نگاهی به یک نظریه ی جدید درباره ی قدمت تمدن در ایران و جهان: قسمت دوم
نویسنده: پویا جفاکش

سلجوقیان که نوئل و اسکارلت به پیروی از امت سوئینی آنها را همان سلوکیان یونانی مآب ارض روم در ترکیه دانسته اند، ترک های تورانی بودند که از شرق به ایران و عراق هجوم بردند و در آن جا ها به قدرت رسیدند و سپس طی جنگ هایی با بیزانس یا روم شرقی، اراضی یونانی نشین ترکیه را تصرف کردند. طبیعتا هجوم آنها به روم شرقی به شکل هجوم ترک های تاتار به روم غربی بازتولید شد و چون روم غربی لاتینی سرزمین خدا بود معنی هجوم شیاطین جهنمی به سرزمین خداوند را یافت. کلمه ی تارتار که به جای تاتار مستعمل شد با تارتاروس به معنی جهنم هم معنی بود اما قبل از آن معنی زندانی میداد چون تصور میشد تارتاروس جایی است که شیاطین طاغی علیه خداوند در آن با دیواری محصور و زندانی شده اند و این در جغرافیا تبدیل شد به دیواری که دورتادور چین سرزمین نژاد زرد یا تورانیان کشیده شده است. از طرف دیگر چون ترک های شرقی مسلمان بودند، تاتارهای هجوم برنده به اروپا نیز بایستی پیروان محمد ولی خدمتگزاران شیطان تلقی میشدند. اما این در حالی بود که آنها که ملکوت مسیحی روم پاپ را به کفر آغشتند مسلمان ها نبودند بلکه شوالیه های تمپلاری بودند که خودشان در جنگ صلیبی علیه مسلمانان جنگیده و سرکرده ی استعمار شده بودند. درواقع خود این شوالیه ها بودند که دنباله رو محمد بودند و متهم به پرستش بت بافومت بودند که نامش تلفظ دیگر "محمد" به شمار رفته است. رهبرشان ژاک دو مولای را شاه فرانسه با همدستی پاپ کشت. ولی آنها گنجشان را قبلا در امریکا پیاده کرده و از دسترس قاتلان دو مولای دور کرده بودند. با فرار تمپلارها به اسکاتلند و رسیدنشان به حکومت اسکاتلند و انگلستان، گنج هنگفت و دارایی لازم برای سیطره بر کل دنیا به دست انگلستان افتاد. بنابراین ژاک دو مولای نیز اصالتا تاتار معرفی شد. آنها که از طرف او بر گنج امریکا نظارت میکردند با گروهی از سرخپوستان بومی متحد و آنها را مسلح کرده بودند و این سرخپوست ها نیز ختایی و تارتار نامیده شده و دنباله ی مغول های آسیا شمرده شده اند. خود کلمه ی تارتار معادل منگول یا مغول شده و مونگول را در لاتین میتوان دارای اصالت گاول ("مون" به جای "من" در عربی به معنی "از") خواند که گاول میشود همان فرانسه قتلگاه ژاک دو مولای. "ژاک" مخفف جاکوب یا یعقوب است و ژاک دو مولای میشود مولا یعقوب. این یعقوب، همان یعقوب پدر بنی اسرائیل و نمادی از یهودیان تحت رهبری خاندان داودی کولوم است که به صورت کریستف کلمب –مسیحی کولومی- امریکا را کشف و درواقع استعمار میکنند. داستان نسل کشی های وحشتناک سرخپوستان توسط اروپاییان مسیحی در قاره ی جدید، صرفا کپی-پیست قتل عام های قلابی بنی اسرائیل در کنعان یا ارض موعود است چون امریکا نیز قرار بوده ارض موعود جدید باشد. تمام آن ساخت و سازهای نشان دهنده ی قربانی انسان توسط سرخپوستان در امریکای لاتین، فقط در قرن 19 و بعد از سقوط آن سرخپوستان انجام شده اند تا سرخپوستان امریکایی مثل کنعانی هایی که یهودی ها مذهبشان را تقلید کردند، عاشق قربانی انسان برای ملوخ به نظر برسند. و اما درحالیکه جاکوب سرکرده ی تمپلاریسم، پیروانی میخواست، این پیروان با چند صد سال دیرآمدگی، جاکوبین های فرانسوی از آب درآمدند که طی انقلاب کبیر فرانسه، لویی 16 را به هدف نابودی سلاله ی شاهان فرانسه اعدام کردند و در آن هنگام فریاد زدند: «ژاک دو مولای. انتقامت گرفته شد.» درواقع تمام این داستان ها به نام فرانسه نوشته شده فقط ازآنروکه جاکوبین های سرسپرده ی فراماسونری انگلیس، بیش از هر گروه و فرقه ی دیگری در اروپا جرئت جار زدن شعارهای کفرآمیز و حمله به موقعیت کلیسای رم را داشتند و لائیسیته ی کفرآمیز خود را از طریق انقلاب فرانسه به همه جا صادر کردند.:
“tartaria: paganism, the destruction of Gnosticism and the real missing civilization : cathay”: mabzynn: stolenhistory.net
درواقع ازآنجاکه فرانسوی های کافر از جنس گاول ها و کلت ها شمرده میشدند، در ایتالیای رم نیز دشمنان پاپ و پدران ایتالیای جدید به نوعی کلتیسیسم ایتالیایی روی آوردند و علاقه ی زیادی به اثبات تبار کلتی روم باستان پیدا نمودند. اما ازآنجاکه روم باستان خود توسط همان گاول ها آنگاه که رهبری گوت های ژرمن را پذیرفتند در بربرانه ترین شکل ممکن نابود شده بود، برای این گاول ها یک پیشینه ی تمدنی قائل بودند که در اولین متمدنین ایتالیا یعنی پلاسگی ها و اتروسک ها متجلی شده بود. خیزش ایتالیا به سمت سروران آنتی پاپ، نتیجه ی رنسانس ایتالیا در بازگشت به روم باستان بود و یکی از اولین جریان های طرفدار پلاسگی-اتروسکی مآبی، با انتشار نوشته های بلاچینی (منسوب به قرن 16) در قرن 18 به راه افتاد. بلاچینی در زبان اتروسکی، عبارات عبری بسیاری یافته بود. بنابراین تمدن کلتی رسیده به اتروسک ها همان تمدن فنیقی زبانان بود که عبری از زبان آنان برخاست و پلاسگی ها نیز بارها همان فنیقیان تلقی شده اند.:
“Italian celticism : a second version of giovani fabbronis antichi abitatori (1803)”: katia Visconti: from “in search of pre-classical antiquity: 19th and 20th century”: chap1
آسیوس ساموسی، پلاسگوس جد پلاسگی ها را اولین انسان که از زمین متولد شده است توصیف میکند. این گزارش به طور مرکزی، در ساخت یک هویت آرکادی خودگردان ماندگار در دوره ی کلاسیک نقش ایفا میکند. پوزانیاس از قول آسیوس، پلاسگوس را «خدایی که زمین سیاه از دستش داد» توصیف میکند. هزیود، پلاسگوس را پسر خاک نامید که پرستش زئوس دودونایی، هفستوس و کابیری ها را برافراشته است. آرامگاهی از او در آرگوس در پلوپونز وجود داشت و تصور میرفت که پلاسگوس، آرگوس را به هدف بنیان کشاورزی ساخته است، دمتر را در دوران سرگردانی خود درآنجا پناه داده و زمانی که دانائوس و 50 دخترش از تعقیب اجیپتوس به یونان فرار کرده اند، هنوز در آرگوس حاکم بوده و از آنها پذیرایی نموده است. ارسطو در توصیف منطقه ی آرکادی مینویسد که پلاسگی ها از زمان های بسیار قدیم یعنی زمانی که ماه وجود نداشت در این منطقه زندگی میکردند. پیشتر آناکساگوراس و دموکریتوس نیز از زمانی صحبت کرده بودند که ماه در آسمان شب دیده نمیشد. آپولونیوس رودسی مینویسد قبل از زمان سیل دیوکالیون و پیررا (نوح و همسرش در روایت یونانی) ماه وجود نداشت و تنها انسان هایی که وجود داشتند پلاسگی ها بودند که در کوه های آرکادیا زندگی میکردند. این ساکنان آرکادیا به نام "پرو سلن" –یعنی مردم روزگار پیش از ماه- شناخته میشدند. آوید نوشته است: «گفته میشود آرکادی ها سرزمین خود را قبل از تولد زئوس تصاحب کرده اند و قومی قدیمی تر از ماه هستند.» استفانوس بیزانسی مینویسد: «آرکادی ها و زن ها هر دو قبل از ماه وجود داشتند.» لوکانیوس در «طالعبینی» مینویسد: «آرکادی ها از شدت حماقت خود معتقدند که از ماه قدیمی ترند.» بعضی سرخپوستان ارتفاعات بوگوتا در کلمبیا نیز داستان هایی داشتند درباره ی این که زمانی ماه وجود نداشت و قبل از ماه، مردم وحشی بودند تا این که مردی خارجی آمد و به آنان تمدن و فرهنگ آموخت. اما همسر مرد که دشمن او شده بود، بسیاری از مردم را در سیلی غرق کرد و خود مرد را به آسمان تبعید کرد و او تبدیل به ماه شد. این روایت، توصیف آپولونیوس از آرکادی ها را تایید میکند که زمانی آنها وحشیانی در کوه های آلپ و تنها ساکنان آنجا بودند که با خوردن بلوط زندگی میکردند و نیز سخن تئودوروس را درباره ی این که ماه کمی پیش از نبرد هرکول با نسل غول ها به وجود آمد. همانطورکه میدانیم، سیل نوح برای از بین بردن آناکیم یا دورگه های فرشته های هبوط کرده از زنان زمینی به وجود آمد و این انسان های ماوراء الطبیعی را گاهی غول میخواندند. بازمانده های آنها از سیل به کوهستان ها پناه برده بودند و اسپانیایی ها نیز نوشته اند که در زمان ورود به کشور آزتک ها (مکزیک) از وجود نسلی از مردمان غولپیکر در کوهستان های آنجا مطلع شده اند. با توجه به این که فقط یک افسانه ی سرخپوستی با جغرافیایی محدود درباره ی دوران پیش از ماه موجود است ممکن است این افسانه از کشیش های اروپایی به سرخپوستان مزبور رسیده باشد و افسانه های یادشده درباره ی پلاسگی های دوران پیش از ماه، یک نظریه ی مسیحی درباره ی سیل نوح بوده که از قول نویسندگان به اصطلاح یونان باستان جعل شده است.:
“pelasgians, the people befor the moon”: stolenhistory.net
در قرن 19 فورلانگ، از یک اسطوره ی شایع سرخپوستی یاد کرد که بر اساس آن، مردی از شرق و از دریا آمد و به سرخپوستان تمدن آموخت. در بعضی از این روایات، این مرد شکل یک ماهی است. فورلانگ دراینجا اشاره میکند که در گزارش هندوها از سیل نوح، ویشنو خدای هندوها در هیبت یک ماهی، قایق مانو یا نوح هندی را در دریا هدایت میکند و بنابراین داستان سرخپوستی نسخه ی مکمل سیل نوح است که در آن مرد ماهی مانند، همان اوآنس پیامبر کلدانی ها است. اوآنس درحالیکه پوست ماهی پوشیده بود از دریا درآمد و به کلدانی ها تمدن آموخت و این تمدن اولیه بعدا در سیلی نابود شد. بارینگ گفته بود که معمولا خدایان متمدنین که توسط بربرها پذیرفته میشدند ازجمله تموز نبطی، آپولو و ازیریس، خدایان خورشیدی بودند و اوآنس نیز نمیتواند از این قاعده مستثنی باشد. او آوآنس را معادل oan خدای خورشید و صاحب معبد بیت الشمس در یک روایت یهودی دانست. اوآن تقریبا با آنو به معنی آسمان قابل تطبیق است که مونث آن، آنا یا عنات به معنی الهه میشود. عنات همان آنائیتیس است که یونانیان از آیین های ارجی او در قلمرو هخامنشی سخن گفته اند. نام او با آناهیتا الهه ی آب زرتشتیان تطبیق میشود و میدانیم که در سوریه با درکتو یا آتارگاتیس الهه ی ماهی مانند برابر بوده است. کتوس اژدهای دریایی بخصوص آنگاه که با وال یا نهنگ تطبیق میشود، شکل هیولایی و خطرناک او است. آیین های شهوانی آنائیتیس را هرودت به الهه ی بابلی به نام میلیتا نسبت داده است. این لغت مسلما تلفظ دیگری از بعلات شکل مونث بعل به معنی فرشته در بین بابلی ها است. میلیتا در زمان تمدن آموزی فنیقی ها به گاول ها، از سوی گاول ها پذیرفته شده بود و آنها او را به نام ملیسا میشناختند و با دریا تطبیق میکردند و نیمف ها یا پریان دریایی را پیروان و مخلوقات او میخواندند. ملیا که دیگر تلفظ نام میلیتا است نیز در بین گاول ها نام الهه ی ماه بود. برای ملیسا آیین های ارجی برگزار میشد که یادآور به همان آیین های یوگای تانترا بین شیوا و نیمه ی مونثش شاکتی است که اولی به لینگا یا آلت جنسی مذکر و دومی به یونی یا آلت جنسی مادینه تشبیه میشدند. شیوا خدای نابودی است ولی از او بدتر نیمه ی مونث او است آنگاه که به کالی الهه ی نابودی تبدیل میشود. کالی را در حال رقص مرگ روی بدن خوابیده ی شیوا می یابید که میتواند به مرگ موقت شیوا تشبیه شود. ربط الهه به فجایع بزرگ چون سیل نوح نیز دراینجا روشن میشود. چون تا زمان وجود حکومت، تنها کسی که اجازه دارد مردم را بکشد حکومت است و او است که به خدای نابودی تشبیه میشود. اما زمانی که حکومت توسط فاجعه ای از بین برود و نیروی بازدارنده ای جلو هوس های مردم را نگیرد هم شهوترانی و اعمال قبیح به آشکاری درمیگیرند و هم دزدی و تجاوز و قتل و کلاهبرداری و تمام اعمالی که سبب نابودی جان و مال و آبروی مردم میشوند. ازاینرو انجام آیین های وحشیانه ی ارجی از نوع بیان شده به همان اندازه ی جنگ های کشنده یادآوری دوران هرج و مرج و اصالت وحشی بشر است و بیش از هر چیزی یادآور به این که جنگ و طبقه ی جنگجوی جنایتکار برای بقای جامعه لازم است.:
“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P239-241
این موضوع از آن جهت جالب است که اگر شما دوران تمدن ماقبل سیل نوح و دیگر بلایای نابودکننده ی کشورهای باستانی را انکار کنید و همه چیز را با یهودیت یا کپی سازی از آغاز تاریخ یهود در دین سازی های بعدی برای مسیحیت و اسلام و غیره آغاز کنید، آن وقت باید اصیل ترین و مقدس ترین دوران تاریختان توصیفی مملو از وحشی گری برای بشر باشد. به همین دلیل هم است که کابالا خود را اصل یهودیت شمرده و جایگاه یافته است. کابالا از قبالا به معنی سنت می آید. اما در لاتین به دو صورت KABALA و CABALA نوشته میشود. صورت اول همان مفهوم سنت را دارد. اما صورت دوم به معنی ارتباط با موجودات دیگر و مرتبط با CABALUS به معنی اسب است چون در این اواخر، تنها جانوری که غربی ها با او حرف میزدند و ستایشش میکردند اسب بود که حکم اتومبیل را برای اشراف داشت. منظور این است که سنت باستانی آدم ها ارتباط گیری با موجودات زنده ی دیگر و ازجمله اجنه بود که به سبب آن هنوز کابالا با شیطانپرستی مترادف است. این سنت میتواند با معنی شدن به حلول ارواح جانوران وحشی و اجنه در انسان ها و دست زدن اعمال وحشیانه از سوی آدم عاقل در اثر چنین حلولی تعبیر شود آنطورکه در افسانه های گرگنماها و دراکولاها در غرب میبینیم.
اگر یادتان باشد نوئل و اسکارلت هم دوران اولیه ی شاهنامه را دورانی که جانوران و جن ها با آدمیان مستقیما ارتباط برقرار میکردند توصیف نموده اند. مطالعه ای سرسری و نا عمیق از شاهنامه کافی است تا متوجه شوید فاصله گرفتن ایران شاهنامه از این موقعیت در راستای بی حافظگی ایرانی بعد از فاصله گرفتن تدریجیش طی موقعیت مشابهی و نسبت به دوران طبیعت پرستی پیشینش قرار دارد و شاید همین باعث میشود که هیچ ایرانی ای موقع خواندن شاهنامه هیچ وقت از خود نمیپرسد درندگانی که با شاه ایران علیه اهریمنان متحد شدند چطور شد که بعدا فقط در مقام دشمنان شاهان ظاهر شدند و حالت وسیله ی اثبات قهرمانی این شاهان با مقتول شدن به دست قهرمان انسانی را پیدا کردند و هیچ ایرانی ای از خود نمیپرسد چطور شد که دیوها بعد از اسکندر، از تاریخ ایران ناپدید شدند؟! اگر دقت کنید حتی در تاریخ دانشگاهی ایران با دیوهای شاهنامه همانطور برخورد میشود که در تاریخ غرب، سرخپوستان و پلاسگی ها تبدیل به اناکیم میشوند یعنی دیوها به بومیان ایران تلقی میشوند که اسیر آریایی های جنگجو به رهبری تهمورث دیو بند میشوند و به آنها تمدن و خط می آموزند و تمدن و خط اختراعات سامیان یا مردم عرب تبارند. یک بار دیگر میبینیم که ایران باستان شاهنامه تنها در پرتو رویدادهای فرهنگی ایران مدرن معنی پیدا میکنند. ولی ایران شاهنامه از اول ایران مدرن نبود و از زمان سلسله ی پهلوی با حدود آن تطبیق شد درحالیکه پیشتر آن کشور در جهان معروف به پرشیا بود.
گلادیوس، علت نامیده شدن پرشیا به ایران را در این میداند که زبان رسمی کشور، فارسی بود که دنباله ی پارسی قدیم تلقی میشد. اما ایران محل زندگی اقوام گوناگونی بود که به فارسی تکلم نمیکردند. بنابراین دلیل اصلی تغییر نام کشور، نگرانی از شورش نا فارسیان علیه حکومت فارسیان در صورتی بود که اسم کشور فارس یا پارس باشد. اما به دلیل سیاست های فرهنگی ایران مدرن که ایرانی را برابر با فارسی زبان بودن تلقی کرده اند، اکنون جدایی طلبانی که از بین آن اقوام ظهور کرده اند، اقوام خود را «غیر ایرانی» مینامند و همه ی این مسئله هم ازآنجا نشئت گرفته است که حکومت از ابتدا عرب ها را قومی غیر ایرانی تلقی کرد و باعث شد تا افرادی از بقیه ی اقوام هم در صورتی که در ایران با آنها مثل اعراب با کم لطفی برخورد شود احساس مشابهی داشته باشند. کیووال اما میگوید که این دلیل به تنهایی کافی نیست چون از اول هم یکی از علت های گذاشتن نام شاهنامه ای ایران روی فارس این بوده که ادعا شده در شاهنامه کمتر از هر منبع فارسی دیگری، کلمات غیر فارسی اعم از ترکی و عربی و غیره وجود دارد. به نظر او فارسی به این خاطر زبان رسمی ایران و منشا نوسازی همه چیز شده که جزو زبان های رایج اسلام یعنی ترکی و عربی نیست و میشده همه چیز را با آن از نو ساخت و سره و ناسره را با هم مخلوط کرد. وی ازجمله به موضوع تغییر اسم و ایجاد نام فامیلی در ایران مدرن اشاره میکند و میگوید در این ماجرا همان اتفاقی افتاد که در کشورهای دیگر روی داد و آن فرصت تغییر اسم گسترده ی یهودیان به اسامی معمول بود. ازجمله یک اتفاق رایج یهودی به همان شکل که درباره ی یهودیان دیگر کشورها روی داد، اقتباس نام فامیل از روی شهر توسط آنان بود که در نام های فامیلی چون تهرانی، اصفهانی، شیرازی، تبریزی، بروجردی، هشترودی و غیره بروز کرد. بنابراین در جریان تبدیل فارس به ایران، خودی و ناخودی از هم غیر قابل تشخیص شدند. این خودی و ناخودی هم نه در ایران بلکه در غرب تعیین شدند جایی که در آن به عقیده ی کریستف فیستر، هیچ فرقی بین عرب و ترک و فارس وجود نداشت و همه ی آنها به یک اندازه پارسی یا پرشین تلقی میشدند ازآنروکه نایهودی و اغلب نامسیحی بودند. فیستر معتقد است که تاریخ جهان از روی وقایع اروپای قرن 18 درست شده و تا اعماق دنیا گسترش یافته است. ادبیات رسوایی آور تروبادوری که بیشتر در فرانسه و توسط ادبیات لائیک های راهبر انقلاب کبیر توسعه یافته، نماد کفر در مقابل مسیحیت رم شده و رم باستان رنسانسی ها نیز دنباله ی یکی از شهرهای رسوای این ادبیات یعنی تروی یا تروآ تلقی شده که از اول نسخه ی فرانسویش مد نظر بوده است. شاهزاده «پاریس»، ضد قهرمانی که هلن را به جای الهه ی بخت و اقبال از یونان میدزدد میشود هویت پاریس پایتخت فسق و فجور اروپا که مرکز فرانسه بوده است و جنگ یونانیان که همان رومی های یونانی زبان سابقند با آن، به صورت جنگ یونان و سپس روم لاتینی با کشوری با نام مشابه پارس توسعه یافته است. بنابراین پارس نماد کفر و زشتی ها است که به قامت ممالک و اقوام مختلفی از فرانک ها و پروسی ها و پراگی ها تا مغول ها و عثمانی ها و عرب ها دوخته شده است و با استعمار شرق توسط غرب که جنگ صلیبی راستین است، پارس به تمام شرق اطلاق شده است. این پارس، شرقی است که یا به کلی با غرب متفاوت است و یا قوانین اخلاقی مشترکش با غرب را از مسیحیت رومی نگرفته است. اینجا پای رقیب عیسی در مسیح بودن به میان آمده است: یوحنای تعمیددهنده یا یحیی پیامبر مندائیان بابلی. او و عیسی هر دو کاندیداهای مسیح در یک زمان بوده اند. حتی عیسی مسیح مانوی درست مثل شمعون در نزد جادوگران سیمونی، یک یوحنای در حال تبدیل شدن به عیسی است. بنابراین هر کسی که مسیحیت رومی یا آن نوع از یهودیت که توسط مسیحیت رومی جایز شناخته شده است را قبول نداشته باشد پارسی است و همچنین تمام اروپاییانی اعم از یونانیان باستان و اروپایی های مدرن که فریفته ی آداب و رسوم شرق شده و آنها را بر مسیحیت اروپایی رجحان داده و یا برای ارتقای موقعیت کفار نا یهودی و نا مسیحی تلاش کرده باشند. به نظر فیستر، به جز اینها هیچ چیز درباره ی تاریخ رسمی غرب و به دنبالش هر جای دیگری در دنیا نمیتوان گفت و زمان پیدایش نخستین تمدن ها در ژرفای تاریخ گم شده و غیر قابل بازیابی است.:
“CHRISTOPH PFISTER: THE MATRIX OF ANCIENT HISTORY”: STOLENHISTORY.NET
بنابراین زمان فاجعه ی کیهانی نیز دقیقا معلوم نیست و میشود گفت آن و یا ترجمان آن به هجوم اقوام وحشی و وقوع جنگ های ویرانگر در هر جایی بسته به این که استعمار غرب در آن از کی شروع شده است میتواند پس و پیش شود. فقط یک چیز قطعی است و آن این که از یک دوران ناشناخته ای چیزی در ما باقی مانده که بر اساس آن میدانیم آنچه تاکنون به ما آموخته اند بوی کذب و حقه بازی سیاسی میدهد.







































.png)

مطلب مرتبط:
نگاهی به یک نظریه ی جدید درباره ی قدمت تمدن در ایران و جهان: قسمت اول