چون تصور میشد تارتاروس جایی است که شیاطین طاغی علیه خداوند در آن با دیواری محصور و زندانی شده اند و این در جغرافیا تبدیل شد به دیواری که دورتادور چین سرزمین نژاد زرد یا تورانیان کشیده شده است. از طرف دیگر چون ترک های شرقی مسلمان بودند، تاتارهای هجوم برنده به اروپا نیز بایستی پیروان محمد ولی خدمتگزاران شیطان تلقی میشدند. اما این در حالی بود که آنها که ملکوت مسیحی روم پاپ را به کفر آغشتند مسلمان ها نبودند بلکه شوالیه های تمپلاری بودند که خودشان در جنگ صلیبی علیه مسلمانان جنگیده و سرکرده ی استعمار شده بودند. درواقع خود این شوالیه ها بودند که دنباله رو محمد بودند و متهم به پرستش بت بافومت بودند که نامش تلفظ دیگر "محمد" به شمار رفته است. رهبرشان ژاک دو مولای را شاه فرانسه با همدستی پاپ کشت. ولی آنها گنجشان را قبلا در امریکا پیاده کرده و از دسترس قاتلان دو مولای دور کرده بودند. با فرار تمپلارها به اسکاتلند و رسیدنشان به حکومت اسکاتلند و انگلستان، گنج هنگفت و دارایی لازم برای سیطره بر کل دنیا به دست انگلستان افتاد. بنابراین ژاک دو مولای نیز اصالتا تاتار معرفی شد. آنها که از طرف او بر گنج امریکا نظارت میکردند با گروهی از سرخپوستان بومی متحد و آنها را مسلح کرده بودند و این سرخپوست ها نیز ختایی و تارتار نامیده شده و دنباله ی مغول های آسیا شمرده شده اند. خود کلمه ی تارتار معادل منگول یا مغول شده و مونگول را در لاتین میتوان دارای اصالت گاول ("مون" به جای "من" در عربی به معنی "از") خواند که گاول میشود همان فرانسه قتلگاه ژاک دو مولای. "ژاک" مخفف جاکوب یا یعقوب است و ژاک دو مولای میشود مولا یعقوب. این یعقوب، همان یعقوب پدر بنی اسرائیل و نمادی از یهودیان تحت رهبری خاندان داودی کولوم است که به صورت کریستف کلمب –مسیحی کولومی- امریکا را کشف و درواقع استعمار میکنند. داستان نسل کشی های وحشتناک سرخپوستان توسط اروپاییان مسیحی در قاره ی جدید، صرفا کپی-پیست قتل عام های قلابی بنی اسرائیل در کنعان یا ارض موعود است چون امریکا نیز قرار بوده ارض موعود جدید باشد. تمام آن ساخت و سازهای نشان دهنده ی قربانی انسان توسط سرخپوستان در امریکای لاتین، فقط در قرن 19 و بعد از سقوط آن سرخپوستان انجام شده اند تا سرخپوستان امریکایی مثل کنعانی هایی که یهودی ها مذهبشان را تقلید کردند، عاشق قربانی انسان برای ملوخ به نظر برسند. و اما درحالیکه جاکوب سرکرده ی تمپلاریسم، پیروانی میخواست، این پیروان با چند صد سال دیرآمدگی، جاکوبین های فرانسوی از آب درآمدند که طی انقلاب کبیر فرانسه، لویی 16 را به هدف نابودی سلاله ی شاهان فرانسه اعدام کردند و در آن هنگام فریاد زدند: «ژاک دو مولای. انتقامت گرفته شد.» درواقع تمام این داستان ها به نام فرانسه نوشته شده فقط ازآنروکه جاکوبین های سرسپرده ی فراماسونری انگلیس، بیش از هر گروه و فرقه ی دیگری در اروپا جرئت جار زدن شعارهای کفرآمیز و حمله به موقعیت کلیسای رم را داشتند و لائیسیته ی کفرآمیز خود را از طریق انقلاب فرانسه به همه جا صادر کردند.:

“tartaria: paganism, the destruction of Gnosticism and the real missing civilization : cathay”: mabzynn: stolenhistory.net

درواقع ازآنجاکه فرانسوی های کافر از جنس گاول ها و کلت ها شمرده میشدند، در ایتالیای رم نیز دشمنان پاپ و پدران ایتالیای جدید به نوعی کلتیسیسم ایتالیایی روی آوردند و علاقه ی زیادی به اثبات تبار کلتی روم باستان پیدا نمودند. اما ازآنجاکه روم باستان خود توسط همان گاول ها آنگاه که رهبری گوت های ژرمن را پذیرفتند در بربرانه ترین شکل ممکن نابود شده بود، برای این گاول ها یک پیشینه ی تمدنی قائل بودند که در اولین متمدنین ایتالیا یعنی پلاسگی ها و اتروسک ها متجلی شده بود. خیزش ایتالیا به سمت سروران آنتی پاپ، نتیجه ی رنسانس ایتالیا در بازگشت به روم باستان بود و یکی از اولین جریان های طرفدار پلاسگی-اتروسکی مآبی، با انتشار نوشته های بلاچینی (منسوب به قرن 16) در قرن 18 به راه افتاد. بلاچینی در زبان اتروسکی، عبارات عبری بسیاری یافته بود. بنابراین تمدن کلتی رسیده به اتروسک ها همان تمدن فنیقی زبانان بود که عبری از زبان آنان برخاست و پلاسگی ها نیز بارها همان فنیقیان تلقی شده اند.:

“Italian celticism : a second version of giovani fabbronis antichi abitatori (1803)”: katia Visconti: from “in search of pre-classical antiquity: 19th and 20th century”: chap1

آسیوس ساموسی، پلاسگوس جد پلاسگی ها را اولین انسان که از زمین متولد شده است توصیف میکند. این گزارش به طور مرکزی، در ساخت یک هویت آرکادی خودگردان ماندگار در دوره ی کلاسیک نقش ایفا میکند. پوزانیاس از قول آسیوس، پلاسگوس را «خدایی که زمین سیاه از دستش داد» توصیف میکند. هزیود، پلاسگوس را پسر خاک نامید که پرستش زئوس دودونایی، هفستوس و کابیری ها را برافراشته است. آرامگاهی از او در آرگوس در پلوپونز وجود داشت و تصور میرفت که پلاسگوس، آرگوس را به هدف بنیان کشاورزی ساخته است، دمتر را در دوران سرگردانی خود درآنجا پناه داده و زمانی که دانائوس و 50 دخترش از تعقیب اجیپتوس به یونان فرار کرده اند، هنوز در آرگوس حاکم بوده و از آنها پذیرایی نموده است. ارسطو در توصیف منطقه ی آرکادی مینویسد که پلاسگی ها از زمان های بسیار قدیم یعنی زمانی که ماه وجود نداشت در این منطقه زندگی میکردند. پیشتر آناکساگوراس و دموکریتوس نیز از زمانی صحبت کرده بودند که ماه در آسمان شب دیده نمیشد. آپولونیوس رودسی مینویسد قبل از زمان سیل دیوکالیون و پیررا (نوح و همسرش در روایت یونانی) ماه وجود نداشت و تنها انسان هایی که وجود داشتند پلاسگی ها بودند که در کوه های آرکادیا زندگی میکردند. این ساکنان آرکادیا به نام "پرو سلن" –یعنی مردم روزگار پیش از ماه- شناخته میشدند. آوید نوشته است: «گفته میشود آرکادی ها سرزمین خود را قبل از تولد زئوس تصاحب کرده اند و قومی قدیمی تر از ماه هستند.» استفانوس بیزانسی مینویسد: «آرکادی ها و زن ها هر دو قبل از ماه وجود داشتند.» لوکانیوس در «طالعبینی» مینویسد: «آرکادی ها از شدت حماقت خود معتقدند که از ماه قدیمی ترند.» بعضی سرخپوستان ارتفاعات بوگوتا در کلمبیا نیز داستان هایی داشتند درباره ی این که زمانی ماه وجود نداشت و قبل از ماه، مردم وحشی بودند تا این که مردی خارجی آمد و به آنان تمدن و فرهنگ آموخت. اما همسر مرد که دشمن او شده بود، بسیاری از مردم را در سیلی غرق کرد و خود مرد را به آسمان تبعید کرد و او تبدیل به ماه شد. این روایت، توصیف آپولونیوس از آرکادی ها را تایید میکند که زمانی آنها وحشیانی در کوه های آلپ و تنها ساکنان آنجا بودند که با خوردن بلوط زندگی میکردند و نیز سخن تئودوروس را درباره ی این که ماه کمی پیش از نبرد هرکول با نسل غول ها به وجود آمد. همانطورکه میدانیم، سیل نوح برای از بین بردن آناکیم یا دورگه های فرشته های هبوط کرده از زنان زمینی به وجود آمد و این انسان های ماوراء الطبیعی را گاهی غول میخواندند. بازمانده های آنها از سیل به کوهستان ها پناه برده بودند و اسپانیایی ها نیز نوشته اند که در زمان ورود به کشور آزتک ها (مکزیک) از وجود نسلی از مردمان غولپیکر در کوهستان های آنجا مطلع شده اند. با توجه به این که فقط یک افسانه ی سرخپوستی با جغرافیایی محدود درباره ی دوران پیش از ماه موجود است ممکن است این افسانه از کشیش های اروپایی به سرخپوستان مزبور رسیده باشد و افسانه های یادشده درباره ی پلاسگی های دوران پیش از ماه، یک نظریه ی مسیحی درباره ی سیل نوح بوده که از قول نویسندگان به اصطلاح یونان باستان جعل شده است.:

“pelasgians, the people befor the moon”: stolenhistory.net

در قرن 19 فورلانگ، از یک اسطوره ی شایع سرخپوستی یاد کرد که بر اساس آن، مردی از شرق و از دریا آمد و به سرخپوستان تمدن آموخت. در بعضی از این روایات، این مرد شکل یک ماهی است. فورلانگ دراینجا اشاره میکند که در گزارش هندوها از سیل نوح، ویشنو خدای هندوها در هیبت یک ماهی، قایق مانو یا نوح هندی را در دریا هدایت میکند و بنابراین داستان سرخپوستی نسخه ی مکمل سیل نوح است که در آن مرد ماهی مانند، همان اوآنس پیامبر کلدانی ها است. اوآنس درحالیکه پوست ماهی پوشیده بود از دریا درآمد و به کلدانی ها تمدن آموخت و این تمدن اولیه بعدا در سیلی نابود شد. بارینگ گفته بود که معمولا خدایان متمدنین که توسط بربرها پذیرفته میشدند ازجمله تموز نبطی، آپولو و ازیریس، خدایان خورشیدی بودند و اوآنس نیز نمیتواند از این قاعده مستثنی باشد. او آوآنس را معادل oan خدای خورشید و صاحب معبد بیت الشمس در یک روایت یهودی دانست. اوآن تقریبا با آنو به معنی آسمان قابل تطبیق است که مونث آن، آنا یا عنات به معنی الهه میشود. عنات همان آنائیتیس است که یونانیان از آیین های ارجی او در قلمرو هخامنشی سخن گفته اند. نام او با آناهیتا الهه ی آب زرتشتیان تطبیق میشود و میدانیم که در سوریه با درکتو یا آتارگاتیس الهه ی ماهی مانند برابر بوده است. کتوس اژدهای دریایی بخصوص آنگاه که با وال یا نهنگ تطبیق میشود، شکل هیولایی و خطرناک او است. آیین های شهوانی آنائیتیس را هرودت به الهه ی بابلی به نام میلیتا نسبت داده است. این لغت مسلما تلفظ دیگری از بعلات شکل مونث بعل به معنی فرشته در بین بابلی ها است. میلیتا در زمان تمدن آموزی فنیقی ها به گاول ها، از سوی گاول ها پذیرفته شده بود و آنها او را به نام ملیسا میشناختند و با دریا تطبیق میکردند و نیمف ها یا پریان دریایی را پیروان و مخلوقات او میخواندند. ملیا که دیگر تلفظ نام میلیتا است نیز در بین گاول ها نام الهه ی ماه بود. برای ملیسا آیین های ارجی برگزار میشد که یادآور به همان آیین های یوگای تانترا بین شیوا و نیمه ی مونثش شاکتی است که اولی به لینگا یا آلت جنسی مذکر و دومی به یونی یا آلت جنسی مادینه تشبیه میشدند. شیوا خدای نابودی است ولی از او بدتر نیمه ی مونث او است آنگاه که به کالی الهه ی نابودی تبدیل میشود. کالی را در حال رقص مرگ روی بدن خوابیده ی شیوا می یابید که میتواند به مرگ موقت شیوا تشبیه شود. ربط الهه به فجایع بزرگ چون سیل نوح نیز دراینجا روشن میشود. چون تا زمان وجود حکومت، تنها کسی که اجازه دارد مردم را بکشد حکومت است و او است که به خدای نابودی تشبیه میشود. اما زمانی که حکومت توسط فاجعه ای از بین برود و نیروی بازدارنده ای جلو هوس های مردم را نگیرد هم شهوترانی و اعمال قبیح به آشکاری درمیگیرند و هم دزدی و تجاوز و قتل و کلاهبرداری و تمام اعمالی که سبب نابودی جان و مال و آبروی مردم میشوند. ازاینرو انجام آیین های وحشیانه ی ارجی از نوع بیان شده به همان اندازه ی جنگ های کشنده یادآوری دوران هرج و مرج و اصالت وحشی بشر است و بیش از هر چیزی یادآور به این که جنگ و طبقه ی جنگجوی جنایتکار برای بقای جامعه لازم است.:

“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P239-241

این موضوع از آن جهت جالب است که اگر شما دوران تمدن ماقبل سیل نوح و دیگر بلایای نابودکننده ی کشورهای باستانی را انکار کنید و همه چیز را با یهودیت یا کپی سازی از آغاز تاریخ یهود در دین سازی های بعدی برای مسیحیت و اسلام و غیره آغاز کنید، آن وقت باید اصیل ترین و مقدس ترین دوران تاریختان توصیفی مملو از وحشی گری برای بشر باشد. به همین دلیل هم است که کابالا خود را اصل یهودیت شمرده و جایگاه یافته است. کابالا از قبالا به معنی سنت می آید. اما در لاتین به دو صورت KABALA و CABALA نوشته میشود. صورت اول همان مفهوم سنت را دارد. اما صورت دوم به معنی ارتباط با موجودات دیگر و مرتبط با CABALUS به معنی اسب است چون در این اواخر، تنها جانوری که غربی ها با او حرف میزدند و ستایشش میکردند اسب بود که حکم اتومبیل را برای اشراف داشت. منظور این است که سنت باستانی آدم ها ارتباط گیری با موجودات زنده ی دیگر و ازجمله اجنه بود که به سبب آن هنوز کابالا با شیطانپرستی مترادف است. این سنت میتواند با معنی شدن به حلول ارواح جانوران وحشی و اجنه در انسان ها و دست زدن اعمال وحشیانه از سوی آدم عاقل در اثر چنین حلولی تعبیر شود آنطورکه در افسانه های گرگنماها و دراکولاها در غرب میبینیم.

اگر یادتان باشد نوئل و اسکارلت هم دوران اولیه ی شاهنامه را دورانی که جانوران و جن ها با آدمیان مستقیما ارتباط برقرار میکردند توصیف نموده اند. مطالعه ای سرسری و نا عمیق از شاهنامه کافی است تا متوجه شوید فاصله گرفتن ایران شاهنامه از این موقعیت در راستای بی حافظگی ایرانی بعد از فاصله گرفتن تدریجیش طی موقعیت مشابهی و نسبت به دوران طبیعت پرستی پیشینش قرار دارد و شاید همین باعث میشود که هیچ ایرانی ای موقع خواندن شاهنامه هیچ وقت از خود نمیپرسد درندگانی که با شاه ایران علیه اهریمنان متحد شدند چطور شد که بعدا فقط در مقام دشمنان شاهان ظاهر شدند و حالت وسیله ی اثبات قهرمانی این شاهان با مقتول شدن به دست قهرمان انسانی را پیدا کردند و هیچ ایرانی ای از خود نمیپرسد چطور شد که دیوها بعد از اسکندر، از تاریخ ایران ناپدید شدند؟! اگر دقت کنید حتی در تاریخ دانشگاهی ایران با دیوهای شاهنامه همانطور برخورد میشود که در تاریخ غرب، سرخپوستان و پلاسگی ها تبدیل به اناکیم میشوند یعنی دیوها به بومیان ایران تلقی میشوند که اسیر آریایی های جنگجو به رهبری تهمورث دیو بند میشوند و به آنها تمدن و خط می آموزند و تمدن و خط اختراعات سامیان یا مردم عرب تبارند. یک بار دیگر میبینیم که ایران باستان شاهنامه تنها در پرتو رویدادهای فرهنگی ایران مدرن معنی پیدا میکنند. ولی ایران شاهنامه از اول ایران مدرن نبود و از زمان سلسله ی پهلوی با حدود آن تطبیق شد درحالیکه پیشتر آن کشور در جهان معروف به پرشیا بود.

گلادیوس، علت نامیده شدن پرشیا به ایران را در این میداند که زبان رسمی کشور، فارسی بود که دنباله ی پارسی قدیم تلقی میشد. اما ایران محل زندگی اقوام گوناگونی بود که به فارسی تکلم نمیکردند. بنابراین دلیل اصلی تغییر نام کشور، نگرانی از شورش نا فارسیان علیه حکومت فارسیان در صورتی بود که اسم کشور فارس یا پارس باشد. اما به دلیل سیاست های فرهنگی ایران مدرن که ایرانی را برابر با فارسی زبان بودن تلقی کرده اند، اکنون جدایی طلبانی که از بین آن اقوام ظهور کرده اند، اقوام خود را «غیر ایرانی» مینامند و همه ی این مسئله هم ازآنجا نشئت گرفته است که حکومت از ابتدا عرب ها را قومی غیر ایرانی تلقی کرد و باعث شد تا افرادی از بقیه ی اقوام هم در صورتی که در ایران با آنها مثل اعراب با کم لطفی برخورد شود احساس مشابهی داشته باشند. کیووال اما میگوید که این دلیل به تنهایی کافی نیست چون از اول هم یکی از علت های گذاشتن نام شاهنامه ای ایران روی فارس این بوده که ادعا شده در شاهنامه کمتر از هر منبع فارسی دیگری، کلمات غیر فارسی اعم از ترکی و عربی و غیره وجود دارد. به نظر او فارسی به این خاطر زبان رسمی ایران و منشا نوسازی همه چیز شده که جزو زبان های رایج اسلام یعنی ترکی و عربی نیست و میشده همه چیز را با آن از نو ساخت و سره و ناسره را با هم مخلوط کرد. وی ازجمله به موضوع تغییر اسم و ایجاد نام فامیلی در ایران مدرن اشاره میکند و میگوید در این ماجرا همان اتفاقی افتاد که در کشورهای دیگر روی داد و آن فرصت تغییر اسم گسترده ی یهودیان به اسامی معمول بود. ازجمله یک اتفاق رایج یهودی به همان شکل که درباره ی یهودیان دیگر کشورها روی داد، اقتباس نام فامیل از روی شهر توسط آنان بود که در نام های فامیلی چون تهرانی، اصفهانی، شیرازی، تبریزی، بروجردی، هشترودی و غیره بروز کرد. بنابراین در جریان تبدیل فارس به ایران، خودی و ناخودی از هم غیر قابل تشخیص شدند. این خودی و ناخودی هم نه در ایران بلکه در غرب تعیین شدند جایی که در آن به عقیده ی کریستف فیستر، هیچ فرقی بین عرب و ترک و فارس وجود نداشت و همه ی آنها به یک اندازه پارسی یا پرشین تلقی میشدند ازآنروکه نایهودی و اغلب نامسیحی بودند. فیستر معتقد است که تاریخ جهان از روی وقایع اروپای قرن 18 درست شده و تا اعماق دنیا گسترش یافته است. ادبیات رسوایی آور تروبادوری که بیشتر در فرانسه و توسط ادبیات لائیک های راهبر انقلاب کبیر توسعه یافته، نماد کفر در مقابل مسیحیت رم شده و رم باستان رنسانسی ها نیز دنباله ی یکی از شهرهای رسوای این ادبیات یعنی تروی یا تروآ تلقی شده که از اول نسخه ی فرانسویش مد نظر بوده است. شاهزاده «پاریس»، ضد قهرمانی که هلن را به جای الهه ی بخت و اقبال از یونان میدزدد میشود هویت پاریس پایتخت فسق و فجور اروپا که مرکز فرانسه بوده است و جنگ یونانیان که همان رومی های یونانی زبان سابقند با آن، به صورت جنگ یونان و سپس روم لاتینی با کشوری با نام مشابه پارس توسعه یافته است. بنابراین پارس نماد کفر و زشتی ها است که به قامت ممالک و اقوام مختلفی از فرانک ها و پروسی ها و پراگی ها تا مغول ها و عثمانی ها و عرب ها دوخته شده است و با استعمار شرق توسط غرب که جنگ صلیبی راستین است، پارس به تمام شرق اطلاق شده است. این پارس، شرقی است که یا به کلی با غرب متفاوت است و یا قوانین اخلاقی مشترکش با غرب را از مسیحیت رومی نگرفته است. اینجا پای رقیب عیسی در مسیح بودن به میان آمده است: یوحنای تعمیددهنده یا یحیی پیامبر مندائیان بابلی. او و عیسی هر دو کاندیداهای مسیح در یک زمان بوده اند. حتی عیسی مسیح مانوی درست مثل شمعون در نزد جادوگران سیمونی، یک یوحنای در حال تبدیل شدن به عیسی است. بنابراین هر کسی که مسیحیت رومی یا آن نوع از یهودیت که توسط مسیحیت رومی جایز شناخته شده است را قبول نداشته باشد پارسی است و همچنین تمام اروپاییانی اعم از یونانیان باستان و اروپایی های مدرن که فریفته ی آداب و رسوم شرق شده و آنها را بر مسیحیت اروپایی رجحان داده و یا برای ارتقای موقعیت کفار نا یهودی و نا مسیحی تلاش کرده باشند. به نظر فیستر، به جز اینها هیچ چیز درباره ی تاریخ رسمی غرب و به دنبالش هر جای دیگری در دنیا نمیتوان گفت و زمان پیدایش نخستین تمدن ها در ژرفای تاریخ گم شده و غیر قابل بازیابی است.:

“CHRISTOPH PFISTER: THE MATRIX OF ANCIENT HISTORY”: STOLENHISTORY.NET

بنابراین زمان فاجعه ی کیهانی نیز دقیقا معلوم نیست و میشود گفت آن و یا ترجمان آن به هجوم اقوام وحشی و وقوع جنگ های ویرانگر در هر جایی بسته به این که استعمار غرب در آن از کی شروع شده است میتواند پس و پیش شود. فقط یک چیز قطعی است و آن این که از یک دوران ناشناخته ای چیزی در ما باقی مانده که بر اساس آن میدانیم آنچه تاکنون به ما آموخته اند بوی کذب و حقه بازی سیاسی میدهد.

مطلب مرتبط:

نگاهی به یک نظریه ی جدید درباره ی قدمت تمدن در ایران و جهان: قسمت اول

نگاهی به یک نظریه ی جدید درباره ی قدمت تمدن در ایران و جهان: قسمت اول

نویسنده: پویا جفاکش

اینجا در شمال ایران، ما مردم، هر روز از کنار این توده خاک های تیره میگذریم بدون این که بدانیم اینها چه دردسری برای باستانشناسی و توصیف دانشگاه ها از تاریخ رسمی آورده اند. به اینها «زمین سیاه» یا «زغال سنگ نارس» میگویند و خاک به شدت آمیخته به توده های گیاهان فاسد شده است. حفاری در زمین سیاه به منظور استخراج طلا در آلاسکا در سال های 1930 تا 1940، سبب کشف اتفاقی چهارپایان باستانی شامل ماموت، ماستودون، بیسون، شتر، اسب، شیر، گرگ، خرس، گاو مشک، گاو وحشی، بز کوهی، گوزن و گوسفند در کنار گیاهان نواحی معتدله و وسایل ساخت انسان شکارچی بدوی شد درحالیکه این منطقه امروز یخبندان است و عجیب کشف بقایای همان گیاهان در شکم های علفخواران بود و این که آنها جسدشان در یخ اینقدر خوب مانده بود که قسمت هایی از پوست و مویشان هم باقی مانده بود انگار که بلافاصله بعد از مردن یخ زده باشند و یک منطقه ی معتدله ناگهان تبدیل به یک منطقه ی قطبی شده باشد. هیبن که روی این فسیل ها تحقیق کرده بود، معتقد بود که این موجودات، جانوران ماقبل تاریخ و معاصر انسان عصر حجر هستند که در اثر فاجعه ای که به پایان عصر یخبندان در 9000سال پیش انجامید از بین رفته اند. اما در سال 1978، رابرت. ام تورسون، دیوید سی پلاسکت، و ای جیمز دیکسون جونیور، مقاله ای با عنوان «محل انسان اولیه ی گزارش شده در مجاورت فلات قاره ی جنوبی آلاسکا: راه حل زمین شناسی برای یک معمای باستانشناختی» منتشر و در آن ادعا کردند قدمت این خاک سیاه نهایتا حدود 1000 سال است و بنابراین فرض یک فاجعه ی کیهانی در حد ایجادن شدن قطب شمال را نیازمند منکر شدن تاریخ رسمی زمین خواندند. اگرچه کار زمین شناسی تیم اخیر، به هدف زیر سوال بردن نتایج تحقیق هیبن بود، ولی در انگلستان که موضوع کشفیات اجساد کلت ها در خاک سیاه یکی از موضوعات داغ در توصیف پاگانیسم دروئیدی قدیم بریتانیا است به آن جور دیگری نگریسته میشد. فاجعه ی کیهانی تقریبا همیشه در حال جمع آمدن با نظریه ی ولیکوفسکی درباره ی وقوع رویدادهای ستاره ای و درنتیجه ی آنها ظهور سیل ها و آتشفشان ها و زمین لرزه ها و بیابانزایی ها در زمین بود که به نزول بلایا توسط یهوه بر نسل آناکیم یا فرزندان فرشتگان هبوط کرده از زنان زمینی مرتبط میشدند و البته تمام این بلایا به هزاران سال پیش منسوب شده اند اما بعضی از مردم فکر میکردند که زمان آنها باید تا هزاره ی اخیر جلو بیاید. ازجمله در انگلستان این بحث به سبب قلعه ای رومی با آب خوردگی در پایه هایش واقع در انگلیا وجود داشته است که این حس را ایجاد میکرده که این قلعه زمانی در سیلی زیر آب قرار گرفته درحالیکه تاریخ رسمی از فروکش آب در عصر آهن بریتانیا و قبل از دوره ی به اصطلاح رومی سخن میگوید. از طرفی جانشینان این قلعه های رومی همواره دارای معماری گوتیک هستند و انگار همانطورکه ما از دوره ی رومی های باستان وارد دوره ی گوت های باستان میشویم، از معماری رومی باستان نیز یک دفعه وارد دوره ی گوتیک میشویم درحالیکه این دوره همین چند قرن اخیر را در بر میگیرد. ازاینرو زمانی که پروفسور گونار هینسون روش های رسمی کربنسنجی را زیر سوال برد و پایان دوره ی حکومت رومی بر بریتانیا را نه قرن پنجم بلکه قرن دهم میلادی دانست این صحبت با استقبال محدود ولی قابل توجهی در انگلستان مواجه شد. ویل اسکارلت و فلیکس نوئل، دو تن از استقبال کنندگان بودند. آنها بر اساس نظریه ی هینسون، معمای زمین سیاه آلاسکا را با حق دادن به هر دو طرف مشاجره حل کردند. به این معنی که آنها قبول کردند یک فاجعه ی کیهانی سبب نابودی جانوران باستانی حوزه ی قطب شمال و یخ زدن آن منطقه شده است اما این فاجعه نه در 9هزار سال پیش بلکه در همان حیطه ی هزار سال مد نظر منتقدان رخ داده است و بدین ترتیب دوره ی رومی باید بسیار متاخر باشد. آنها با توجه به گزارش کشف فسیل های شیر و ماموت از انگلستان سال 1852 و وجود بقایای اماکن مسکونی و جنگل ها در زیر دریای انگلستان عنوان کردند که باید فاجعه ای سبب جدا شدن انگلستان با دریا از اروپا و تبدیلش به جزیره شده باشد که همان فقاجعه ی نابودکننده ی حیات وحش قطب شمال است. بنابراین فسیل های انسانی زمین سیاه انگلستان و فسیل های زمین سیاه آلاسکا با هم همتبارند و جالب این که در هر دو مورد، بقایای اجساد توسط خاک سیاه تکه تکه شده اند اما درحالیکه تکه تکه شدن جانوران آلاسکا طبیعی خوانده میشود اما درباره ی بقایای اجساد کلت های انگلیسی ادعا میشود آنها توسط دروئیدهای انگلیسی قربانی و تکه تکه شده اند انگار حتما باید اجداد ما همیشه وحشی و جنایتکار باشند و بار تمام بدبختی های زمین به دوش جنگ ها و قربانی های مذهبی بیفتد. ازاینرو نوئل و اسکارلت حدس زدند که نابودی تمدن ها را که به بربرهای وحشی چون ژرمن های فاتح روم و اعراب فاتح ایران نسبت داده میشود باید به شهابسنگ قرن دهم نسبت داده شوند. چنین شهابسنگی وقتی معنی مذهبی می یابد که هم آن شهابسنگی باشد که کنستانتین اولین امپراطور مسیحی روم را در قرن سوم میلادی تایید کرد و هم آن شهابسنگی که با ظهورش در آسمان تولد پیامبر اسلام را اعلام کرد. بدین ترتیب، دو نویسنده ی فوق تمام دوران بین قرن های سوم تا دهم میلادی را انکار کردند و مدعی شدند که دوران رومی ها در حدود هزار سال پیش و طی همان فاجعه ای از بین رفته اند که هینسون آن را مسئول نابودی تمدن های باستانی خاورنزدیک دانسته بود. هینسون نظریات خاصی در مورد تاریخ خاورنزدیک داشت و معتقد بود که سلسله های باستانی خاور نزدیک اغلب تکرار همدیگر هستند و با پشت سر هم قرار گرفتن سلسله های تکراری، تاریخ باستان بیش از حد طولانی شده است. به عنوان مثال وی آکدی ها را همان آشوری های اول، مادها را همان میتانی ها، و هخامنشی ها را همان آشوری های دوم میدانست و کلدانی ها را که در عبری کسدیم نامیده میشوند همان کاسی ها میدانست و معتقد بود آنچه به نام زبان سومری شناخته شده، درواقع یک نوع از زبان کاسی است. امت سوئینی که یکی از اولین دریچه های ورود عقاید هینسون به انگلستان بود، در کتاب «رامسسی ها، مادها و پارس ها» سعی کرد تا از عقاید هینسون برای بازنویسی و بازنگری در چگونگی نگاه به تاریخ هرودت استفاده کند. چون وی میدید که با وجود این که امپراطوری هخامنشی شامل مصر و بخش بزرگی از آسیای غربی و مرکزی خوانده شده، جز در خاستگاه تعیین شده برای پارس ها در جنوب غربی ایران و دو کتیبه درباره ی کورش در بابل (کتیبه ی کورش و سالشمار نبونید)، مدرک قابل تاییدی درباره ی وجودشان در سرتاسر این امپراطوری خیالی وجود ندارد و به این نتیجه رسید که تنها راه تایید تاریخی هخامنشیان برابر گیریشان با امپراطوری آشوری و در نظر گرفتن عناوین آنها در تاریخ هرودت به عنوان القاب شاهانی با اسامی آشوری ممکن است. کورش، سیروس، داریوس، و خرخس همه تلفظ های مختلف لغت آشور هستند و ارتاخشتر (اردشیر) نیز به سادگی به معنی شاه زمین است و اسامی شاهان هخامنشی معمولا تکرار همین اسم هایند. بنابراین سوئینی، با حذف دوره ی هخامنشی بین دوران های آشوری-کلدانی و یونانی، پایان دوران کلدانی را به آغاز دوران یونانی چسباند و جانشینان شاهان کلدانی را همان سلوکیان بابل خواند که به کمک سکاها و پارس ها و عیلامی ها موفق به تصرف سرزمین شده بودند و بنابراین کورش پارسی فقط میتوانست بازتولید اسکندر کبیر در داستان های یونانی سلوکی باشد. با این حال، سوئینی بعدا و با انتقال زمان فاجعه ی کیهانی به قرن دهم میلادی توسط هینسون، سلوکیان را که در دیدگاه های اسلامی «رومی» خوانده میشدند به لحاظ اسمی و محتوایی با سلجوقیان روم برابر دانست که ترک هایی یونانی مآب بودند و فتح ایران توسط اسکندر را همان فتح ایران توسط سلجوقی ها دانست. در ادامه ی این بازسازی، اسکارلت و نوئل، سعی کردند تا احتمال نزدیک بودن این نگرش به فرهنگ مکشوفه ی غرب در ایران را بررسی کنند. یکی از نکات جالب برای آنها این بوده که در نقاط مختلف ایران آدم بلند قد و زیباپیکر را سرو قد میخوانند درحالیکه در ایران کنونی فقط یک نوع سرو بومی شناخته شده که بیابانزایی است و درخت بسیار بدهیکلی است و کاملا متفاوت است با سروهای راست قامت نقاشی های ایرانی. سرو این نقاشی ها، سرو ایتالیایی است که در نقاط پرآب و جنگلی میروید و این نشان میدهد که ادبیات ایرانی وامدار دورانی است که ایران سرزمینی پر آب و کم بیابان بوده است و به همین دلیل است که در کشور بیابانی ایران، اینقدر ادبیات درباره ی گل و درخت و چمنزار و سرسبزی طبیعت فراوان است؛ یعنی سوگی و جشنواره ای است برای یادآوری یک دوران از دست رفته برای جالب نشان دادن نقطه ی مد نظر شعر. اگر تازگی نسبی این مسئله درست باشد پس تاریخ جنگ های فتح ایران که قبل از پیدایش ادبیات فارسی قرار دارد نمیتواند درست باشد ازاینرو اسکارلت و نوئل، تاریخ طبری و دیگر تاریخ های با موضوعیت صدر اسلام را مشکوک و نسبت دادن آنها به قرون نهم و دهم میلادی را دل بخواهی و فاقد سندیت میخوانند و درعوض به اثر دیگری درباره ی تاریخ توجه میکنند که دوران حکومت عربی را ندارد و با اسلامی شدن ایران به پایان میرسد یعنی شاهنامه ی فردوسی. اسکارلت و نوئل تایید میکنند که شاهنامه اثر یکدستی نیست، داستان های خیلی از شاهانش تکرار یکدیگرند و به نظر میرسد در جمع آوری نهایی، جای شاهان پس و پیش شده است. اما آنچه برایشان جالب است، نسبت داده شدن سرایش شاهنامه به قرن دهم یعنی بلافاصله بعد از وقوع فاجعه است. بنابراین این دو نویسنده معتقدند که هسته ی اولیه ی شاهنامه نه ادعای مبارزه با اعراب جائر بعد از چند صد سال، بلکه نقل دقیقا آنچه چند سال پیش از زمان خودش از بین رفته را داشته است. با این حال، در دستکاری های بعدی بین دوران وقت و دوران قبلی یک فاصله ی هزار ساله می افتد که دوران حکومت ضحاک ماردوش است و طی آن همه چیز فرق میکند. دوران قبلی، دورانی بود که در آن، انسان با جانوران و موجودات ماوراء الطبیعی ارتباط مستقیم داشت چنانکه هوشنگ با لشکری از انسان ها و شیران و ببران و پلنگان و گرگان و جانوران اهلی و پریان به جنگ دیوان اهریمنی میرفت و تهمورث، اسرای دیوان را به خدمت تولید تمدن و خط میگرفت. اما پس از آن، در شاهنامه مدام حضور دیوان کمرنگ تر میشود و جانوران وحشی نیز فقط برای کشته شدن توسط قهرمانان در صحنه حضور دارند. یکی از نشانه های این که دوران ضحاک چه فرقی دارد این است که در شاهنامه ضحاک بر بیت المقدس حکومت میکند و البته این بیت المقدس جایی در جنوب بغداد میشود نه در اسرائیل کنونی. اما در ایران کنونی جایی به نام قلعه ضحاک است که مطمئنا ربطی به بیت المقدس شاهنامه ندارد ولی شهرش مهم است: شاهرود. این شهر، تا انقلاب 1979 محل زندگی خانوارهای یهودی بوده است. درواقع دوران ضحاک، دوران ظهور شرع یهودی و مذاهب دیگر بنا شده بر آن چون مسیحیت، اسلام و زرتشتی گری است و میتوان گفت از خود قرن دهم تا قرن بیستم که قرار است ایرانی ها مثل مغلوبین ضحاک در شاهنامه حقیقت خود را پس بگیرند ادامه دارد. بنابراین تمام حکومت های دیگری که بعد از این در شاهنامه توصیف میشوند زیرمجموعه ی این دوران هزار ساله قرار میگیرند اگرچه مستقل توصیف شده اند. اگر بخواهیم جایی برای حمله ی اسکندر به ایران در نظر بگیریم اینجا جای مناسبی است. اسکندر شاهنامه مسیحی است و یک صلیب نشان او است. او حاکم روم است که پایتخت آن عموریه توصیف شده است که گاهی محلش سوریه تعریف میشود و گاهی آموریوم ترکیه و به همین دلیل هم میتواند هر دو حکومت عرب و یونانی فاتح ایران را در خود جمع کند. نکته ی دیگر این که اسکندر مادرش زن رومی ای است که داراب شاه ایران به دلیل بوی دهانش او را به روم برگرداند و او از نسل داراب است و برادر دارای دوم شاه ایرانی که با او میجنگد. یعنی اسکندر یک ایرانی است. پدرش داراب که در نوزادی از آب گرفته شده و توسط باغبانی بزرگ شده و بعدا به حکومت رسیده، همان سارگون کبیر است که البته قرار است با موسی نیز تطبیق شود. "آب" را به این خاطر در آخر نام "دارا" گذاشتند و دارا در اصل همان داریوش است. اسکندر جانشین داراب، درواقع همان عیسی جانشین برحق موسی است و اسکندر را به سبب وجود ایزدی و معجزه آسایش باید یک فرم شاه شده از عیسی دانست. او ضمنا در عربستان به زیارت کعبه میرود و اعراب دشمن خاندان اسماعیل را نابود میکند تا به اسلام که از این خاندان متولد میشود نیز اعتبار دهد. همانطورکه بیان شد کورش ایرانی و اسکندر تقریبا یک نفرند و کورش نیز نامش مرتبط با کریست یا مسیح است. کورش به روایت هرودت شاهی از خاندانی سلطنتی بود که در بین چوپانان بزرگ شد. اردشیر بنیانگذار پادشاهی ساسانی هم چوپانی اردوان شاه اشکانی را میکرد و از این طریق تقریبا بلافاصله بعد از اسکندر قرار میگیرد چون اشکانیان در شاهمنامه آن موجودیت 500ساله ی تاریخ رسمی را ندارند. در شاهنامه اسکندر چون دم مرگ میبیند که قادر به کنترل ایران نخواهد بود برای این که ایران به خطری برای روم تبدیل نشود آن را به حکومت های کوچک تقسیم میکند که به این شاهان اشکانیان گفته میشود. قوی ترینشان اردوان است که بین اصفهان و شیراز حکومت میکند و اردشیر –دیگر نسخه ی کورش و اسکندر- با ساقط کردن او به حکومت میرسد. جنگ های ایران و روم وقتی شروع میشوند که مملکت قیدافه در آناطولی از خراج دادن به اردشیر خودداری میکند و روم از آن حمایت مینماید. به طرز عجیبی قیدافه نام ملکه ی اندلس بود که اسکندر به جنگ او رفته ولی درنهایت با او صلح کرده بود. اندلس را معمولا ما اسپانیا میدانیم ولی اینجا اندلس یک قلمرو مصری-حبشی است. روشن است که اندلس و آناطولی که نام هایشان همریشه است اینجا با هم برابرند و فریجیه در آناطولی به افریقیه یا افریقا تبدیل شده است. بنابراین جنگ ایران و روم بر سر آناطولی منوط به این است که کدام یک از دو شق ایرانی و رومی حکومت اسکندر دورگه باید به آن دست یابند و ما داریم دنباله ی جهانخواری اسکندری را بر بساط حکومت های ملوک الطوایفی اشکانیان دنبال میکنیم. این حکومت ملوک الطوایفی همان حکومت ملوک الطوایفی ایران به دنبال فروپاشی امپراطوری سلجوقی در قرن دوازدهم است. ری که شامل تهران امروزی است یکی از نواحی مهم دوران اشکانی تلقی میشود. اشکانیان را تورانی میخوانند و نام تهران هم ظاهرا به دلیل شباهت آوایی با اصطلاح توران، بسیاری از خصوصیات تورانیان و اشکانیان را به خود جذب کرده است. ری وقتی به عنوان یک حکومت مستقل بخت می یابد که در جنگ خسرو پرویز با بهرام چوبینه بهرام که خود تبار اشکانی دارد، دیوانه ای را حاکم ری میکند که پشت سر هم دستورات عجیب و غریب صادر میکند. خانه های ری در زمان این دیوانه شبیه خانه های تهران در نوسازی غربی قرن 19 هستند و ظاهرا این قسمت از شاهنامه زیاد از دوره ی مدرن فاصله ندارند. ما ازاینجا وارد قلمرو پس از اسلام خواهیم شد که حاکمان ری را از نسل بهرام چوبینه میخوانند. جنگ خسرو و بهرام که روایت دیگر جنگ ساسانیان و اشکانیان است نیز شایان توجه است. خسرو برای رسیدن به موفقیت، به روم میگریزد و داماد شاه روم میشود. این هم همان فرار گشتاسب کیانی به روم و ازدواج با کتایون (کاترین) دختر شاه روم است با این تفاوت که گشتاسب آورنده ی دین زرتشت و حاکم کننده ی آن به ضرب شمشیر بر ایران است و چون دین زرتشت بسیار الهام گرفته از مسیحیت است پس خسرو ساسانی و گشتاسب کیانی که هر دو مبلغ زرتشتند مثل اسکندر نیمه رومی محسوب میشوند. از طرف دیگر، شیرویه که پسر خسرو از زن مسیحیش مریم است خسرو را میکشد و خود به قدرت میرسد و این روایت دیگری از شورش ماهیت نیمه رومی جدید ایران علیه وضعیت پیشین است. پس از این، جنگ قدرت تمام نشدنی و تضعیف ایران را داریم که باز هم شبیه موقعیت ملوک الطوایفی است. این جنگ با سقوط یزدگرد به دست اعراب خاتمه می یابد. این یزدگرد را اسکارلت و نوئل ماهیتا همان یزدگرد اول میدانند که با پسرش بهرام مشکل داشت و بهرام به نزد شاه عربستان رفت و در نزد او بزرگ شد. با قتل یزدگرد توسط اسبش، بهرام برای به دست آوردن قدرت به جنگ برادرش رفت؛ نسخه ی دیگری از جنگ اسکندر رومی با برادرش در ایران. یعنی همانطورکه اسکندر با فتح ایران آن را رومی کرد، بهرام نیز با فتح ایران آن را عربی کرد. علاوه بر این، بهرام مادری یهودی داشته و آنچه به منصه ی ظهور میرسد نوعی یهودی گری با رنگ عربی است که نشان میدهد چرا لشکر عرب فاتح ایران درنتیجه ی اتحاد عربستان توسط ابوبکر ملقب به صدیق به وجود آمده است؟ چون نوئل و اسکارلت، در اینجا لغت "صدیق" را مرتبط با "صدق" یا صادوقی ها یهودی های عرب تباری میدانند که عرب ها را اسماعیلی و به جای یهودی ها قوم برگزیده ی خدا در وعده ی یهوه به ابراهیم خواندند و به ریاست عربها رسیدند. با انتقال محل روم از ترکیه به ایتالیا توسط تاریخ رسمی ساخت کشیش ها، نقش آنها در شکل گیری فرهنگ بعدی ایران برطرف شد و اسحاق یهودی به شکل ضحاک تازی درآمد. این ضحاک قرار بود نابودکننده باشد چون هرچه باشد محمد و امتش به جای یک شهابسنگ نابودکننده قرار گرفته بودند. بنابراین ایران هیچ چیز نداشت چون عرب ها همه چیز را از آن گرفته بودند. دوره ی این ضحاک هزار سال طول میکشید تا وقتی که فریدون ضحاک را سرنگون میکرد و تکه ای از سرزمین فریدون به نام پسرش ایرج "ایران" نام میگرفت. قاعدتا باید این ایران در قرن بیستم و هزار سال بعد از پایان دوران باستان به وجود می آمد اما چنین چیزی در شرایطی که هیچ کس در ایران قرن 19 چیزی درباره ی گذشته ی آن کشور نمیدانست فایده نداشت. بنابراین این اروپایی ها بودند که گذشته ی باستانی ایران را کشف کردند. فی المثل نگاره های کوه بیستون، تصویرسازی هایی به دستور سمیرامیس ملکه ی بابل به حساب می آمدند. اولین اروپاییان مسیحی که آنها را دیدند فکر کردند باید تصویر پاپ مسیحی و پیروانش باشد. این راولینسون سیاستمدار انگلیسی خدمتگزار الیگارشی یهودی بود که در قرن 19 نشان داد این جا کتیبه هایی به خط میخی هستند که ثابت میکنند این نقاشی ها داریوش اول هخامنشی و زمانه اش را نشان میدهند. به احتمال زیاد، خود راولینسون این کتیبه ها را جعل کرده و همین کتیبه سازی بعدا در دخل و تصرف بی پایان توسط باستانشناسان خارجی در تخت جمشید هم تکرار شد. بنابراین ایران باستان کذایی بیشتر الگویی برای تولید ایران مدرن با همکاری اروپایی های مسیحی بوده است. قسمت مربوط به هخامنشیان آن هم فقط گریبان جنوب غربی ایران را گرفته تا توصیف تورات از کورش به عنوان «مسیح شرق» را توجیه کند بلکه ثابت شود به سبب این که کورش پارسی از شرق به بابل حمله کرده، یک جایی به نام پارس در شرق بابل وجود دارد. دیگر حدود این پارس تا کجا میشد مهم نبود. درواقع سلت های انگلیسی ها و ایرانی های شاهنامه به شکلی که بازتولید شده اند، همه بخشی از پروژه ای واحد در راستای اثبات تاریخ دنیا به روایت کشیش ها هستند که بدون آن امکان ایجاد حکومت های مستبد بزرگ برای مدرن کردن جهان وجود نداشت. چون کشیش ها معتقدند مردم بدون چوپان هایی به نام روحانیونت، یک مشت حیوان شیطانیند. تواریخ نگاشته ی اینان نیز مملو از خونریزی و کثافتکاری برای تمام کشورهای جهانند تا ذات وحشی بشر اثبات شود و این را مدرنیست ها دوست دارند بلکه زور گفتن به مردم برای تغییر فرهنگشان قانونی به نظر برسد.:

“the dark earth chronicles”: will scarlet , felix noille: conjuringthepast.com

یک اشکالی که تحقیق نوئل و اسکارلت دارد این است که با وجود این که تایید میکنند تمام حکومت های زیرمجموعه ی عصر ضحاک تکرار یکی دو داستان واحدند و این یکی دو داستان بلافاصله به ایران تکه تکه ی قرن 19 وصل میشوند ولی همچنان تاریخ مابین را هزار ساله میبینند. توجه اسکارت و نوئل به ادبیات فارسی و هنر ایرانی بخصوص در نگارش سرزمین های سرسبز با چهارپایان و پرندگان فراوان قابل توجه است. ممکن است این خاطره هزارساله نباشد و زمانی نزدیک به زمان ما را هدف بگیرد. مسلما بی دلیل نبوده که در دهه ی 1370 شمسی، کتاب های ژول ورن در ایران زیاد چاپ میشدند. تکرار پی در پی موتیف افتادن رابینسون کروزوئه و خانواده ی دکتر رابینسون به سرزمین وحشی دورافتاده و نبردهای پیاپی قهرمانان با درندگان وحشی و انسان های بدوی نا مسیحی، احتمالا حسی آشنا را در مخاطب ایرانی زنده میکرده که فقط طی رشد غربی سازی مملکت در دهه های هشتاد و نود خشکیده و ایران را از زمان ژول ورن قرن نوزدهمی دور کرده است. بنابراین روشن است که ایران قرن 21 و اروپای غربی قرن 19 به یک اندازه عطش نابود کردن طبیعت برای اثبات خداوندگاری بشر روی زمین را داشته اند و قطعا یک جایی تهران ایرانی و اروپای غربی رومی با هم در تلاقی یکسان سرنوشت قرار خواهند داشت که من در قسمت بعدی این مقاله در این مورد صحبت خواهم کرد.

مطلب مرتبط:

نگاهی به یک نظریه ی جدید درباره ی قدمت تمدن در ایران و جهان: قسمت دوم

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷