تمدن امروزی و خدایی که زمانی خانم ها را موقع آبتنی دید میزد.
نویسنده: پویا جفاکش

در غرب، وقتی ملت علیه خدا قیام کردند، یک پیشفرض اساسیشان قیام علیه اخلاق جنسی بود. در هند هم البته چنین است ولی کسی که متون پایه ی قدسی هند را در نظر بگیرد در این موضوع دچار سردرگمی میشود. درست مثل یهوه خدای یهود که از دید مسیحی ها به عیسی مسیح مجسد شده است، ویشنو خدای حافظ جهان در هند نیز آواتارهایی دارد که مهم ترینشان کریشنا است؛ چون با کریشنا ما وارد عصر فعلی موسوم به کالی یوگا میشویم؛ ولی شما میبینید که این جناب کریشنا موقع آبتنی دخترهای شیردوش، لباس های آنها را در میبرد و روی درختی آویزان میکند و به دخترها میگوید لباس ها را پس نمیدهد مگر این که در همان حالت برهنه و درحالیکه دست ها را روی سرشان گذاشته اند بیایند جلو و لباسشان را از روی شاخه ی درخت بردارند. جالب این که بر اساس هندوئیسم، زن ها فقط با لباس حق دارند در فضای باز آبتنی کنند اما خداوند بزرگ ویشنو در آواتار انسانی خود، نه فقط هیچ سختگیری ای روی شریعت خود ندارد بلکه از زیر پا گذاشتن شریعت توسط پیروان خود، سوء استفاده ی جنسی هم میکند. به نظر میرسد این یک برداشت افراطی از بی خیالی جناب یهوه در هیبت عیسی مسیح باشد که کلا همه ی مردم را با همه ی ایراداتشان دوست داشت و مورد مرحمت قرار میداد الا کاهنان یهود را که روی اجرای قوانین یهوه توسط مردم عامی، شدت عمل زیادی به خرج میدهند ولی همین کاهنان ریاکار بودند. با این حال، عیسی آمده بود تا مطابق قانون همین کاهنان و البته قانون خودش در مقام یهوه، در یک قربانی خونین و پر زجر و شکنجه کشته شود تا تمام گناهان خلق بخشیده شود و دیگر لازم نباشد یهودی ها برای نجات از گناهانشان، قربانی دهند چون کاهنان یهود مدعی بودند و هستند که خدا فقط در ازای قربانی شدن کس یا کسانی، به بازماندگان مرحمت میکند چنانکه به ابراهیم اجبار کرد که پسر محبوب و بی گناهش اسحاق را برای او قربانی کند. همانطورکه میدانیم به جای اسحاق، درنهایت یک گوسفند قربانی شد و یهودی ها هم معمولا به قربانی کردن گوسفند و بز راضیند و مسیح هم به همین خاطر، بره ی خدا تلقی میشود. با این حال، داستان های یهود، حامی فرهنگ شهیدپروری و قربانی شدن انسان های بی گناه بخصوص جوانان سرباز در راه اهداف قوم هستند که نشان میدهد یهوه واقعا آنقدرها از دشمن اسمیش ملوخ که قربانی انسانی طلب میکند فاصله ندارد. در هندوئیسم هم کهانت شیوا که رقبای کهانت ویشنو هستند به داستان های اغراق آمیز وحشتناک درباره ی آدم کشی و قربانی خواهی شیوا مشهور بودند درحالیکه یکی از نشانه های بی خیالی کریشنا نسبت به شریعت خدایان این است که رسم تقدیم قربانی به یک الهه را در جایی الغا میکند و این نشانه ای است از این که ویشنو در ابتدا مخالف قربانی خواهی بوده است. این شاید به زندگی روستایی کریشنا هم ربط داشته باشد. کریشنا یک شاهزاده است که در خطر کشته شدن به دست شاهی که تاج و تخت پدر اصلیش را غصب کرده است قرار داشته و به همین دلیل، کالبد نوزادش با جادو از رحم مادرش به رحم زنی روستایی انتقال یافته است. همانطورکه پیشگویی ها انتظار داشتند او درنهایت غاصب را سرنگون کرد و کشت ولی شاه نشد و پدرش را به تخت برگرداند و خودش به زندگی مردم عامی ادامه داد چیزی شبیه عیسی که شاه یهودا بود و در کنار مردم عامی میزیست. طبیعتا این شاهان و حاکمان هستند که به قربانی کردن سربازان و مردم در راه مطامع خود نیاز دارند و مردم از قربانی شدن در این راه اکراه دارند بنابراین ویشنو نمادی از مردم عادی است و شیوا نمادی از شاهان؛ درحالیکه ویشنو و شیوا هر دو، دو جلوه ی مختلف خدایی واحد یعنی برهمایند که احتمالا همان ابراهیم جد یهودیان است همانطورکه کریشنا هم در قبیله ی آیودها به دنیا آمده که نامش تلفظ دیگری از یهودی است؛ چه بسا لغات کریشا/کریشنا و کریست (مسیح) دو تلفظ از یک کلمه باشند. اگر اختلاف ویشنو و شیوا را به اختلاف کاهنان یهودیت سنتی با عیسی فرافکنی کنیم، آن وقت یهوه ی سنتی تورات حامی حکومت ها و عیسای مردمی حامی مردم خواهد بود درحالیکه هر دو یک خدا از یک فرهنگ حکومتی هستند. در «زرتشت» نیز همین دوگانه را میبینیم. در بین زرتشتیان، زرتشت، پیامبری ساکن یک جامعه ی ابتدایی است، اما در ادبیات مسیحی و مانوی، زرتشت همان نمرود ابن کوش رهبر حامی ها و بنیانگذار بابل و شاه ثروتمند و قدرتمند آن است. با توجه به این که بابل و آشور و ایران در منابع قدیم از هم قابل تلفیق نیستند، احتمالا مهاباد اولین شاه ایران در کتاب «دبستان»، فرم شاه شده ی زرتشت و معادل نمرود است. محمد نیز چهره ای دوگانه دارد. در نزد مردم مسلمان، محمد، پیامبری مردمی و خوشرو و یک الگوی اخلاقی درستکار بوده است، درحالیکه یک تصویر سلطان و شاه هم داشته که بیش از همه به سلطان محمد دوم عثمانی فاتح قستنطنیه تبدیل شده است. جانشین سلطان محمد فاتح در تاریخ عثمانی، سلطانی به نام «مراد» است که نامش یادآور «آمورات» جانشین مهاباد است. با این که اقوام مورد بحث از دید یهودی ها پاگان محسوب میشوند، ولی در خود ادبیات مسیح، خود موسی پیامبر یهود که داود و سلیمان به عنوان پایه گذاران سلطنت یهودی، خائنان به او محسوب میشوند، با نمرود یکی از این دوگانه ها را تشکیل میدهد. «بل» در کتاب «پانتئون» خود به سال 1790، جایی که مشابهت های داستان ها و شخصیت موسی با نوشته ها درباره ی دیونیسوس باخوس خدای شراب و مواد مخدر و جنون و اعمال جنسی وقیحانه را بیان میکند، به موضوع همسانسازی نمرود با باخوس و حتی نامیدن باخوس به بارخوس که میتواند پسر خوس/کوش معنی بدهد (شاره به پسر کوش بودن نمرود) هم اشاره کرده و یادآوری کرده که برخی منابع کشیشی، نمرود را به مانند موسی متولد مصر و به مانند موسی، نمرود را کسی که در نوزادی در سبدی روی آب رها شده و جریان آب، او را به کاخ سلطنتی رسانده است خوانده اند. البته موسی دشمن سرسخت مذهب نمرود بود که به بنیانگذاری ستاره پرستی و آتش پرستی و پرستش عناصر طبیعت معروف است. میدانیم که عناصر طبیعی مقدس نمرود، همه در تشریفات و داستان های یهود نقش مقدس خود را حفظ کرده اند جز آنجاکه تمام عناصر طبیعی زمینی، به آسمان فرافکنی میشوند و در تشبیه به ستارگان و صور فلکی، وقایع گذر زمان را مشخص میکنند که ظاهرا همین جداکننده ی مذهب شاهان از مذهب عوام است. فومنکو و نوسفسکی معتقدند که در بررسی نمادهای نجومی در زودیاک های دندره، متوجه شده اند که نجومی که برای آسمان داستانسازی میکرده است در ابتدا روی چه سیستمی استوار بوده است. دایره البروج بیشتر با مشاهده ی گذر ماه از درون صور فلکی، لحظه های مهم را تعیین و با تطبیق تقریبی آن با گردش خورشید در آسمان، زمانبندی فصل ها را تعیین میکرد شاید چون در ابتدای برکنش های نجومی، به دلیل عدم مشاهده ی صور فلکی در طول روز، زمان ورود خورشید به برج فلکی خاص قابل تعیین نبود ولی مشاهده ی ورود ماه به برج فلکی در شب که ستارگان قابل مشاهده بودند امکانپذیر بود. به هر حال، بر اساس این زمانبندی اولیه، لحظه ی آغاز بهار، بین دو برج حوت (ماهی) و حمل (قوچ) بود، لحظه ی آغاز تابستان در برج توامان (دو پیکر)، لحظه ی آغاز پاییز در بین دو برج اسد (شیر) و سنبله (باکره)، و لحظه ی آغاز زمستان در بین دو برج عقرب و قوس بود. این بعدا با یک زمانسنجی دقیق تر شمسی جایگزین شد که مطابق آن، بهار در برج حوت، تابستان در برج جوزا، پاییز در برج سنبله و زمستان در برج قوس به وقوع میپیوندند ولی خاطره ی وقوع بهار در آستانه ی برج حمل باعث تخیل عصری در قبل از این عصر شد که مطابق آن، بهار در برج حمل، تابستان در برج سرطان (خرچنگ)، پاییز در برج میزان (ترازو) و زمستان در برج جدی (بز) به وقوع میپیوستند و هنوز هم با وجودی که آن عصر دیگر وجود ندارد، ولی دایره البروج به گونه ای با ماه های شمسی تطبیق میشود که انگار، آن ترتیب، اصل تر است. این موضوع البته دلایل دیگری دارد که با تنظیمات قمری قبلی موافق تر است. ماه به دلیل این که عامل عادت ماهیانه ی زنان بود، یک وجه مادینه داشت که مجامعت خدا با آن، میتوانست سبب خلقت شود همانطورکه انسان نیز فقط با مجامعت جنسی میتواند موجود زنده خلق کند. این وجه زنانه همان لیلیت است که در هر ماه قمری، در زمانی که قمر در نزدیکترین فاصله ی خود به زمین ظاهر میشود، در قسمت فوقانی ماه برجسته میشود. این قسمت را در ادبیات یونانی-رومی با آفرودیت یا ونوس نامگذاری کرده و نقطه ی مقابل نرینه در پایین را پریاپوس خوانده اند که خدای نرینه ی عملیات جنسی و دقیقا معادل خود یهوه در آیین سبت سیاه است. با این حال، شکل اعلی و کامل خدا، همان خدای پس از خلقت جهان در روز هفتم یعنی سبت یا شنبه است که روز زحل محسوب میشود. اولین ورود لیلیت به خانه ی زحل در طول سال، در برج جدی اتفاق می افتد که در آن، چون زحل به عنوان مرد رسیده، در حکم یک پیرمرد قوی جاه طلب است، در اولین برخوردش با یک زن جوان، به طرز خیلی وحشیانه ای به او تجاوز میکند و دست بالا را دارد. نقطه ی وارونه ی این لحظه، تصویر معصوم تر بز یعنی گوسفند مسیح در برج حمل است که در آن، لیلیت حکم یک الهه ی ماه قوی را دارد که یک پسر جوانسال را مضحکه و بازیچه ی خود کرده است. معمولا زحل گرداننده ی اصلی خورشید محسوب میشود و تنها برج خورشید در دایره البروج، برج اسد یا شیر است که حیوان خورشید تلقی میشود. این برج، با مجسم شدن به شیر، ترسناک ترین خطر برای بشر قدیم را به نمایش گذاشته و در حالت الهی خود، باعث ایجاد احترام و ترس نسبت به خدا و سعی در دوری از گناه میشود و حامی کودکی و کودکانگی نیز هست. ازاینرو تصور میشده در صورتی که شخصیت یک مرد در زمانی که زحل در برج اسد حضور دارد، رشد شاخصی پیدا کند، این شخص، نسبت به عمل جنسی با زنان بسیار بدبین و نگران باشد و حتی اگر خیلی مجامعت با زنان را دوست داشته باشد در زمانی که فرصتش را دارد دست به کاری بزند که فرصت سوزی شود. تجسم یهوه به شیر، نشان میدهد که مذهب یهودی-مسیحی از عوام تا حدی انتظار چنین ترس و احترامی را دارد که ناچارا با نوعی نگرانی نسبت به آمیزش دو جنس همراه خواهد بود، اما برای این که جامعه روی بنیاد خانواده و تولید مثل میچرخد، فراروی از برج خورشید لازم است و همانطورکه میدانیم اولین برج، بعد از برج اسد، برج سنبله یا دوشیزه است. سال مذهبی یهود در پاییز آغاز میشود و برای یهود، عصر، عصر سنبله است که پاییز با صورت فلکی آن آغاز میشود. ازآنجاکه قربانی طلبی الهی یهود، رسم جنگسالاران و خدای جنگسالاران، سیاره ی مریخ است، رابطه ی ایدئال خدا با لیلیت، در زمان حضور همزمان سیارات ماه و مریخ در برج سنبله تعیین میشود. عصر سنبله، 2160 سال طول میکشد که در زمانبندی کابالایی به سه دوره ی 720 ساله تقسیم میشود. در عصر اول از سال 1 میلادی تا 720 میلادی، باکره ی سنبله، با دافنه هویت می یابد: دختری که برای فرار از تجاوز آپولو خدای خورشید، خود را به درختی تبدیل کرد؛ عصر دوم، از 720 تا 1440 به طول می انجامد و نماد آن، سنت هلنا است که صلیبی با خود دارد؛ و بلاخره عصر سوم از 1440 تا 2160، عصر ژاندارک، قدیس مقتول در انتهای عصر قبلی است که زنی را نشان میدهد که لباس مردان میپوشد و در جنگجویی و بیرحمی و خودرایی، همتای مردان است هرچند در ابتدای کار، به اندازه ی دو قدیس قبلی، باکره به نظر میرسد. به نظر میرسد این سه عصر، روی هم شکل طولانی شده ی زندگی مسیح بین تولد او در کریسمس در برج زحل و رستاخیز او در عید پاک در ابتدای بهار را نشان میدهند. آپولو خورشیدی است که زحل، او را هدایت میکند و دافنه، زنی بیچاره است که زحل بر او دست بالا را دارد. نکته این است که تجاوز زحل به دافنه، همان تجاوز یهوه به ماریا یا مریم نیز هست درحالیکه یهوه به عنوان خالق همه ی انسان ها حکم پدر مریم را هم دارد. میرها که یک تلفظ دیگر اسم ماریا را با خود یدک میکشد دختر شاه آشور است که با پدرش معاشقه میکند و چون پدر میفهمد و او را تعقیب میکند از ترس به درختی تبدیل میشود و از این درخت، آدونیس متولد میشود که نسخه ی دیگر عیسی مسیح است. ونوس، آدونیس را بزرگ میکند و در این هنگام، حکم هلنا و جنبه ی مادرانه اش را برای او پیدا میکند و بلاخره در آخرین مرحله، بز دی ماه جای به گوسفند فروردین میدهد و زن قوی تر یعنی همان ونوس حکم ژاندارک و آنچه از تمام زنان مردپوش امروزی انتظار میرود را پیدا میکند. این است سیر تکامل یهوه از بز یوم کیپور تا بره ی جشن ایستر. بل در پانتئون خود نوشته است که در حمات سوریه، مردم، بت خدایی به نام "آشیما" را میپرستیدند و شاهدان عیتی، این بت را به تفاوت به شکل میمون، گوسفند، بز و ساتیر (نیم بز-نیم انسان) تشبیه کرده اند. احتمالا لغت آشیما تلفظ دیگری از «هاشم» است: نامی که یهودیان معمولا از آن برای استفاده به جای نام یهوه استفاده میکنند:
CHRONOLOGIA.ORG: ISSUE 78008
تصویری نیم حیوان-نیم انسان برای یک ایزد، به طوری که او را طوری با بز و گوسفند در هم بپیچد که شبیه میمون داروین شود، فقط در کابالا میتوانست الگویی ایدئال برای انسان های امروزی باشد. اما خدابودگیش را فقط پس از آن توانستند توجیه کنند که ارتباطش با آدم ابوالبشر اثبات شده باشد. ظاهرا آدم نسبت به انسان های هم عصرش پشمالوترین و شبیه ترین موجود نسبت به یک حیوان بود. این بحث با نبوت قطامه در ترجمه ی عربی منابع نبطی به دست آمد. ادعا شده بود که اینها نبوت زحل به ماه هستند که قطامه آن را از بت ماه تحویل کرده و به نبطیان آموخته است. در این کتاب، «آدم» به نام «آدم آدمی» شناخته میشد و نه اولین انسان بلکه یکی از بسیار اهالی شهر بابل بود. کلاوسر مفهوم «آدم آدمی» را به این تعبیر میکرد که او انسانی از میان انسان ها است که بعدها مفهوم انسان فقط برای مشابه او به کار میرود آنگاه که نوع بشر، همگی در نسل و شیوه ی زیست آدم آدمی ممزوج شوند. با این تعبیر، «آدم» اولیه میتوانست جمع باشد و از لغت «عاد» به معنی اسلاف و باستانیان در کنار «م» تعریف سامی به دست آید. حتی نام کشور «ادوم» که یهودی ها در تاریخ خود خیلی با آن مشکل داشتند میتوانست تلفظ دیگری از همین آدم به معنی سرزمین باستانیان یا خود باستانیان باشد که در مقابل یهود به عنوان برکشندگان آدم ابوالبشر قرار داشتند. به جای «م» میشد «ون» را برای نسبت سازی به کار برد و آن وقت عاد تبدیل به «آدون» میشد که ظاهرا تصویر عمومی نژاد خدایان را بروز میداد و برای همین هم خدای آدم نمای باستانیان، به آدونیس نامبردار بود. خود یهوه هم در ادبیات یهود چند باری آدونای نامیده شد بر اساس تصوری که اسلاف را خدایان میشمرد و یهوه یکی از خدایان یا نژاد باستانی آدم بود. نبطی ها که با ادومی ها تطبیق میشوند گسترندگان ستاره پرستی و روح باوری صابئی به شمار میروند. نبطیان کوه لبنان، 7 خدا را میپرستیدند که همان 7سیاره ی مقدس بابلی هستند و در میان آنها محترم ترینشان نبو خدای عطارد بود که همان هرمس در یونانی، مرکوری در لاتین و بودا در هندی است و خدای دانش به شمار میرود. نبو ملهم پیامبرانی بود که به نامش «نبی» نامیده میشدند. ناپدید شدن موسی در کوه نبو، نشان میدهد که او نیز در مقام یک نبی، نخست سخنگوی شقی از اعضای فرهنگ نبطی و صابئین بوده که بعدا به همراه آدم ابوالبشرش علیه آن فرهنگ شوریده است. نبو خالق دو نژاد پیاپی از آدمیان بود و این خلقت دوگانه میتواند در دوگانگی آدم اخیر با آدمی قبلی نقش آفرینی کرده باشد. آدم های قبلی، نژادی با ظاهر دوجنسه بودند که تفاوت مرد و زن در آنها از هم به زحمت قابل تشخیص بود. درحالیکه در نسل آدم کنونی، مرد و زن با هم تفاوت های ظاهری آشکار دارند مگر در جاهایی که خون نژادهای ایزدی منقرض شده ی آدمیزاد اثر بیشتری گذاشته باشد. حالا اگر این دوگانگی را با این آموزه ی یهودی ترکیب کنیم که آدم امروزی توسط یهوه از خاک آفریده شده و اولین نژاد جسمانی بشر است، آن وقت، نژاد دوجنسه ی قبلی، نژاد انسان در قلمرو ارواح است که «آدم آدمی» راهش را از آنها جدا کرده و وارد زندگی خاکی شده است. کابالا از این ایده استقبال کرده است چون اینطوری ایده ی دو آدم خودش توجیه میشود. کابالا دو آدم میشناسد: آدم کدمون که خود یهوه است و آدم انسان که همان یهوه یا آدم کدمون در جسم فیزیکی است. بنابراین یهوه خدا است چون در قلمرو دیگری جزو ارواح بوده است و حالا هر انسانی با نسب بردن از آدم کدمون میتواند یک خدای زمینی باشد و اگر اراده کند به همه ی خواسته هایش برسد. در عین حال، درست مثل خدایان قدیم که دو جنسه و دارای جنبه های مردانه و زنانه بودند، مردان و زنان امروزی که از هم ممتازند، وظیفه دارند بسته به جنسیت خود، جنبه ی مذکر یا مونث تنها خدای موجود در زمین فیزیکی یعنی جناب یهوه را در خود منعکس کنند. بسته به انتظار موجود از تقلید از خلقت خدا با عمل جنسی، این جنبه های مردانه و زنانه، دیونیسوس باخوس و ونوس یا آفرودیت هستند. هر دو این خدایان دارای تعاریف متضادی هستند و درحالیکه گاهی حامی اخلاق و انسانیتند در تصویر آشنای خود فقط با شهوترانی و باده گساری و بی قیدی مشخص میشوند. علت این است که دیونیسوس که همان آدونیس است در کنار جنبه ی مادینه ی خود آفرودیت در جهان روحانی، حامی خیرات است. اما وقتی به جهان مادی پا مینهد، تبدیل به باخوس میشود و فقط وقتی که از تمام قید و بندها گسست آنقدر راحت شهوترانی میکند که در مقام یک خدا امکان خلقت را تجربه کند. درنتیجه جنبه ی زنانه اش آفرودیت که همان لیلیت است بدل به الهه ی شهوت میشود و خود باخوس نیز در اثر همهویتی افراطی با چنین الهه ای، عملا تبدیل به پریاپوس و حامی شهوترانی و بی قیدی محض میشود. با هرچه برجسته تر شدن نقش الهی بشر در زمین، روح باوری اولیه ی کابالا بیشتر فراموش میشود و آن مدام بیشتر و بیشتر مروج ادبیات شهوترانی بی قیدانه و فساد انگیز میگردد طوری که درنهایت به برداشت «فالیک» (پرستش آلت جنسی مردانه) از یهودیت و تمام ادیان دیگر میرسد و مسیر خود را یک تحریف زدایی برای بازگشت به اصل مطابق بنیادگرایی دینی میشمرد.:
“THE SECRET DOCTRINE”: H.P.BLAVATSKY: V2: PART2: SECT16
ممکن است به نظر برسد برداشت از این روند به مثابه انحطاط حتی وقتی از سوی مادام بلاواتسکی مطرح میشود هنوز یک برداشت مسیحی از امر جنسی به عنوان یک عامل قدرتمند گناه باشد. ولی جالب این که در گفتاری از جرالد مسی، کسی که اساس دین را توتمیسم و خالی از بحث های اخلاقی میبیند، مطالبی مطرح شده که بر اساس آنها به نظر میرسد حتی اساس پاگانی افسانه ی مسیر بشر در تشبیهات مربوط به دوگانه ی آدونیس و ونوس، بر انحطاط تاکید دارند.
مسی این گفتار را در پاسخی به پروفسور سایس آشورشناس مطرح میکند. سایس، تاکید زیادی روی عنصر سامی در پبدایش تمدن بین النهرین داشت و البته به شباهاتی بین اساس های فرهنگ های مصری و بابلی توجه نموده بود. ازجمله این جمله ی لپسیوس که هیروگلیف های قبطی و خطوط میخی بابلی با هم مرتبطند را به نوعی تایید کرده و مثال آورده بود که نماد ستاره ی هشت پر بابلی، قابل مقایسه با نماد تبر دوسویه در مصر است. هرچند مسی حتی اینجا هم به سایس ایراد گرفته و گفته بود که نماد ستاره ی هشت پر بابلی در هیروگلیف مصری همان ستاره ی هشت پر است و تبر دوسویه ی مصری در بابل مطابق ستاره ی پنج پر است. به هر حال، مسی که همینجا خود را دشمن هر دو نظریه ی ریشه های سامی و آریایی برای تمدن میخواند، شباهت بابل و مصر را بیش از اینها میداند و مصر را به سبب افریقایی بودن، مقدم بر بین النهرین میگیرد چون خاستگاه انسان را از افریقا و اولین مردمان را سیاهان میداند و یادآوری میکند که بین النهرین قبل از سامی های عرب تبار، محل زیستن سیاهان کوشی بوده است و سامیان بیشتر از آنها اخذ کرده، ولی در محصولات تغییراتی ایجاد کرده اند. مسی یادآوری میکند که در افسانه ی پیدایش از دید هر دو ملت مصر و بین النهرین، پیدایش جهان موجود به دنبال شورش یک اژدها صورت گرفت. در بین النهرین، این اژدها تهاموت است و در مصر تایفون. نام تایفون مرد، نسب به "تاوته" ی مونث میرساند که تلفظ دیگری از تهاموت است و تایفون مرد، همان تمساحی است که بر پشت مادرش اسب آبی به جای تهاموت نشسته است و گاهی ترکیب آنها را در اژدهایی با عقب تمساح و جلو اسب آبی می یابیم. این اژدها موکل صورت های فلکی دب اکبر و دب اصغر در قطب شمال و قلمرو تاریکی هر یک با هفت ستاره بودند؛ به جای هفت دیو شرور دوزخ که هم در بین النهرین و هم در مصر مورد اعتقاد بودند؛ اما در بین النهرین سامی، این دیوها کیفیت ضد اخلاقی و حامل گناهان بودند درحالیکه در مصر مفهوم اخلاقی نداشتند و به نظر مسی که نگاه تکاملی دارد و بنیاد اخلاقی برای دین قائل نیست، همین نشان میدهد که اساطیر مصری از اساطیر بین النهرینی قدیمی ترند. در ادامه، مسی، با یادآوری این که اسب آبی از دید مصریان، گاو آبی و همتای آبزی گاو بود، هیولای آبی را شکل دیگر هاثور الهه ی زهره میخواند که مجسم به گاو بود و همو در بین النهرین به نام عیشتار شناخته میشود. به نظر مسی، تمساح و اسب آبی به عنوان جانورانی که هم در آب زندگی میکنند و هم در خشکی، نماد اژدها شده اند چون در فرم آبی نماد هج و مرج و آشوب و در فرم خشکی زی نماد نظمند. الهه ای محترم چون هاثور یا عیشتار نیز فرم نظم بخش این دوگانه است که داستان خود را در انحطاط دارد و جفت نرینه ی خود را نیز به انحطاط میبرد. مسی، این حرف سایس را تایید میکند که ملکه استر در کتاب استر در تورات، همان عیشتار الهه ی سامی است. استر ملکه ی شاه پارس میشود و شاه را وادار میکند کارهایی کند که بر ضد ملت او است. سایس نیز متنی را یافته است که نشان میدهد عیشتار وقتی «ملکه» است مانند یک «هیولا» رفتار میکند. اما مسی به سایس خرده میگیرد که نمیتواند نقش انحطاط گر عیشتار را توضیح دهد چون صرفا او را الهه ی زهره میداند و بر کارکرد قمری قبلی عیشتار تایید نگذاشته است. سایس مصر است که سامی ها ماه را صرفا خدایی مذکر میدانستند درحالیکه مسی ماه را به همراه دیگر خدایان، دارای کیفیت نخستین دوجنسه میداند و میگوید عیشتار در مقام تهاموت که جهان فیزیکی از بدن او ساخته شده است، مثل ماه، نور خلقت را از قلمروی دیگر میگیرد و در مقام زنی باکره که صاحب فرزند شده است، خدای جدید را همچون پسر خود بزرگ میکند و بعد با او ازدواج میکند همانطورکه هاثور به عنوان الهه ی زمین، خورشید در حال غروب را میبلعد و او را به صورت هورس خدای خورشید از نو متولد میکند، ولی جمع آمدن خورشید با زمین در غروب، حکم معاشقه ی آنها را هم دارد، معاشقه ای که نتیجه اش مرگ خورشید است و درواقع زمین باعث سقوط نور به دوزخ شده است. در داستان آدونیس نیز همین را داریم. آدونیس کودک توسط ونوس بزرگ میشود و وقتی که به معاشقه با ونوس میپردازد در اثر حسادت خدایی دیگر، به زخم عاج گرازی کشته میشود. داستان آدونیس و ونوس، نسخه ی رومی داستان تموز خدای گیاهان با عیشتار الهه ی زمین است. بهار و خزان طبیعت وابسته به مرگ و رستاخیز تموز است و این مرگ و رستاخیز در چرخه ی سال خورشیدی رقم میخورد ازاینرو تموز یک خدای خورشیدی است. مسی، نام تموز را به توم-موس تقسیم میکند و میگوید میتوان آن را برعکس کرد و مشتوم نیز خواند. او "موس" را دراینجا قبطی میکند و به فرزند ترجمه میکند و "توم" را همان "توم" قبطی یا آتوم خدای خورشید غروب در نظر میگیرد. بنابراین تموز میشود فرزند خورشید غروب کرده یا هورس خدای خورشید طالع. منتها ما میتوانیم "موس" را میشو یا "مشتو" خدای خورشید هم در نظر بگیریم که "مشتوم" هم همان به اضافه ی "م" تعریف سامی است. بنابراین نام تموز، دو پهلو است و میخواهد یک «توم» دیگر را با زبان، به خورشید مرتبط کند. نکته ی جالب همین است چون مسی تایید میکند که نام آتوم، با نام «آدم» جد بشر مرتبط است و این که آتوم همان «آتون» دیگر خدای خورشیدی است که نام او هم با آدونیس مرتبط است. قاعدتا چرخه ی خورشیدی خدا با مسیر حرکت بشر هماهنگ شده و عیشتار یا ونوس، همان نقشی را ایفا میکند که چرخه ی ماه در وسط چرخه ی خورشیدی ایفا میکند. در داستان تموز، عیشتار با دوزخی شدن خودش، تموز را ناچار به زندانی شدن به جای خودش در دوزخ میکند. برای ورود به دوزخ، او هفت افزار یا مایه ی شکوه خود را درمی آورد و مسی، این را به 7 مرحله که طی آن عیشتار به تهاموت تبدیل میشود تعبیر میکند. مسی، این 7 مرحله را به داستان ملاقات عیشتار با ایزدوبار پهلوان ربط میدهد جایی که عیشتار، ایزدوبار را به معاشقه دعوت میکند و ایزدوبار در جواب، عیشتار را فاحشه میخواند و سرنوشت شش عاشق نگونبخت قبلی او را یادآوری میکند: شیر، اسب، عقاب، تموز، چوپان و اصلان باغبان. اینها با خود ایزدوبار که در جواب توهین به عیشتار هدف سیل بلایا شد، میشوند هفت تا. مسی، این را 7 مرحله ی چرخه ی ماه در آسمان و صور فلکی میداند که هر بار با نقصانی در فیض رحمت از سمت آسمان همراه است و بهار را به خزان تبدیل میکند و ما فقط بعضی هایشان را ممکن است به طور اتفاقی در داستان های دیگر بیابیم: مثلا در این تعبیر که عیشتار در زمان حضورش در برج اسد، دندان های شیر آن برج را کند. بنابراین الهه به عنوان کالبد جهان فیزیکی، نور الهی را در خود دچار نقصان میکند و تموز را مثل خود دوزخی میکند اما درنهایت همو خدا را از دوزخ بیرون میکشد. برای این کار، او به حئا خدای آب حیات متوسل میشود. حئا هم به ظباء متجسم است که با دنبال کردنش در صحرا به آب میرسید و هم به مار که مثل تمساح، یک خزنده ی زیستمند در هر دو محدوده ی آب و خشکی است و مار به سبب پوست اندازی، معروف به نو کردن خود و نماد زندگی مجدد است. ترکیب ظباء و مار را به نوعی میتوان در بزماهی برج جدی یافت. برج جدی دروازه ای به جهان دیگر است و آبی که بز-ماهی در آن شنا میکند، آب های مرگ است که در ورای آن، جهان حیات وجود دارد. تصور میشده هر ساله در زمان ورود خورشید به برج جدی، آب های مرگ کنار میروند و دروازه ی حیات به روی جهان ما باز میشود. بدین ترتیب درست در زمانی که خورشید به انتهای انحطاط خود رسیده است، خورشید جدیدی متولد و توسط عیشتار که حالا دیگر مریم باکره است بزرگ میشود. چون عیشتار بعد از بازگشت از دوزخ، دیگر یک زن جدید است و در جایگاه مثبت قبلی خود قرار دارد.:
“in reply to professor a.h.sayce”: Gerald massey: minorvictorianwriters.org.uk
روشن است که تولد مسیح، میتواند انعکاسی از تولد هر کسی باشد. چون ارواح همه همزمان با باز شدن دروازه ی جدی وارد جهان میشوند. اما عیسی مسیح درست در مرز اعصار حوت و حمل –تخمین زده شده به حدود 2000سال پیش- به دنیا آمده تا تولد خورشید با ورود آن به برج جدی با او به پایان برسد و عیسی، آخرین خدای خورشیدی باشد که همزمان با رسوخ خدا از جهانی دیگر به این دنیا متولد میشود. توجه داشته باشید که جمع آمدن معجزات تمام خدایان انسان مانند دیگر در عیسی مسیح، از نظرگاه کشیش ها دور نبوده و آنها این موضوع را اینطور توجیه میکنند که خدا در حضور جسمانی خود بر زمین، برای این که بتپرستان را وادار به پذیراندن الوهیت خود کند، ناچار بود معجزات خدایان دروغین را تکرار کند تا آنها خدا بودنش را باور کنند. بنابراین عیسی مسیح قرار بود آخرین خداوند جادوگر باشد و پس از آن ما وارد عصر مردم معمولی شویم. اما مسیح خارق العاده در مسیر خود باید با یک عالم آدم معمولی از همان دوره همگام میشد و این مردم قرار بود در قله ای از تمدن که تاریخ در این اواخر ترسیم کرده بود به هم برسند. هدف این تاریخنگاری، درنهایت مردم غرب بود و شرقی ها به عنوان یک بنیاد وحشی اولیه برای این غرب در نظر گرفته شده بودند چون خورشید از شرق طلوع میکرد و کودکی بشر نیز باید در شرق رقم میخورد. در این تاریخ، برای مردم، هیچ مادر الهی تربیت آموزی وجود نداشت و کودکی بشر از توحش و بی قانونی شروع میشد.
پس درحالیکه غرب الهی با یونان و روم مسیحی متمدن در جنوب شروع میشد، در توسعه ی خود از رم واتیکان به سمت شمال با بربرهایی روبرو میشد که از ابتدا بنیادشان را شرقی فرض کرده بودند. به گفته ی سرهنگ فورلانگ انگلیسی، کلت ها و ژرمن ها معمولا دارای بنیاد اسکیتی از شرق دور و نزدیک تلقی میشدند. ساکسون ها که نامشان معنی فرزند سکا یا اسکیت را میدهد از داکیای رومانی تا بریتانیا را درنوردیدند. بطلمیوس، کلمه ی ساکسون را درباره ی ارمنی ها به کار برده است. با این حال، پلینی، ارمنی ها را سارکوسانی یعنی ملت کوثایی های خورشیدی نامیده است. ظاهرا جایی قرار بود این دو به هم وصل شوند. اسکیت ها در بین النهرین با سامی ها و کوشی ها برخورد کردند و امکانات لازم برای توسعه در شرق تا سغدیانا و باکتریا و هند و در غرب تا بریتانیا را یافتند. فورلانگ حدس میزند آنها تا امریکا پیش رفتند و نمادهای فیل و تک شاخ (کرگدن) که نزد سرخپوستان امریکا کشف شده بی این که آنها آنجا وجود داشته باشند نتیجه ی اخذ نماد از اسکیت های آسیایی است. ارمنستان یک منطقه ی ارتباطی اسکیت ها با بین النهرین به واسطه ی فریجیای ترکیه بود. با این حال، بربرهای اروپایی به جنوب مور در افریقا هم منسوب میشدند و چه بسا داستان فتح شمال افریقا توسط واندال ها و دیگر ژرمن ها در زمان سقوط روم، برای دوباره برگرداندن اجداد به داخل خاک اروپا باشد. قرطاجی (کارتاژ) ها که دولتشان توسط فنیقی های سامی در شمال افریقا پدید آمده بود، در اسپانیا بندر طرسوس را بنا نهاده بودند و در جوار آن، شهری به نام «غدیر» ایجاد شده بود که محل تجمع قبایل کلت و ایبری بود منجمله بسیاری از کلت هایی که بعدا در ایرلند ساکن شدند و با برساختن اشرافیت اسکاتلند، داستان هایشان با اسکات های اسکیت تبار این همانی یافت. به هر حال، کلت ها چه از طریق فنیقی ها و چه از طریق اسکیت ها به شرق مربوط میشدند درحالیکه وحشی و خوناشام توصیف میشدند . در همان حال، آنها پرستنده ی "آفریونده" یعنی بره ی بسیار معظم خدا تلقی میشدند. طبیعتا این بره ی خدا یک فرم وحشی از دیگر بره ی خدا یعنی عیسی مسیح است چون لغت کلت نیز عمدا به لغت «گیلت» به معنی مرد جنگلی یا وحشی معنی داده بود. بربر بودن تقریبا معادل با جن بودن یا "فیری" بودن بود که آن هم از "فیر" به معنی ترس می آمد با این حال، ارتباط لغوی متفاوتی با آن کلت های تحت تعلیم فنیقی ها در غدیر می یافت که "بنی" یعنی فرزندان خوانده میشدند. این لغت را در کلتی "فنی" یا "پنی" تلفظ میکردند که در ایرلندی FEIN خوانده میشد. همانطورکه در سامی "بن" به معنی فرزند به "بر" و "بار" به همان معنا تلفظ میشود، فنی و پنی هم قابل تبدیل به "فیری" و "پری" به معنی الف یا جن بودند که این لغات در معنای جن احتمالا ریشه در "بعل" سامی دارند. خود لغت فنیقی نیز با تبدیل "ن" به "ر" میتوانست تبدیل به لغت "فریجی" شود و فریجی های مرتبط با اسکیت ها در ترکیه را با فنیقی های مرتبط با فنی ها در افریقا متصل کند. "پرین" به معنی دارای نسب جن، گاهی دارای مضمون اشرافی بود. جالب این که "فن" و "پن" و "بن" قابل تبدیل به "ون" و از این طریق ریشه ی فرضی برای ونوس نیز بودند. خدا خلقت جهان را در روز جمعه که روز عیشتار یا ونوس است تمام میکرد و این روز "دی ونیون" نامیده میشد. "دی" که میتواند همان DAY به معنی روز هم باشد، همان دئوس یا زئوس یا ژو یا جووه یا یهوه است که با جنبه ی زنانه ی خود که ونوس باشد متحد شده و به کمال رسیده است. بخصوص جالب است که نام ساکسون جمعه، فرایدی یا روز الهه فریا/فریگا است که فریا خود از فری و فنی و بنابراین ونوس نام میگیرد. فریا شکل مونث نام فری خدای مذکر است که معمولا شوهرش اودین تلقی میشود و اودین نسخه ی ژرمن یهوه است. درست مثل فنی که فریا میشود دی ونیون نیز در حالت تشخص یافته تبدیل به دی ونیا میشود تا نامش قابل تبدیل به دایانا الهه ی ماه و خواهر دوقلوی آپولو شود. دایانا را ونوس تویتونی نیز در نظر گرفته اند که در کوهستانی پر نعمت که همتای بهشت عدن است حکومت میکرد و ارباب فصل ها بود و در دو فصلی که کلت ها میشناختند –تابستان و زمستان- در دو چهره ی متضاد نیکو و شیطانی با دو اسم مختلف شناخته میشد.:
“RIVERS OF LIFE”: V2: JAMES FORLONG: CELEPHAIS PRESS: 2005: P208-211, 218
اینجا دوباره با آن سیر تغییر شخصیت الهه در طول سال آن گونه که مسی گفته بود مواجه میشویم. اگر بخواهیم اینجا قانون پاگانی را با روپوشانی دو بره ی خدای پاگانی و مسیحی، تبدیل به یک روند مسیحی کنیم و برای ملت مسیحی و ملت های دیگر تحت تاثیر آن در دوران مدرن مسیری شناسایی کنیم، به این نتیجه میرسیم که جامعه ی انسانی در ابتدای یک زمستان سخت با مسیح متولد شده و جایی که اوج گرفته یعنی بهارش میسر شده، همان لحظه ی عید پاک یعنی جایی است که مسیح پر کشیده و به جای خدا از زندگی او خارج شده است. دوران زمستانی او در صورت همهویتیش با الهه، همان دوران وحشی گری و زیست حیوانی او بوده که رشد و بلوغ مسیح، فقط چیزی در حد ملایم شدن یک زمستان بوده و کم شدن توحش بشر را میسر کرده است. اما شکوفایی تمدن و رشد زیست مادی بشر فقط با قتل مسیح در چند قدمی بهار ممکن شده است. خود مسیح هم با تایید حداکثری مردم عامی و بی اطلاع از اصول دینی به این امر کمک کرد و برای همین هم در هند تا حد خدای آدم نمایی چون کریشنا که لباس های خانم ها را برای دید زدنشان میدزدید ارتقا یافت.
اما اگر بخواهیم این مسیر در همان همهویتی بشر با الهه به جای جهان فیزیکی ادامه پیدا کند، قانون بشر، قانون انحطاط خواهد بود و جایی باید بشر، یک نوع جداسازی بین خود و جهان فیزیکی ایجاد کند تا از انحطاط آن صدمه ی کمتری ببیند. مسلما منظور از رشد توانایی های روحانیب در دامن طبیعت مادی به مانند رشد یک کودک در دامن مادرش همین بوده است. کودک روحانیت باید جایی از مادرش مستقل شود و با تاثیرگذاری متقابل بر محیط ازطراف، جهان فعلی را تبدیل به مادر بهتری که بچه های بهتری پرورش میدهد کند.





















































































